تو بايد فرمانرواي دنياي درونت شوي. درون همه ما قلمرو پادشاهي است، پادشاهي راستين. همه ما مي خواهيم پادشاه شويم اما همچنان در مسيري نادرست و در بيرون از وجودمان بدنبال پادشاهي مي گرديم. انسان ممكن است در دنيا يك پادشاه شود اما همچنان در اعماق وجودش احساس كمبود مي كند. با وجود پادشاه بودن هنوز فقير است. هنوز تهي است و خرسند نشده. در حاليكه مشغول جمع آوري آت و آشغال بوده زندگي را از كف داده است.
انسان برده اي است كه به ارباب بودن وانمود مي كند. و تا زمانيكه انسان بر ناخودآگاهي اش غلبه نكند همچنان متظاهر و برده خواهد ماند و انواع نقشهاي رياكارانه را بازي خواهد كرد. ادعا خواهد كرد « من آن نيستم كه فكر مي كنيد » و او خود مي داند كه چيست. همه مي دانند، زيرا ديگران نيز خود نقش مشابهي را بازي مي كنند. پادشاه راستين باش. زيبايي پادشاه درون بودن اين است كه پاي هيچ رقابتي در ميان نيست. تو پادشاهي خودت را داري و من پادشاهي خودم را و آنها هرگز در برابر هم قرار نمي گيرند. هرگز ميانشان برخوردي پيش نمي آيد. هركس در درون خود قلمرويي چنان پهناور دارد كه در آن هيچ رقابتي نيست. هيچ جنگ و دعوايي با كسي نيست.
پيش از آنكه مرگ از راه برسد خانه حقيقي را بايد يافت. و آنجا را مي توان يافت، زيرا دور نيست. دقيقا در درون وجود خود توست. حتي مجبور نيستي يك گام كوچك برداري. برعكس بايد در سكوت بنشيني و از تمام سفرهاي ذهني دست برداري.
در آن لحظه كه ذهن در گذشته و آينده سير نمي كند و از سفر بازايستاده، بذر به گل تبديل مي شود. سپس احتمالهاي بيشماري رقم مي خورد: ميوه، گل، آفتاب، باد، باران. آنگاه مي تواني لذت ببري. مي تواني با باد به رقص در آيي. مي تواني در شادي ابرها شريك شوي و با ستارگان نجوا كني.
از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از
جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته
باشند.
-اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها.
خداوند سري تکان داد و فرمود:بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود:نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،
تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با
يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني
که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي
زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،
تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها
واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.
همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.
در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.
وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر
برايشان مهم هستيد.
قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و
بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان
مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند
خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند
![]()
طعم دستهایت هنوز گوشه ی ذهنم تازه است. من دفن ات نکردم . تو اما .... دلواپسی هایت و چشمهای گیج و بی تکیه گاهت که همیشه نگران و سردرگم، دنبال اتفاق شومی میگشت. چشمهایت همیشه گریه دار بود . اتفاق را شب به شب زیر رختخوابت و توی رویاهای سردت استقبال می کردی. با منی؟ باور کن این همه سال همانطور نگاهت داشتم. درددل های شبانه ات، یادت هست؟ من با تو نفس میکشیدم و نفسهایت کار خودش را کرد. یک کلام بگو تا این بغض لعنتی شانه هایم را بلرزاند. بگو ، بگو که گفتم حتی اگر یک روز از عمرم بماند، این شعر را روی کاغذ کتابی خواهم آورد که تورا به یادم بیاندازد. وحالا ....
باشد شاید سکوت بهتر کمک کند تا رنج این سالیان را فراموش کنیم. بیا این تکه ی آخر را با سکوت تمام کنیم. من و تو، و به یادِ تقدس نامت، که شانزده بار تکرار کردم و تو هیچ نگفتی.... م م م ... آ آ آ
چه آسان، معاني كلمات پيش چشمم رنگ مي بازند. خاطره ها افسانه مي شوند و افسانه ها حقيقت. گم ميشوم ميان مفاهيم خوب و بد. انگار مردم جادو شده اند. يا كه گويي من جادو شده ام! نميدانم كجاي قصه ام اشتباه بود كه ديگر لالايي هاي هر شب، طفل بي پناه وجود مرا حتي به خواب، اميدوار هم نميكند! هر ساختمان كه بناي ساخته شدن داشته باشد بايد از ابتدا بر پي و شالوده اي استوار باشد كه توان استقامت آن را داشته باشد. سخت است تماشاي درهم شكستن بلور خيال كه انتظار داري به سختي سنگ خاراي حقيقت باشد. سخت است حكم دادن به اسارت ذهن فقط به گناه آنكه جسم را تاب تحمل پرواز نيست. شايد آن زمان كه مدينه فاضله ام را بر زمين خاكي ميساختم بايد فكر اينجايش را هم ميكردم.
نوشته هايم سپيدند، دنيايم سپيد، فردا سپيد، آدمها سپيد، قصه ها سپيد، دلها سپيد.... و ناگهان تابش نور سياهي، برف سپيد افكارم را آب ميكند. نوري كه از جنس نور نيست. از جنس شب است. نوري كه ميسوزاند عمق وجودم را! و بي شرمانه برفي كه نه سرد است، بلكه گرمي شعله های نوشته هايم از آن جان ميگيرد را تهديد به مرگ ميكند. آب در هاون ميكويم كه با مداد سپيد، قصد پاك كردن لكه هاي سياه زندگي را دارم! در تقابل سياهي هاي اطرافم با سپيدي افكارم حق را به كدام بدهم؟ در كدام دنيا زندگي كنم؟! مگر مي توان در دنياي سياهي ها با عينك سپيدي قدم برداشت؟ خسته و افسرده ميشوم وقتي كه نقاشيها ارزش مداد سپيد جعبه مداد رنگي را درك نميكنند. وقتي كه آدمها خاكستري شدن و خاكستري ماندن را به هر چيز ديگر ترجيح ميدهند.وقتي كه ابرهاي خاكستري بر خورشيد دلشان نقاشي ميكنند. ولی آيا مي توان بي تفاوت بود؟
گاهي براي فرار از اين همه دغدغه
پناه مي برم به كنج روزهاي شاد كودكيم
روزهايي كه سرشار از عطر خوش بيخيالي بودند
روزهايي كه لبالب از شادي؛ پاكي و بي آلايشي سپري شدند
همان روزهاي خواندن اولين نماز
روزهاي استجابت دعا به واسطه قلبي پاك!
و چقدر دلم ميخواهد دوباره دوباره دوباره
برگردم به همان روزها و
خدايم!
قول ميدهم اين بار قدرشان را بيشتر بدانم
و ديگر هرگز عجله اي براي زودتر بزرگ شدن نداشته باشم...
