گاهی می توان پرید ولی نمی توان اوج گرفت گاهی می توان رفت ولی نمی توان جاری شد گاهی می توان گفت ولی نمی توان خواند گاهی می توان دید ولی نمی توان گریست گاهی می توان ماند ولی نمی توان شنید و گاهی ... زندگی سرشار از این لحظه های گاه و بی گاه است .یک عبارت منطقی بسرائیم و بنگریم : چند گاه از این لحظه های زندگی را می توانستیم زندگی کنیم ولی زندگی نکردیم ... نتوانستیم زندگی کنیم چراکه در طمع لحظه های ناب ٬ بی انتها ٬ سرشار و ابدی زندگی ٬ زندگی کردیم....
امروز غمگینم ... تنهائی و غم از شانه هایم سرریز می شود بدون هیچ رنگی بدون هیچ ارتفاعی بدون هیچ وجودی!آخ که به دیروزم هم که می نگرم می بینم که دیروز هم غمگین بودم .دیروز هم غمگین بودم و تنها بودم و غم شانه هایم را دلداری می داد!.... گاهی اوقات برای غم به دلیل نیاز نیست .یک حس غریب هست که تو را به ماورا می برد و تو حس می کنی که نیستی یعنی از جنس وجود نیستی اما تمام و کمال هستی. تفاوت ها قابل لمس نیست و رنگ ها را نمی توان توصیف کرد .پرواز انتها ندارد و اندیشه تا وسعتی بی نظیر آزاد است و رها . و درست آنگاه که شوق معراج می کنی و تا ارتفاع نگاه ابدیت برمی خیزی تا اوج بگیری حس اسارتی گنگ در زنجیر به پابسته ی زمان و مکان تکانت می دهد و به زمین گیر می کنی ٬ با زندگی تصادف میکنی و می افتی ...و تازه می فهمی که در خلائی از زمان و مکان عین ذات و وجود بودی و اکنون در حضور ظرف زمان و پیراهن مکان اصلا نیستی ٬ زندگی تو را بی رحمانه با ضربات وحشیانه حضورش به قتل رسانده است ... ومن امروز غمگینم٬ مایوسم و سرخورده از اوجی نافرجام
حالا از هردرختي سر بلند ترم
ديروز ركعت آخر باران دستم را بوسيدي
و من عجيب دلم مي خواست عشقم را واژه واژه لمس كني
نمي داني چه قدر دلواپس پنجره ام
وقتي خورشيد از پيله ي آسمان در مي آيد
پنجره ام بايد ياد بگيرد
با چه كساني به لهجه ي ديوار حرف بزند
و چه وقت خورشيد عقيم را سرزنش كند
نمي دانم به كدام پرنده معتقدي
ولي تو را به جان هر چه چكاوك
پر آواز پروانه را نبند
هيچ كس آواز سبز پروانه ها را نمي فهمد
تو ديگر چرا؟
تو كه از سلاله ي تابستاني
و با تمام رنگين كمان ها نسبت داري
آسمان بالغ مي شود
هيچ كس نمي پرسد باران اهل شمال است
يا سيگار و ستاره
وقتي كه قبل از آمدن اجازه مي گيرد
سلام مي كند
واي ، باران ، دلم براي لكنتت مي سوزد
نگاهم مي كند باران
نگاهي تر ، عاشق و مبهوت
خوابت نبرد ، صبر كن
هنوز هم خيلي از مردم
باران روي شانه ي چترشان جان مي دهد
تو را به جان سيب ، مخاطب
بيا برويم كمي از باران دلجويي كنيم
بيا برويم از روي شانه ي يك شنبه چتر را برداريم
سكوتي زلال زير پيراهنم مي وزد
سكوتي از ارديبهشت كودكي ها
كه حوصله ي زمستان را سر برده
خوابت برد ؟
ببين ديوان پنجره را باز مي كنم تا تفألي بر باد بزنم
چرا نگراني ؟
نگران برهنگي پنجره اي يا آواز پروانه ها ؟
شايد هم دل واپس عبور زماني ؟
نه ، ستاره ي سبز من آسوده باش
اين دختر ساده تمام سال هايي را كه گذشت
به حساب همان سيب كال مي نويسد
