<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>کاش در دهکده عشق فراوانی بود !</title>
<link>http://hajmetanhaee.blogfa.com/</link>
<description>زندگی رسم خوشایندی است که یک مرغ مهاجر دارد . زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد ....</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Jul 2007 08:26:33 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-164.aspx</link>
<description>خیلی وقته که نوشتنم نمی آد ! آخه از چی بگم ؟ از اینهمه فکر و خیال که توی مغز سرم دیگه جا نمی شن یا از اینهمه دلخوشی که یکی یکی نازل میشه ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به خودم می گم زنده باد گریه کردن که فقط اونه که می تونه آدم رو سبک کنه حتی موقعی هم که با صدای بلند می خندی آخرش یه جورائی اشکت در میاد ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب زندگی اینه ! حالا دوباره میرم نمی دونم کی به سرم بزنه که بیام دوباره بنویسم این مدت خیلی چیزها می تونستم براتون بگم اما شدم مثل یه آدم یخزده که داره زیر اینهمه تنهایی آب میشه ! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Jul 2007 08:26:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hajmetanhaee&amp;postid=164</comments>
<dc:creator>hajmetanhaee</dc:creator>
<guid>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-164.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-163.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;خیلی حرفها برای گفتن دارم اما زمانی که انگشتانم حروف را لمس می کنند واژه ها از ذهنم پرواز می کند . به تمام روزهای گذشته ام فکر می کنم به اتفاقات خوب و بدی که در زندگی ام روی داد . به امیدها و انتظارها .... می خواهم دوباره آغاز کنم .... دوست داشتن ... عشق .... امید و هرچیز دیگری را . می توانم با تمام لحظه ها کنار بیایم . می توانم دوباره بایستم و آرزو های نو داشته باشم فقط کافی است به یاد بیاورم خداوند در نزدیکی من است آنچنان که از خود به من نزدیک تر !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Apr 2007 06:19:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hajmetanhaee&amp;postid=163</comments>
<dc:creator>hajmetanhaee</dc:creator>
<guid>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-163.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-162.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 19.3pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: green&quot;&gt;تو بايد فرمانرواي دنياي درونت شوي&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;. درون همه ما قلمرو پادشاهي است، پادشاهي راستين. همه ما مي خواهيم پادشاه شويم اما همچنان در مسيري نادرست و در بيرون از وجودمان بدنبال پادشاهي مي گرديم. انسان ممكن است در دنيا يك پادشاه شود اما همچنان در اعماق وجودش احساس كمبود مي كند. با وجود پادشاه بودن هنوز فقير است. هنوز تهي است و خرسند نشده. در حاليكه مشغول جمع آوري آت و آشغال بوده زندگي را از كف داده است.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 19.3pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;انسان برده اي است كه به ارباب بودن وانمود مي كند. و تا زمانيكه انسان بر ناخودآگاهي اش غلبه نكند همچنان متظاهر و برده خواهد ماند و انواع نقشهاي رياكارانه را بازي خواهد كرد. ادعا خواهد كرد « من آن نيستم كه فكر مي كنيد »‌ و او خود مي داند كه چيست. همه مي دانند، زيرا ديگران نيز خود نقش مشابهي را بازي مي كنند. پادشاه راستين باش. &lt;SPAN style=&quot;COLOR: green&quot;&gt;زيبايي پادشاه درون بودن اين است كه پاي هيچ رقابتي در ميان نيست. تو پادشاهي خودت را داري و من پادشاهي خودم را و آنها هرگز در برابر هم قرار نمي گيرند.&lt;/SPAN&gt; هرگز ميانشان برخوردي پيش نمي آيد. &lt;SPAN style=&quot;COLOR: #99cc00&quot;&gt;هركس در درون خود قلمرويي چنان پهناور دارد كه در آن هيچ رقابتي نيست&lt;/SPAN&gt;. هيچ جنگ و دعوايي با كسي نيست.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 19.3pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 19.3pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;پيش از آنكه مرگ از راه برسد خانه حقيقي را بايد يافت. و آنجا را مي توان يافت، زيرا دور نيست. دقيقا در درون وجود خود توست. حتي مجبور نيستي يك گام كوچك برداري. برعكس بايد در سكوت بنشيني و از تمام سفرهاي ذهني دست برداري.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 19.3pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;در آن لحظه كه ذهن در گذشته و آينده سير نمي كند و از سفر بازايستاده، بذر به گل تبديل مي شود. سپس احتمالهاي بيشماري رقم مي خورد: ميوه، گل، آفتاب، باد، باران. آنگاه مي تواني لذت ببري. مي تواني با باد به رقص در آيي. مي تواني در شادي ابرها شريك شوي و با ستارگان نجوا كني.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Feb 2007 06:00:52 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hajmetanhaee&amp;postid=162</comments>
