چقدر خسته ام . انگار هزار سال راه را پیاده آمده ام . انگار در انتهای ناکامی ها جا مانده ام . دیروزهایم چقدر پر از حسرت تو بود و امروزهایم در حسرت لحظه هایی که رفت . مانده ام که چگونه می توانم خودم را تفسیر کنم با همه آنچیزهایی که نداشته ام با همه ابعاد چشمهایت که همیشه در زندگی ام کم آورده ام . خودم را می شمارم . تکثیر می شوم در تمام تنفس هایت در تمام لحظه هایی که هرگز به یاد من نبوده ای . و من هنوز می شمارم که چقدر دوستم داری و برای شمردن عددها را گم می کنم .
طلوعی را به مسلخ مرگ فرا خواند
بعد از این غروب آتشزا
آتشکده جانم قسمتی از خویشتنم نیست
مرا به مسلخ نگاهی دیگر مکشان
مرا ناآزموده مپندار
که زین پس مرا
اندیشه عاشق شدنم نیست
و من دگر
حوصله پر زدنم نیست
دنيا را بد ساخته اند
كسي را كه دوست داري ، تورادوست نمي دارد.
كسي كه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري
اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند
و اين رنج است .
زندگي يعني اين....
"دکتر شریعتی"

مي روم تا در آغازي دوباره غرق در احساس رفتن در دوردستي روشن به پاياني همراه با دوباره برخاستن بپيوندم .
قبل از رفتن ، اما بايد چندي كنارم بنشيني تا گوشه اي از آن چه، نمي توان گفت را بازگو كنم .
مي خواهم بداني رفتن تو و ماندن من همچون بودن من و نديدن توست . به آن معنا كه تو مرا نمي بيني .
می خواهم بدانی نرسیدن ما و نبودن تو همچون بودن تو و ندیدن من است .
می خواهم بدانی در این چند روزها که گذشت ، از همان روز که تو بودی و من هم ، در تمام این انتظارها می دانم که تو و من و آنان که ما را دوست می دارند اشک ها همه بدرقه راهمان بوده ، راهی که باهم و نه درکنار هم پیمودیم . و می خواهم بدانی که از این پس ، در باقی راه که نه با هم و نه درکنار هم ، که امیدوارم در یاد هم و با نام او ، خدای ، می پیماییم باز هم همان اشک ها .
می خواهم بدانی که بی تو ، نبودن همه چیز برایم اثبات شده و بی تو من هم نسیتم .من هم با تو ام .
می خواهم بدانی که ... بدانی که باز هم نمی توانم آنچه را که هرگز هیچ کس نتوانست بنویسد ، بنویسم .
می خواهم بدانی که اگر تو بدانی من هم خواهم دانست . پس بدان .
باید ماند ، زندگی کرد ، نفس کشید ، باز هم امیدی هست هر چند دور اما او ظهور خواهد کرد .
ما خواهیم رسید ، آنجایی هم هست .و خدای پیش ماست . همین نزدیکی .
سخت است می دانم . اما بدان بودن من و تو، فرای درک دنیاست . در دنیا نمی گنجد .
باید صبر کرد . او خواهد آمد . آنچنان که از ظواهر پیداست ، زودتر .
بدان . بمان . من هم هستم . ما هر دو با هم به ماه می نگریم این گونه هر شب ، همیشه نگاهمان در تلاقی هم است . بی آنکه کسی نفهمد . نفهمد . می دانی که آخر، کسی هم نمی فهمد .
باید بنویسم که ... اما نمیشود . قلمم نمی تواند .
تو را به خدایمان می سپارم . همان که تو، من را به او .
تمام لحظاتی که ... از یاد نخواهم برد .
از یادم نمی رود . نخواهد رفت .
خداحافظی نمی کنم . نه . نباید .
فقط .. ماه یادت نرود . امشب و تا آخر دنیا .
او خواهد آمد .
ما خواهیم رسید .
خدا هست .
با ما . کنار ما . با تو . با من .
خدا
تو را مزه مزه می کنم . بوی باران می دهی بوی کال سیب بوی هرانچه که زیباست . تو را با تمام کودکی هایم خط خطی می کنم . قشنگ تر می شوی حتی با این خطوط درهم که لبخندت را می پوشاند . تو را با تمام آرزوهایم از خدا می خواهم و خدا تو را نقاشی میکند با چشمهای آبی با همان نگاه مهربانت با هر مقیاسی از زیبایی با هر اندازه ای از خوشبختی .
تو با باران پیوند خورده ای تو با تمام چیزهایی که معنی عشق میدهد پیمان بسته ای نمی خواهم تو را کلمه کنم نمی خواهم با جملات و با محدودیت های دست و پاگیر لغات اسمت را تکرار کنم . اصلا نمی خواهم کسی را در تو شریک کنم . تو مال منی تنها برای من که همه عمرم برای توست . حتی نگاهت ، آغوشت و همه آن چیزهایی که داری .
تو را مزه مزه می کنم بوی همآغوشی با مهتاب را میدهی بوی تن خورشید بوی خیسی باران .

من با چشمهای بسته هم می توانم تو را ببینم . می توانم آن لبخند مهربانت را که در قاب صورتت می درخشد لمس کنم . می توانم حتی وقتی نیستی نفسهایت را بشمارم می توانم پابه پای تپش های قلبت تو را تکرار کنم . ببین ! هنوز هم وقتی که می خندی در لرزش چشمهایت شب بوی های وحشی می رقصند و من می توانم هنوز هم با وجود فاصله ها گرمی عاطفه ات را حس کنم . نیازی نیست که حتما در حضور جسمانی ات غرق شوم . تو در من آمیخته ای مثل تمام لحظه هایی که نوازشم می کردی مثل تمام روزهایی که مرا سخت به خود می فشردی و من در تک تک اجزا بدنت محو می شدم . شاید دیگر هرگز به من فکر نمی کنی نمی دانم . نمی دانم چرا من هنوز عاشقت مانده ام . چرا باوجود نبودنت هنوز هم جز تو کسی را نمی بینم . هروقت که بغض می کنم حرکت دستهایت را بر گونه هایم احساس می کنم . می دانم که حضور داری هستی و هنوز هم خاطره گل های مریم را فراموش نکرده ای .
چند وقتیه حال و حوصله نوشتن هیچ چیز رو ندارم . احساس می کنم تبدیل به موجود یخ زده ای شدم که فقط دارم حضور دیگران رو در لحظاتم تماشا می کنم و به ردپاهایی که برروی عاطفه هام می ذارن چشم دوختم . آدمها میان و میرن بعضی ها با اینکه زود می رن اما برای یک عمر می مونن و بعضیها کاش هیچ وقت از زندگیمون رد نشن . نمی دونم آدمها رو چطور میشه شناخت ؟ نمی دونم چطور وقتی از کسی حرف میزنی می تونی کاری کنی که واژه هات بوی صداقت داشته باشن ؟ نمی دونم ..... شاید ما آدمها انقدر دور خودمون حصار درست کردیم که واقعا نمی دونیم به آدمها چطور باید نگاه کنیم !
تنهائی جای پایش را عمیق تر
و ماندن در این غربت
لحظه های غرق در مرداب را
شدت بخشیده
مانند شاخه ای خشک شکننده
و چون عمر یک حباب
لحظه های شیرین، کوتاه
کوره راه خوشبختی، تاریک و متروک
زمان در تسخیر پائیز
و من
همچنان در انتظار بهار ....