وقتي كه ديدمت كمي از بوي سازت را برايم كنار بگذار
يك شنبه ما را گم نمي كند
شايد ما او را...ـ
خوابيدي گلم ؟
شب به خير
بارها و بارها خواستم دوباره بنویسم . دوباره و دوباره .... اما حرفی برای گفتن نداشتم . اما نه ! آنقدر حرفهایم زیاد بود که در میان آنها گم می شدم . من دنبال تعابیر و لغاتی می گشتم که تو را بنویسم اما هیچ لغتی در هیچ فرهنگی و در هیچ زبانی نمی توانست از تو بگوید . آنقدر خودم را در میان اشعار شاعران و درمیان پرشورترین واژه ها به بند کشیدم که تمام لحظه هایم بوی کال سرودن می دهند اما باز هم هیچ شاعری نتوانسته است از تو بگوید . ببین ! باز هم می بارم . آنقدر دلم گرفته است که این هوای نمناک تمام خاطراتم را خیس کرده است . بارها و بارها خواستم تو را با تمام اندوه مردانه ات و با تمام آنچه که برایت تداعی مغرورانه عشق است بنویسم . بارها و بارها تمام زندگی ام را وقف چشمهای تو کردم اما نمی دانم هنوز هم تو را کم دارم هنوز هم برای من تنها جالی خالی برای خوشبخت شدنم هستی .

بي نگاهِ عشق مجنون نيز ليلايي نداشت
بي مقدس مريمي دنيا مسيحايي نداشت
بي تو اي شوق غزلآلودهيِ شبهاي من
لحظهاي حتي دلم با من همآوايي نداشت
آنقدر خوبي كه در چشمان تو گم ميشوم
كاش چشمان تو هم اينقدر زيبايي نداشت!
اين منم پنهانترين افسانهيِ شبهاي تو
آنكه در مهتاب باران شوقِ پيدايي نداشت
در گريز از خلوت شبهايِ بيپايان خود
بي تو اما خوابِ چشمم هيچ لالايي نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا كنم
زير بارانِ نگاهت شعر معنايي نداشت
پشت درياها اگر هم بود شهري هاله بود
قايقي ميساختم آنجا كه دريايي نداشت
پشت پا ميزد ولي هرگز نپرسيدم چرا
در پس ناكاميم تقدير جاپايي نداشت
شعرهايم مينوشتم دستهايم خسته بود
در شب بارانيات يك قطره خوانايي نداشت
ماه شب هم خويش ميآراست با تصويرِ ابر
صورت مهتابيات هرگز خودآرايي نداشت
حرفهاي رفتنت اينقدر پنهاني نبود
يا اگر هم بود ، حرفي از نمي آيي نداشت
عشق اگر ديروز روز از روزگارم محو بود
در پسِ امروزها ديروز، فردايي نداشت
بي تواما صورت اين عشق زيبايي نداشت
چشمهايت بس كه زيبا بود زيبايي نداشت
اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در گلدان چيني ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِانزواي اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي!?
حس کودکی را دارم که تازه به این دنیا پا نهاده است . بوی تو را همه جا می شنوم حتی در لحظه های نبودنت و این آغاز شروع عشق بین ماست . من هیچ تصویری از بلندی اندام تو را در ذهن ندارم اما حضور تو در تک تک ثانیه های زندگیم گرم است . آنقدر عاشقت مانده ام که یارای دل کندن از هیچ کدام از خاطره هایت را ندارم . چقدر عاشق شدن به تو زیباست . انگار عشق به تو تنها بهانه ای است برای ماندن و تحمل لحظه های نفرت آور غربت این شهر شرجی . انگار تو ناجی تمام غرور من هستی که در پهندشت تنهایی هایم زیر سم ستوران درد و بی کسی له می شود . این تو هستی که روح مرا زنده نگاه داشته ای . برای همیشه عاشقت خواهم ماند .