<dc:creator>hajmetanhaee</dc:creator>
<guid>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-162.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-161.aspx</link>
<description>امروز به قول برخی داشتم وبگردی می کردم . نوشته های زیادی رو خوندم اما از همه قشنگ تر مطلبی بود که راجع به زن در یکی از وبلاگ ها خوندم . با اجازه نویسنده وبلاگ و با ذکر منبع میخوام از این مطلب استفاده کنم چون خیلی به دلم نشست نه به این خاطر که من یک زن هستم بلکه به این خاطر که یادم باشه من هم یک زن هستم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0066cc&gt;از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.&lt;BR&gt;فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟ &lt;BR&gt;خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟ &lt;BR&gt;او بايد کاملا&quot; قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.&lt;BR&gt;بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.&lt;BR&gt;بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از &lt;BR&gt;جايش بلند شد ناپديد شود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا &lt;BR&gt;قلب شکسته، درمان کند.&lt;BR&gt;و شش جفت دست داشته باشد.&lt;BR&gt;فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.&lt;BR&gt;گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟&lt;BR&gt;خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته &lt;BR&gt;باشند.&lt;BR&gt;-اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خداوند سري تکان داد و فرمود:بله.&lt;BR&gt;يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،&lt;BR&gt;از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.&lt;BR&gt;يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!&lt;BR&gt;و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،&lt;BR&gt;بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.&lt;BR&gt;اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .&lt;BR&gt;خداوند فرمود:نمي شود !!&lt;BR&gt;چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است، &lt;BR&gt;تمام کنم.&lt;BR&gt;از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با &lt;BR&gt;يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;فرشته نزديک شد و به زن دست زد.&lt;BR&gt;اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .&lt;BR&gt;بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني &lt;BR&gt;که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .&lt;BR&gt;فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟&lt;BR&gt;خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد&lt;BR&gt;. &lt;BR&gt;آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.&lt;BR&gt;اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي &lt;BR&gt;زيادي مواد مصرف کرده ايد. &lt;BR&gt;خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.&lt;BR&gt;فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟&lt;BR&gt;خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي، &lt;BR&gt;تنهايي، سوگ و غرورش.&lt;BR&gt;فرشته متاثر شد.&lt;BR&gt;شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها &lt;BR&gt;واقعا&quot; حيرت انگيزند.&lt;BR&gt;زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;همواره بچه ها را به دندان مي کشند.&lt;BR&gt;سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.&lt;BR&gt;بار زندگي را به دوش مي کشند،&lt;BR&gt;ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.&lt;BR&gt;وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.&lt;BR&gt;وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.