هر روز که می گذرد بی تاب تر می شوم گوئی هیچ معنایی در عالم نمی تواند مرا به تصویر بکشد . امید یا ناامید ؟ نمی دانم کدام واژه برای تجسم لحظه های من مناسب تراست لحظه هایی که بی تو گذشت لحظه هایی که دلم برایت تنگ شده بود . تمام ثانیه هایی که در حسرت پر عطش آغوشت گریستم . کاش فرصتی پیدا می شد و تو دوباره مرا عاشق می کردی آنقدر که هیچ چیز جز تو برایم وجود نداشت ببین دوباره مثل همان روزها قلبم به تپش و نفسم به شماره افتاده است . کودکی را می مانم که به یک تکه نگاه ، به ناچیزی عشق دل بسته است . همان چیزی که همیشه دستهایت برای من به فراوانی داشته است . همان چیزی که طعم آن هنوز شور زندگی به من می دهد . هنوز زنده ام می دارد .
![]()
نوشته شده توسط مریم - خ در شنبه ششم آبان 1385 ساعت 12:53 بعد از ظهر | لینک ثابت |