امروز خیلی خوشحالم . نه برای خودم . برای تو خوشحالم .
سالهاست که از ندیدن تو می گذرد و شاید این من بودم که دیدن تو را به خاطره ها سپردم .
می دانم این من بودم که پشت دنیایی خودخواهی دیدن تو را به خاطره ها سپردم بی هیچ دلتنگی .
و یا شاید با دلتنگی ها ساختم و آنها را به گذشته سپردم .
این من بودم ، غرور من...
و امروز این من هستم که دوباره دلتنگ تو ، دوباره از تو برایم گفته اند .
سالها بود که تو را به نوشتن هایم اکتفا کرده بودم ، همین و بس .
من .... خودخواهی ام ...........
آنروز وقتی همچنان تمام ذهنم را به کارهای هر روزه سپرده بودم ، وقتی با تنهایی ام خلوت کرده بودم ، وقتی هیچ چیز جز افکارم در ذهنم راهی نداشت .......
دوباره ...........
شنیدم که از تو می گویند .
ناگهان همه چیز تازه شد .
به یاد آنروزها .............
می دانم
برایت خوشحالم ...
امروز پشت عقل مطلق نشسته ام .
اما با این حال ، باید بدانی که در این چند هنگامی که گذشت حتی لحظه ای تو را در دعاهایم از یاد نبرده ام .
و از خدایم می خواهم همان لحظه که برایت از او می خواهم شایستگی استجابت را نصیبم گرداند .
برایت خوشحالم .
سرانجام به آنجا که باید خواهی رسید . تو برتر از من و من خودخواه تر از آنکه لحظه ای به بودن تو فکر کنم .
همیشه با خود می گفتم هیچ شکی به خواستن تو نیست ، کافیست من بخواهم .
اما این من بودم که در اشتباه مطلق چشمانم را بستم .
امروز از تو می شنوم که چگونه همراه با عطر گل های بسم کوچه به میهمانی تلاشت رفته ای .
شوقی بس عظیم وجودم را فرا می گیرد . برایت خوشحال می شوم . برایت خوشحالم .
اما دوباره راه از دو مسیر جدا از هم به خود ادامه می دهد .
خدا می داند شاید در آغازی دوباره ، تمام راهها یکی شوند .
تا آنروز تو را و تمام عزیزانم را به خدایم می سپارم .
شب هاي رفته را بياد بيآوريم
آرام و با پچ پچ براي يك ديگر از طعم كهن مرگ بگوييم
همه ي هفته در خانه را ببنديم
براي يك ديگر اعتراف كنيم
كه در جواني كسي را دوست داشته ايم
كه اكنون سوار بر درشكه اي مندرس
در برف مانده است
نه
بايد ديگر همين امروز
در چاه آب خيره شد درشكه ي مانده در برف را
بايد فراموش كنيم
هفته ها راه است تا به درشكه ي مانده در برف برسيم
ماه ها راه است تا به گلهاي بنفشه برسيم
گلهاي بنفشه را در شبهاي رفته بشناسيم
ما نخواهيم توانست با هم مانده ي عمر را
در ميان كشتزاران برويم
اما من تنها
گاهي چنان آغشته از روز مي شوم
كه تك و تنها
در ميان كشتزاران مي دوم
و در آستانه ي زمستان
سخن از گرما مي گويم
من چندان هم
براي نشستن در كنار گلهاي بنفشه
بيگانه و پير نيستم
هفته ها از آن روزي گذشته است
كه درشكه ي مندرس در برف مانده بود
مسافران
كه از آن راه آمده اند
مي گويند
برف آب شده است
هفته ها است
در آن خانه اي كه صحبت از مرگ مي گفتيم
آن خانه
در زير آوار گلهاي اقاقيا
گم شده است
مرا مي بخشيد
كه باز هم
سخن از
گلهاي بنفشه گفتم
