نمي دانم از تو
من اما
كلافه از تهي
از تنهايي
تصميم هاي عاقلانه در آيينه سنگ مي شوند
و من هزار تكه
تا بتابانند خورشيدهاي علاقه را
در زواياي بسته ي شب هاي بي چراغ
در شب هاي سرگرداني
شب هاي رهگذراني با پاي تاول آجين شان
به دنبال كفش هايي كرخت مانده بر دست هاشان
نمي دانم از تو
من اما
كلافه در تهي
در تنهايي
نوشته شده توسط مریم - خ در چهارشنبه بیستم دی 1385 ساعت 11:28 قبل از ظهر | لینک ثابت |
