صدای پای امید می آید و من برگشتنت را پس از هزاره دردهایم به تماشا می نشینم . با تمام کلمات عالم غزل آمدنت را می سرایم و به پاسخ تمام لحظه های انتظار ، خودم را به گرمی دستهایت بسپارم . بی گمان در تمام روزهای نبودنت با آنچه را که تنها به یاد تو نوشته بودم زندگی کرده ام . من خودم را در غربت واژه هایم و در سیاهی نبودنت تنها به کورسوی امیدی معنا کرده ام . امروز بازگشته ای و من تمام حرفهایم را که برای دیدنت کنار گذاشته بودم از یاد برده ام . نمی دانم شاید دوباره تنهایم بگذاری شاید دوباره طعم تلخ نبودنت مرا در برگیرد اما باز هم به تنها ثانیه ای که در آغوش تو باشم دلخوشم .
نوشته شده توسط مریم - خ در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 7:0 بعد از ظهر | لینک ثابت |