گاهي تكرار روزهاي
گذشته
براي من تسلي است
مرا مي بخشيد
![]()
چرا در اين حوالي تاريك شب مرا صدا مي زنند ؟ از من چه مي خواهند؟ خدا شاعرش را در زمين تنها مي گذارد تا نيات تازه اش را دوباره بسنجد . او را همان طور ناجور با تمام مخلوق نگاه مي دارد
چرا شعله هاي قلب اين قدر ممتد است ؟ اين آتش چرا خاكستر نمي شود ؟ به من بگو انسان چرا دوست مي دارد ؟
نشانه ي خون آلودي كه قضاي آسماني آن را به زمين نشانيد و حوادث آن را دمي آسوده نگذاشت تا اين كه از اثر تيرها كهنه شد و تبديل يافت
آن نشانه ، قلب من است كه مشيت الهي آن را براي تجديد تعاليم زميني رو به زمين پرتاب كرد ولي يك اقتدار مقدس آن را نگاه داشت . گمنام ماند ، نگذاشت در انقلابات وسيع حيات به آتش و جنگ تسليم شده خاموش شود . آن اقتدار اثره ي چند كلمه حرف و چند نگاه بود . بعد از آن فراموش كردم . دوباره در يك انقلاب غير مريي و يك نواخت ، ولي تازه و عجيب ، قلب شاعر بين زمين و آسمان و فوق ادراك ديگران به خودش پرداخت
مي گويند عشق يك دفعه در مدت عمر هر كس به وجود مي آيد ، مراد عشقي است كه از جدايي هاي غير طبيعي كنوني ناشي شده ولي در آتيه قوانين عادله ، مثل عقد و نكاح ، آن را منسوخ مي دارد
من به عكس بسياري از علماي فلسفه ي علم الروح اين عقيده را رد مي كنم . عشق مي آيد ، مي رود ، دوباره مي آيدمرور زمان همان طور كه يكي از قوانين اوليه تكامل است مي تواند قانون اصلي اضمحلال اشيا هم باشد . مجاورت زمان و حوادث ، مقدمه ي يك كشمكش دائمي طبيعت است . حوادث ، مجذوب و عاشق مي كند . زمان ، آن جذبه و عشق را پاك مي سازد. صفحه ي قلب ، مثل يك لوح است : همين كه يك لكه از روي آن برداشته شد ، جاي لكه ديگر باز مي شود
انسان ، اين طور با وسعت نظر خلقت يافته است . مي بيني چه طور راست حرف مي زنم . محبت با دروغ مبانيت دارد . خط تو ، تقريرات تو ، به من اميد مي بخشد . تو روشني قلب مني ! خودم را به هدر نداده ام ! مرا نگاه بدار . قلب من است كه مرا به تو مي دهد
و كلام تو
مثل بوي گل در تاريكي است
مثل بوي گل در تاريكي وسوسه انگيز است
بوي پيراهن تو
مثل بوي دريا نمناكست
مثل باد خنك تابستان
مثل تاريكي خواب انگيزست
گفتگو با تو
مثل گرماي بخاري و نفس هاي بلند آتش
مي برد چشم خيالم را
تا بيابان هاي دورترين خاطره ها
كه در آن گنجشكان بر سنبل گندم ها
اهتزازي دارند
كه در آن گل ها با اختر ها رازي دارند
نوشخند تو
مي برد گرگ نگاهم را
تا چراگاه چالاكترين آهو ها
مي برد آرزوي دستم را
تا نهان مانده ترين گوشه اندام تو
اين پهنه پاك زيبا
مثل دريايي تو
مثل درياي بزرگ بوشهر
كه پر از زورق آزاد پريشانگرد است
مثل زورق پر از مرد است
مثل ساحل كه پر از آواز ست
مثل دشتستان
كه بزرگ و بازست
تو ظريفي
مثل گلدوزي يك دختر عاشق
كه دل انگيز ترين گلها را
روي روبالشي عاشق خود مي دوزد
با تو بودن خوبست
تو چراغي من شب
كه به نور تو كتاب تن تو
و كتاب دل خود را كه خطوط تن تست