&lt;BR&gt;وقتي خوشحالند گريه مي کنند.&lt;BR&gt;و وقتي عصباني اند مي خندند.&lt;BR&gt;براي آنچه باور دارند مي جنگند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در مقابل بي عدالتي مي ايستند.&lt;BR&gt;وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.&lt;BR&gt;بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.&lt;BR&gt;براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.&lt;BR&gt;بدون قيد و شرط دوست مي دارند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي &lt;BR&gt;دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.&lt;BR&gt;در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.&lt;BR&gt;در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،&lt;BR&gt;با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.&lt;BR&gt;آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر &lt;BR&gt;برايشان مهم هستيد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد&lt;BR&gt;زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و &lt;BR&gt;بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد &lt;BR&gt;کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان &lt;BR&gt;مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند&lt;BR&gt;زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد &lt;BR&gt;فرشته پرسيد:چه عيبي ؟ &lt;BR&gt;خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://thumbs.photo.net/photo/1412094-sm.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://bamaze20naz.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;منبع &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Feb 2007 07:43:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hajmetanhaee&amp;postid=161</comments>
<dc:creator>hajmetanhaee</dc:creator>
<guid>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-161.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-160.aspx</link>
<description>اینطور که نگاهم می کنی، دیوانه می شوم.باورت می شد بعد این همه سال؟ یک کتاب ناشناس و این همه اتفاق؟دوستت دارم . همانطور که زیر غروب های تلخ ایوان، صدای خنده هایت تا چند خانه آن ورتر سرک می کشید و هوا از حضورت پر می شد. یادت هست می گفتی دوست ندارم صورتم راببوسی؟ و من کیف می کردم و دستانت را آرام می بوسیدم.&lt;BR&gt;&amp;nbsp;طعم دستهایت هنوز گوشه ی ذهنم تازه است. من دفن ات نکردم . تو اما .... دلواپسی هایت و چشمهای گیج و بی تکیه گاهت که همیشه نگران و سردرگم، دنبال اتفاق شومی میگشت. چشمهایت همیشه گریه دار بود . اتفاق را شب به شب زیر رختخوابت و توی رویاهای سردت استقبال می کردی.&amp;nbsp; با منی؟ باور کن این همه سال همانطور نگاهت داشتم. درددل های شبانه ات، یادت هست؟ من با تو نفس میکشیدم و نفسهایت کار خودش را کرد. یک کلام بگو تا این بغض لعنتی شانه هایم را بلرزاند. بگو ، بگو که گفتم حتی اگر یک روز از عمرم بماند، این شعر را روی کاغذ کتابی خواهم آورد که تورا به یادم بیاندازد. وحالا .... &lt;BR&gt;باشد شاید سکوت بهتر کمک کند تا رنج این سالیان را فراموش کنیم. بیا این تکه ی آخر را با سکوت تمام کنیم. من و تو،&amp;nbsp; و به یادِ تقدس نامت، که شانزده بار تکرار کردم و تو هیچ نگفتی.... م م م ... آ آ آ&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Feb 2007 06:25:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hajmetanhaee&amp;postid=160</comments>
<dc:creator>hajmetanhaee</dc:creator>
<guid>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-160.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-159.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 7.5pt&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;چه آسان، معاني كلمات پيش چشمم رنگ مي بازند. خاطره ها افسانه مي شوند و افسانه ها حقيقت. گم ميشوم ميان مفاهيم خوب و بد. انگار مردم جادو شده اند. يا كه گويي من جادو شده ام! نميدانم كجاي قصه ام اشتباه بود كه ديگر لالايي هاي هر شب، طفل بي پناه وجود مرا حتي به خواب، اميدوار هم نميكند! هر ساختمان كه بناي ساخته شدن داشته باشد بايد از ابتدا بر پي و شالوده اي استوار باشد كه توان استقامت آن را داشته باشد. سخت است تماشاي درهم شكستن بلور خيال كه انتظار داري به سختي سنگ خاراي حقيقت باشد. سخت است حكم دادن به اسارت ذهن فقط به گناه آنكه جسم را تاب تحمل پرواز نيست. شايد آن زمان كه مدينه فاضله ام را بر زمين خاكي ميساختم بايد فكر اينجايش را هم ميكردم. &lt;BR&gt;نوشته هايم سپيدند، دنيايم سپيد، فردا سپيد، آدمها سپيد، قصه ها سپيد، دلها سپيد.... و ناگهان تابش نور سياهي، برف سپيد افكارم را آب ميكند. نوري كه از جنس نور نيست. از جنس شب است. نوري كه ميسوزاند عمق وجودم را! و بي شرمانه برفي كه نه سرد است، بلكه گرمي شعله های نوشته هايم از آن جان ميگيرد را تهديد به مرگ ميكند. آب در هاون ميكويم كه با مداد سپيد، قصد پاك كردن لكه هاي سياه زندگي را دارم! در تقابل سياهي هاي اطرافم با سپيدي افكارم حق را به كدام بدهم؟ در كدام دنيا زندگي كنم؟! مگر مي توان در دنياي سياهي ها با عينك سپيدي قدم برداشت؟ خسته و افسرده ميشوم وقتي كه نقاشيها ارزش مداد سپيد جعبه مداد رنگي را درك نميكنند. وقتي كه آدمها خاكستري شدن و خاكستري ماندن را به هر چيز ديگر ترجيح ميدهند.وقتي كه ابرهاي خاكستري بر خورشيد دلشان نقاشي ميكنند. ولی آيا مي توان بي تفاوت بود؟&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Jan 2007 03:44:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hajmetanhaee&amp;postid=159</comments>
<dc:creator>hajmetanhaee</dc:creator>
<guid>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-159.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-158.aspx</link>
<description>&lt;SPAN id=info_4367 dir=rtl name=&quot;info_4367&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اين روزها &lt;BR&gt;گاهي براي فرار از اين همه دغدغه &lt;BR&gt;پناه مي برم به كنج روزهاي شاد كودكيم &lt;BR&gt;روزهايي كه سرشار از عطر خوش بيخيالي بودند &lt;BR&gt;روزهايي كه لبالب از شادي؛ پاكي و بي آلايشي سپري شدند &lt;BR&gt;همان روزهاي خواندن اولين نماز &lt;BR&gt;روزهاي استجابت دعا به واسطه قلبي پاك! &lt;BR&gt;و چقدر دلم ميخواهد دوباره دوباره دوباره &lt;BR&gt;برگردم به همان روزها و &lt;BR&gt;خدايم! &lt;BR&gt;قول ميدهم اين بار قدرشان را بيشتر بدانم &lt;BR&gt;و ديگر هرگز عجله اي براي زودتر بزرگ شدن نداشته باشم... &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Jan 2007 14:35:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hajmetanhaee&amp;postid=158</comments>
<dc:creator>hajmetanhaee</dc:creator>
<guid>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-158.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-157.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;نمي دانم از تو &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;STRONG&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;من اما &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;كلافه از تهي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;از تنهايي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;تصميم هاي عاقلانه در آيينه سنگ مي شوند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;و من هزار تكه &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;تا بتابانند خورشيدهاي علاقه را &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;در زواياي بسته ي شب هاي بي چراغ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;در شب هاي سرگرداني&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;شب هاي رهگذراني با پاي تاول آجين شان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;به دنبال كفش هايي كرخت مانده بر دست هاشان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;نمي دانم از تو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;من اما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;كلافه در تهي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;در تنهايي&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://shio.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;منبع ( حتما سربزنید ) &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Jan 2007 07:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hajmetanhaee&amp;postid=157</comments>
<dc:creator>hajmetanhaee</dc:creator>
