تبليغاتX
کاش در دهکده عشق فراوانی بود !

باور نمی کنم

از این سوی بسته

تو آن چنان دوری

چون وهم بی کرانه دشت

که در ذهن باغ نمی گنجی

و آن چنان غریب

چون خواب خاموش درخت

که در شعور باد نیز نمی پایی

خاک با شوق از شانه های تو برمی خیزد

و از هر رگ او نام تو می روید

نگاهت چه سنگین است

که هرگز براین افق نتابیده است

ندانستن ، دردی است

و دانستن گناهی جانسوز

عمر چه غریبانه می گذرد

بی آن که مجال دمی باشد

یا همدمی که تو را بسراید

و سرور سور و شیدایی بر لبان تو باشد

چه روزها که نیامده اند

چه شب ها که نزاده اند

و طعم سبز فرصت ها

که در سنگینی سایه نبالیده اند

کسانی نرسته اند

که می توانستند در فراسوی احتمال

نطفه ببندند

هر کسی می توانست سرودی باشد

اگر حنجره ی ترانه ای بود

و هر کس می تواند معنا شود

وقتی مجال خیال تنگ نباشد .

 

نوشته شده توسط مریم - خ در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385 ساعت 10:11 قبل از ظهر | لینک ثابت |