خوش خوشك مي خوانم
تو درختي من آب
من كنار تو آواز بهاران را
مي خندم و مي خوانم
مي گريم و مي خوانم
با تو بودن خوبست
تو قشنگي
مثل تو مثل خودت
مثل وقتي كه سخن مي گويي
مثل هر وقت كه برمي گردي از كوچه به خانه
مثل تصوير درختي در آب
روي كاشتانه در چشمان منتظرم مي رويي
و ثروت ميفروخت
!من ديديم قلبي عشق گدايي ميكرد
شايد گلي پژمرده باشد
...شايد
لذتي بود در تبسم
لذتي بود در استشمام بهار
لذتي بود در لمس گلبرگ بنفشه
لذتي بود در نگاهي ، ژرف ، ژرفتر از ايمان
به آسمان
لذتي بود در درك سياهي شب
لذتي بود در هم صحبتي شقايق
لذتي هست ... آري ، لذتي
عابرهاي خيابان متروكه دل را صدا كنيد ، آرام
بگوييد دلم تنگ شده
بگوييد ، دلم براي يك لبخند ، براي يك صدا ، تنگ شده
بگوييد دلم براي ناله ي ساز ، عشوه رز ، لبخند بهار نارنج
براي استواري سپيدار ، براي آواز رود
دلم براي زندگي تنگ شده
بگوييد ، بگوييد
آرزوي عابران خيابان دل ، تن تقدير را ميلرزاند
بگوييدشان
كسي در شب ، صدايشان ميكرد
بگوييد

![]()
یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتتظر،ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
*
برفها
کم کم آب می شود
شب
ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی
رفته رفته توی راه
مستجاب می شود
دیگه عادت شده با بغض واسه تو مینویسه
کاش میفهمیدی که قلبم خونه آرزوهات بود
یه نفس تنها نبودی همیشه دلم باهات بود
آسمونو ماه نقرهاش با یه عالمه ستاره
شاهدن که این بریدن دیگه برگشتی نداره
رفتی بیاون که بدونی دل من مال خودت بود
حال بغضهای شبونهام به خدا حال خودت بود
سهم چشمای تو بودم توی دنیا هرچی داشتم
واسهی خاطر نازت جونمو گرو گذاشتم
یه دروغ ساده اما قصه مارو به هم زد
سرنوشتمونو آخر با جداشدن رقم زد
تو پشیمون شدی و من حالا صندوقچه دردم
سخته اما باورش کن من دیگه برنمیگردم
اما یادت باشه حرفهات مثل گولههای برفن
خیلیها قربونیهای بیگناه دوتا حرفن
وقتی تازه به سن و سال جوونی رسیده بودیم و یاهنوز تب و تاب نوجوونی در ما موج می زد دفتر خاطراتمون پر بود از شعرهای این دست . یه جمله برامون هزارتامعنی داشت . چقدر دوست داشتن برای مامقدس بود . اما حالا هرچی بزرگ تر میشیم می بینیم که تفکراتمون هم پا به پای ما بزرگ می شن . حالا به عشق و دوست داشتن طور دیگه ای نگاه می کنیم . به خیلی از عشق های دوران نوجوانی مون می خندیم و برای خیلی از لحظه هامون که از دست دادیم افسوس می خوریم . نگاه ما به یک چیز مشترک نسبت به اون دوران خیلی فرق کرده . حالا وقتی کسی وارد زندگیمون میشه با همه خط های فکری و ذهنیمون می سنجیمش و تا رسیدن به مرحله ای که احساس کنیم جزئی از وجود و زندگی ماست هزار راه آزمون و خطا رو طی می کنیم . اما گاهی وقتها برگشت به دوران قبل زندگی و دوران تفکرات مرحله های قبل رشد و بزرگ شدنمون می تونه خیلی چیزها رو به ما یاد بده . خیلی چیزها .... کافیه فقط یه کم فکر کنیم .