<guid>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-157.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-156.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#000000&gt;ا&lt;FONT size=1&gt;یستاده ام با قامتی غروبین&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;در انتظار رسیدن رفتن تو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; مانده ام حیران در چگونه گذراندن فصل غربت تو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;می روی و من به ظاهر مانده ام&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;اما ،اما دلم با تو راهی شد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;شاید که کمی از احساس غربتم بکاهد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;و یا کمی از غربت لحظه هایم کم کند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;می آیی ،می دانم در چشمانت در نگاهت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; می خوانم با آهنگی پر امید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کاش می شد دستهایم را پر از معنای نگاهت می کردم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;بر گردنت می آویختم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000 size=1&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;تا این احساس شاید برای همیشه در تو بماند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 Dec 2006 03:41:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hajmetanhaee&amp;postid=156</comments>
<dc:creator>hajmetanhaee</dc:creator>
<guid>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-156.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-155.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #3366ff; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خنده دار است نه؟ من و ديوانگي؟ من و عشق؟!اولين برگ پاييز كه به زمين افتاد من ديوانه شدم.مي داني من به پاييز حساسيت دارم و ضد حساسيتم تو هستي.&lt;BR&gt;وقتي بودي سكوتت مرا رنج مي داد اما حالا نبودنت &lt;BR&gt;حالا مي فهمم كه فقط حضورت برايم مهم بود .حضوري با تمام وسعت سكوتت.&lt;BR&gt;به من چه که امروز هوا ابريست يا آفتابي؟خورشيد از شرق طلوع مي كند يا غرب؟استخوانهاي مچ دست چند تايندبه من چه ربطي دارد دل شاپرك گرفته پروانه ها بي قرار بهارند… دلها تشنه يك نگاه خيسند...اصلا به من چه كه من كيم؟چيم؟چه مي كنم&lt;BR&gt;من فقط به دنيا آمده ام كه تو را ببينم حسرتت را بخورم نداشتنت را گريه كنم بعدهم آرام بميرم.آرام آرام طوري كه صورت هيچ برگ گلي خراشيده نشود&lt;BR&gt;هر وقت خودم را در آيينه نگاه مي كنم تو را مي بينم. اين كه چيزي نيست هر شب خوابت را مي بينم كه تو من شده اي من تو ميشوم بعد يكي ميشويم آخر گيج ميشوم نمي دانم تو مني يا من توام؟!&lt;BR&gt;ديشب دوباره خوابت را ديدم همان نگاه ،همان بوي ياس ،همان دودوي ستاره مانندت را&lt;BR&gt;كبوتر شدي آمدم بگيرمت پريدي و رفتي روي ماه نشستي.آنقدر گريه كردم كه همه شقايقها از غصه من پر پر شدند&lt;BR&gt;باور كن اگر ميدانستي چقدر دوستت دارم از گرماي عشقم آب مي شدي و من اين را نمي خواستم.گذاشتم تو بروي و من بسوزم.چون شعله منم نه تو،عشق تويي و من عاشق. پس گذاشتم تا بروي .&lt;BR&gt;خيلي بي انصافي خيلي. وقتي خواستي بروي حتي يك برگ گل ياس يا يك قطره باران يا حتي صداي سنجاقك برايم نگذاشتي&lt;BR&gt;بدون هيچ رفتي .&lt;BR&gt;بدون هيچ صدا مثل هميشه سربزير و آرام رفتي براي هميشه.&lt;BR&gt;اگر همه پروانه ها تو را ببخشند من نمي بخشمت مي داني چرا؟&lt;BR&gt;چون آنوقت تو بر مي گردي و طلب بخشش مي كني&lt;BR&gt;و من صميمانه ترين لبخندها را نثارت مي كنم با شكوه ترين محبتها را به پايت مي ريزم&lt;BR&gt;مي دانم همه اينها خيال است خيالي كال كه وقت رسيدنش زماني مي خواهد به قطره قطره چكيدن من.&lt;BR&gt;وقتي كه اولين قطره باران بر قلبم باريد و زيباترين گل سرخ در ديدگانم روييد: قسم خوردم كه هر فصل پاييز رو به قبله چشمانت نماز بخوانم و با ياد تو پر بگيرم تا اوج&lt;BR&gt;قسم خوردم با ياد تو بميرم&lt;BR&gt;با صداي باران دوباره چشمهايم باراني مي شود چه كنم كه تو بوي باران مي دهي&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #3366ff; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i2.tinypic.com/1zptfeo.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 Dec 2006 03:18:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hajmetanhaee&amp;postid=155</comments>
<dc:creator>hajmetanhaee</dc:creator>
<guid>http://hajmetanhaee.blogfa.com/post-155.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
