باور نمی کنم
از این سوی بسته
تو آن چنان دوری
چون وهم بی کرانه دشت
که در ذهن باغ نمی گنجی
و آن چنان غریب
چون خواب خاموش درخت
که در شعور باد نیز نمی پایی
خاک با شوق از شانه های تو برمی خیزد
و از هر رگ او نام تو می روید
نگاهت چه سنگین است
که هرگز براین افق نتابیده است
ندانستن ، دردی است
و دانستن گناهی جانسوز
عمر چه غریبانه می گذرد
بی آن که مجال دمی باشد
یا همدمی که تو را بسراید
و سرور سور و شیدایی بر لبان تو باشد
چه روزها که نیامده اند
چه شب ها که نزاده اند
و طعم سبز فرصت ها
که در سنگینی سایه نبالیده اند
کسانی نرسته اند
که می توانستند در فراسوی احتمال
نطفه ببندند
هر کسی می توانست سرودی باشد
اگر حنجره ی ترانه ای بود
و هر کس می تواند معنا شود
وقتی مجال خیال تنگ نباشد .

