تبليغاتX
کاش در دهکده عشق فراوانی بود !

تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دل هایی که آنها را راندند ، تقدیم به اشک هایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست .

زندگی شیبی ست ؛ عشق سیبی ست و وای بر حال آن که در عشق پای بند نظم و ترتیبی ست ، و اما تو، قرار نبود آن وقت های تو جایشان را با این وقت های من عوض کنند .

قرار نبود عشق هم مثل گیلاس ؛ بوسه ، عیدی و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد . قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم . قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند  . قرار بود هرکس به هوای نشکستن دل خودش بماند .

قرار نبود هر چه قرار نیست باشد . قرار تنها بر بی قراری بود و بس گمان نمی کنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد ، اما یقین دارم که کودک دلت کمتر از پیش بهانه ی لالایی های شعر گونه ام را می گیرد ، مهم نیست فقط یک چیز یاد همه بماند .

زیر سایه ی امن ترین سایه بان هستی دلواپس دلواپسی های یکدیگر باشیم ...

 

نوشته شده توسط مریم - خ در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 ساعت 11:55 قبل از ظهر | لینک ثابت |

۱- ارزشت را با مقايسه کردن خود با ديگران پايين نياور، زيرا همه ما با یکديگر متفاوتيم.
۲- اهداف و آرزوهايت رابا توجه به آنچه که ديگران، با اهميت تصور می کنند؛ تعيين نکن، زيرا فقط تو ميدانی که چه چيزی برايت بهترين است.
۳- با زندگی کردن در گذشته يا آينده، زيستن در زمان حال را از دست نده. حتی اگر يک روز در زمان حال زندگی کنی، همه روزهای عمرت را زيسته ای.
۴- هنگامی که هنوز چيزی برای بخشيدن داری، هرگز نا اميد نشو.
۵- هيچ چيز واقعا به پايان نمی رسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش برداری.
۶- از مواجه شدن با خطرات نترس؛ زيرا بدين ترتيب فرصت می يابی که بياموزی چقدر بايد شجاع باشی.
۷- با گفتن اينکه؛ يافتن عشق غير ممکن است مانع ورود عشق به زندگی خود نشو.
۸- سريع ترين راه دريافت عشق، بخشيدن آن به ديگران است.
۹- سريع ترين راه از دست دادن آن، محکم نگاه داشتن آن است.
۱۰- روياهای خود را رها نکن. بدون رويا بودن يعنی بدون اميد بودن و نااميدی يعنی اينکه هيچ هدفی نداری.
۱۱- زندگی يک مسابقه نيست،بلکه سفری است که هر قدم از مسير آن را بايد لمس کرد وچشيد
نوشته شده توسط مریم - خ در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 8:42 قبل از ظهر | لینک ثابت |

به خاموشي رسيدم

 و كلمات شبيه دندان هاي شيري

 يكي ، يكي ، از دهانم ريختند

 سرنهاده بر بالش فراموشي

 قطره ، قطره ، شب تلخ را مكيدم

و پروانه هاي رنگي از خاكستري هايم گريختند

 عقربه هاي كبود و ماه كه در گودال تنهايي اش خزه بسته بود

 و زني كه ديگر زيبايي دست هايش را به ياد نمي آورد...


ممنوع نيستي كه بچينمت
اين ‎جا هم كه بهشت نيست
تا گناه مادر را
تكرار كنم
… رنگ صلح چشم‎هايت
دهان تنهايي‎ام را
آب مي‎اندازد
به شاخه‎ات نرسيده ، مي‎لغزم
هميشه لغزيدن
بهانه‎ي خوبي است
براي فشردن دستي كه دوستش داري !
وسوسه‎ي چيدن
                    رها نكرد ؛
رهايت نمي‎كند …
بچين !
                    ممنوع منم كه بچيني‎ام !

نوشته شده توسط مریم - خ در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 8:35 قبل از ظهر | لینک ثابت |