تبليغاتX
کاش در دهکده عشق فراوانی بود ! -

به خاموشي رسيدم

 و كلمات شبيه دندان هاي شيري

 يكي ، يكي ، از دهانم ريختند

 سرنهاده بر بالش فراموشي

 قطره ، قطره ، شب تلخ را مكيدم

و پروانه هاي رنگي از خاكستري هايم گريختند

 عقربه هاي كبود و ماه كه در گودال تنهايي اش خزه بسته بود

 و زني كه ديگر زيبايي دست هايش را به ياد نمي آورد...


ممنوع نيستي كه بچينمت
اين ‎جا هم كه بهشت نيست
تا گناه مادر را
تكرار كنم
… رنگ صلح چشم‎هايت
دهان تنهايي‎ام را
آب مي‎اندازد
به شاخه‎ات نرسيده ، مي‎لغزم
هميشه لغزيدن
بهانه‎ي خوبي است
براي فشردن دستي كه دوستش داري !
وسوسه‎ي چيدن
                    رها نكرد ؛
رهايت نمي‎كند …
بچين !
                    ممنوع منم كه بچيني‎ام !

نوشته شده توسط مریم - خ در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 8:35 قبل از ظهر | لینک ثابت |