تبليغاتX
کاش در دهکده عشق فراوانی بود ! -

مي روم تا در آغازي دوباره غرق در احساس رفتن در  دوردستي روشن  به پاياني همراه با دوباره برخاستن بپيوندم .

قبل از رفتن ، اما بايد چندي كنارم بنشيني تا گوشه اي از آن چه، نمي توان گفت را بازگو كنم .

مي خواهم بداني رفتن تو و ماندن من همچون بودن من و نديدن توست . به آن معنا كه تو مرا نمي بيني .

می خواهم بدانی نرسیدن ما و نبودن تو همچون بودن تو و ندیدن من است .

می خواهم بدانی در این چند روزها که گذشت ، از همان روز که تو بودی و من هم ، در تمام این انتظارها می دانم که تو و من و آنان که ما را دوست می دارند اشک ها همه  بدرقه راهمان بوده ، راهی که باهم و نه درکنار هم پیمودیم . و می خواهم بدانی که از این پس ، در باقی راه که نه با هم و نه درکنار هم ، که امیدوارم در یاد هم و با نام او ، خدای ، می پیماییم باز هم همان اشک ها .

می خواهم بدانی که بی تو ، نبودن همه چیز برایم اثبات شده و بی تو من هم نسیتم .من هم  با تو ام .

می خواهم بدانی که ... بدانی که باز هم نمی توانم آنچه را که هرگز هیچ کس نتوانست بنویسد ، بنویسم .

می خواهم بدانی که اگر تو بدانی من هم خواهم دانست . پس بدان .

باید ماند ، زندگی کرد ، نفس کشید ، باز هم امیدی هست هر چند دور اما او ظهور خواهد کرد .

ما خواهیم رسید ، آنجایی هم هست .و  خدای پیش ماست . همین نزدیکی .

سخت است می دانم . اما بدان بودن من و تو، فرای درک دنیاست . در دنیا نمی گنجد .

باید صبر کرد . او خواهد آمد . آنچنان که از ظواهر پیداست ، زودتر .

بدان . بمان . من هم هستم . ما هر دو با هم به ماه می نگریم این گونه هر شب ، همیشه نگاهمان در تلاقی هم است . بی آنکه کسی نفهمد . نفهمد . می دانی که آخر، کسی هم نمی فهمد .

باید بنویسم که ... اما نمیشود . قلمم نمی تواند .

تو را به خدایمان می سپارم . همان که تو، من را به او .

تمام لحظاتی که ... از یاد نخواهم برد .

از یادم نمی رود . نخواهد رفت .

خداحافظی نمی کنم . نه . نباید .

فقط .. ماه یادت نرود . امشب و تا آخر دنیا .

او خواهد آمد .

ما خواهیم رسید .

خدا هست .

با ما . کنار ما . با تو . با من .

خدا

نوشته شده توسط مریم - خ در دوشنبه دوازدهم تیر 1385 ساعت 12:16 بعد از ظهر | لینک ثابت |