امروز یکی از روزهای گرم و خسته کننده است . یک روز شرجی و مثل همیشه دلگیر . آفتاب از سرصبح با بی رحمی تمام به سطح شهر پاشیده میشه . هوا پر از باران نباریده است . مثل چشمهایی که غرق اشکند اما نمی بارن . خیسی هوا را می تونی لمس کنی . می تونی بارون رو تنفس کنی بدون اینکه خیش بشی . اینجا زندگی همینه چه بخوای چه نخوای ! مجبوری تا آخر خط یه نفس چشمهاتو ببندی و احساس کنی خوشبخت هستی . خوشبخت مثل تمام لی لی بازی های بچگی مون . مثل بوی عطر سیب ! مثل لحظه های کال بزرگ شدنمون . گاهی وقتها به این فکر می کنم که سرنوشت به هرجا که دلش بخواد ما رو می بره و سالهاست در این شهر که بوی نمناک غربت توی کوچه هاش موج می زنه گرفتار کرده . اصلا نمی دونم چی می خوام بگم شاید هیچ وقت هم نمی دونستم . من دیگه از تکرار واژه های سرد خسته ام . میخوام رو به آفتاب فریاد بزنم می خوام هرچی خستگی و اندوه توی خونمه بیرون بریزم . به نظر من هیچ وقت انسان نباید برای مدت طولانی روی یک مدار و روی یک محور باشه . تغییر کلمه ای که به زندگی معنا می ده و من می خوام لحظه ها رو تغییر بدم . من هستم و این بودن من سرآغاز تمام خوشبختی هایی خواهد بود که در کنار عزیزانم خواهم داشت . برای لمس ثانیه های خوشبختی باید قیام کرد . اعتراض سرخ علیه عصیان های روزگار . و باید این جمله را تکرار کرد : من آنقدر نیرومندم که تمام عناصر عالم را تسخیر خواهم کرد .
به دنیا آمده ایم به این خیال تلخ که زندگی زیباست سالها جوانی مان را در گرو لحظه های سرد و خاکستری سالهای متمادی عمرمان تباه میکنیم تنها برای رسیدن به این حقیقت که به خاطر آرزوهای مرده مان زندگی میکنیم . کاش چشمهایمان را می بستیم تا نفرت این لحظه های مکرر تصویر سیاه انتظارهای بی پایان را به یادمان نیاورد . کاش لحظه ای فقط به خاطر خودمان زندگی می کردیم . با همه اینها هنوز از زندگی سرشار هستیم . گیسوان پریشان لحظه ها را می آرائیم به این امید که سهم کوچکی از عشق نصیبمان شود . به دنیا آمده ایم تا درد را تجربه کنیم تا بدانیم باید همه وجود خسته مان را برای رسیدن به لحظه ای که انسان بنامندمان می میرانیم و خود در سوگ خودمان مرثیه می سرائیم . کاش می فهمیدیم پایان راه این زندگی کجاست ؟
سکوتم..
ناباور صورتي در آيينه ميبينم خالي از هميشه .سرد و پر از نمکهاي هميشه ي پاشيده بر زخمهاي
ورم کرده .
دستهايم پرند از خالي احساس و سنگيني ميکند خالي شان بر شانه هايم.چقدر سرم سنگين است
براي وجودم و من ميدانم که روزي اين دستهاي سرد براي هميشه همه را بدرود خواهند .
امشب بغضم بر ديواره گلو ماسيده از اشکها حالم به هم ميخورد .از تلاش بيهوده از ادامه ي بي وقفه
از تداوم جريانهاي محو زندگي خسته ام .ناتوان قدم بر ميدارم به سوي هميشه نبودن و شايد اين راه من
بود از همان آغاز از پس دريدن زهدان مادر به استقبال برف ..اين راه من بود.
مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنيد .
و سپس دوباره فرياد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهيد و صدای رعد در آسمان طنين افکن شد ، اما مرد باز هم نشنيد .
مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببينم .» و ستاره ای به روشنی درخشيد ، اما مرد فقط رو به آسمان فرياد زد :
« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با نااميدی ناله کرد :« خدايا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اينجا حضور داری .»
و آنگاه خداوند بلند مرتبه دست خود را از آسمان بر روی زمين دراز کرد و مرد را لمس کرد ، اما مرد با حرکت دست ، پروانه را دور کرد و قدم زنان رفت..............

