من با چشمهای بسته هم می توانم تو را ببینم . می توانم آن لبخند مهربانت را که در قاب صورتت می درخشد لمس کنم . می توانم حتی وقتی نیستی نفسهایت را بشمارم می توانم پابه پای تپش های قلبت تو را تکرار کنم . ببین ! هنوز هم وقتی که می خندی در لرزش چشمهایت شب بوی های وحشی می رقصند و من می توانم هنوز هم با وجود فاصله ها گرمی عاطفه ات را حس کنم . نیازی نیست که حتما در حضور جسمانی ات غرق شوم . تو در من آمیخته ای مثل تمام لحظه هایی که نوازشم می کردی مثل تمام روزهایی که مرا سخت به خود می فشردی و من در تک تک اجزا بدنت محو می شدم . شاید دیگر هرگز به من فکر نمی کنی نمی دانم . نمی دانم چرا من هنوز عاشقت مانده ام . چرا باوجود نبودنت هنوز هم جز تو کسی را نمی بینم . هروقت که بغض می کنم حرکت دستهایت را بر گونه هایم احساس می کنم . می دانم که حضور داری هستی و هنوز هم خاطره گل های مریم را فراموش نکرده ای .

