در انتظار رسیدن رفتن تو
مانده ام حیران در چگونه گذراندن فصل غربت تو
می روی و من به ظاهر مانده ام
اما ،اما دلم با تو راهی شد
شاید که کمی از احساس غربتم بکاهد
و یا کمی از غربت لحظه هایم کم کند
می آیی ،می دانم در چشمانت در نگاهت
می خوانم با آهنگی پر امید
کاش می شد دستهایم را پر از معنای نگاهت می کردم
بر گردنت می آویختم
تا این احساس شاید برای همیشه در تو بماند
وقتي بودي سكوتت مرا رنج مي داد اما حالا نبودنت
حالا مي فهمم كه فقط حضورت برايم مهم بود .حضوري با تمام وسعت سكوتت.
به من چه که امروز هوا ابريست يا آفتابي؟خورشيد از شرق طلوع مي كند يا غرب؟استخوانهاي مچ دست چند تايندبه من چه ربطي دارد دل شاپرك گرفته پروانه ها بي قرار بهارند… دلها تشنه يك نگاه خيسند...اصلا به من چه كه من كيم؟چيم؟چه مي كنم
من فقط به دنيا آمده ام كه تو را ببينم حسرتت را بخورم نداشتنت را گريه كنم بعدهم آرام بميرم.آرام آرام طوري كه صورت هيچ برگ گلي خراشيده نشود
هر وقت خودم را در آيينه نگاه مي كنم تو را مي بينم. اين كه چيزي نيست هر شب خوابت را مي بينم كه تو من شده اي من تو ميشوم بعد يكي ميشويم آخر گيج ميشوم نمي دانم تو مني يا من توام؟!
ديشب دوباره خوابت را ديدم همان نگاه ،همان بوي ياس ،همان دودوي ستاره مانندت را
كبوتر شدي آمدم بگيرمت پريدي و رفتي روي ماه نشستي.آنقدر گريه كردم كه همه شقايقها از غصه من پر پر شدند
باور كن اگر ميدانستي چقدر دوستت دارم از گرماي عشقم آب مي شدي و من اين را نمي خواستم.گذاشتم تو بروي و من بسوزم.چون شعله منم نه تو،عشق تويي و من عاشق. پس گذاشتم تا بروي .
خيلي بي انصافي خيلي. وقتي خواستي بروي حتي يك برگ گل ياس يا يك قطره باران يا حتي صداي سنجاقك برايم نگذاشتي
بدون هيچ رفتي .
بدون هيچ صدا مثل هميشه سربزير و آرام رفتي براي هميشه.
اگر همه پروانه ها تو را ببخشند من نمي بخشمت مي داني چرا؟
چون آنوقت تو بر مي گردي و طلب بخشش مي كني
و من صميمانه ترين لبخندها را نثارت مي كنم با شكوه ترين محبتها را به پايت مي ريزم
مي دانم همه اينها خيال است خيالي كال كه وقت رسيدنش زماني مي خواهد به قطره قطره چكيدن من.
وقتي كه اولين قطره باران بر قلبم باريد و زيباترين گل سرخ در ديدگانم روييد: قسم خوردم كه هر فصل پاييز رو به قبله چشمانت نماز بخوانم و با ياد تو پر بگيرم تا اوج
قسم خوردم با ياد تو بميرم
با صداي باران دوباره چشمهايم باراني مي شود چه كنم كه تو بوي باران مي دهي

و من در خلوت شبهاي بي ستاره ام از به تو انديشيدن عادتي ساخته ام
دراز به درازاي آرزوهايي كه برايت داشتم
و هنوز نمي دانم برق نگاه كدامين ليلي ني ني چشمان تو را خيره كرد
و تيشه ي عشق كدامين فرهاد ريشه ي عشقمان را خشكاند !
اما ميدانم كه چون مجنون تا ابد
در بيابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند....

ادامه مطلب
تنها
اگر دمی
کوتاه آيم از تکرار اين پيش پا افتاده ترين سخن که "دوست ات می دارم"
چون تن ديسی بی ثبات بر پايه های ماسه
به خاک در می غلتی
پيش از آن که لطمه ی درد درهم ات شکند
به سکوت
می پيوندی.
پس، از تو چه خواهد ماند
چون من بگذرم؟
تعويذ ناگزير تداوم تو
تنها
تکرار "دوست ات می دارم" است؟
با اين همه
بغضم اگر بترکد...-
نه
پر کاهی حتا بر آب بنخواهد رفت
می دانم!

