تبليغاتX
کاش در دهکده عشق فراوانی بود ! -
اینطور که نگاهم می کنی، دیوانه می شوم.باورت می شد بعد این همه سال؟ یک کتاب ناشناس و این همه اتفاق؟دوستت دارم . همانطور که زیر غروب های تلخ ایوان، صدای خنده هایت تا چند خانه آن ورتر سرک می کشید و هوا از حضورت پر می شد. یادت هست می گفتی دوست ندارم صورتم راببوسی؟ و من کیف می کردم و دستانت را آرام می بوسیدم.
 طعم دستهایت هنوز گوشه ی ذهنم تازه است. من دفن ات نکردم . تو اما .... دلواپسی هایت و چشمهای گیج و بی تکیه گاهت که همیشه نگران و سردرگم، دنبال اتفاق شومی میگشت. چشمهایت همیشه گریه دار بود . اتفاق را شب به شب زیر رختخوابت و توی رویاهای سردت استقبال می کردی.  با منی؟ باور کن این همه سال همانطور نگاهت داشتم. درددل های شبانه ات، یادت هست؟ من با تو نفس میکشیدم و نفسهایت کار خودش را کرد. یک کلام بگو تا این بغض لعنتی شانه هایم را بلرزاند. بگو ، بگو که گفتم حتی اگر یک روز از عمرم بماند، این شعر را روی کاغذ کتابی خواهم آورد که تورا به یادم بیاندازد. وحالا ....
باشد شاید سکوت بهتر کمک کند تا رنج این سالیان را فراموش کنیم. بیا این تکه ی آخر را با سکوت تمام کنیم. من و تو،  و به یادِ تقدس نامت، که شانزده بار تکرار کردم و تو هیچ نگفتی.... م م م ... آ آ آ

نوشته شده توسط مریم - خ در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 ساعت 9:55 قبل از ظهر | لینک ثابت |