چشمانم را می بندم تو را تنفس می کنم چیزی در ذهن من متولد می شود . سلولهای مغزم تو را فریاد می زنند همهه اذحام خاطرات غربیت تمام زندگی ام را بلعیده است . من هزارسال پیش از این مرده ام روحی تکیده هستم که به سرانگشتان پنجره ای تنها آوای عشق را حراج می کنم من صدای نفرین آواره های بی نشانم . در من تنها عطر تن توست که زنده ام می دارد صدای خرد شدن استخوان هایم در سراسر شب می پیچد . قلبم به تپش افتاده است . مرا چه می شود ؟ انگار برای اولین بار است که به دنیا می آیم . برای هزارمین بار و برای اولین بار آه چه طعم گسی دارد زندگی کردن ! چقدر خوشبخت بودم آن زمان که به هم آغوشی خاک جان می گرفتم و با بوی نمناک ذرات خاک خیس می شدم . به دنیا آمده ام . در گوشه های ذهن من نشانه های عاشقی هنوز مانده است چقدر هربار عاشق شده ام. چقدر آمده ای و رفته ای و من چقدر منتظر بوده ام ؟ دیگر بس است در هزاره آخرین تولدم تکه های غم گرفته خاطراتت را از ذهنم دور خواهم ریخت هرچند می دانم تکه های روح من نیز با تو به پرواز خواهند رفت . اما این آخرین زندگی من است بدون تو تا بدون تو نیز زندگی را تجربه کنم .
ای کاش راه فراری بود کاش می توانستم از آنچه که پیرامونم بعنوان انسان زندگی می کنند فرار کنم از قلبهای سنگی از همه آن چیز که به آدمیان تعلق دارد . چه جای نفس کشیدن است در هوائی مسموم که خفقان بی مهری و بغض تاب زندگی را می برد . چقدر آرزو کردن بی معناست ؟ چقدر آدم بودن بی مفهوم چقدر واژه ها برای ابراز احساسات حقیرند . چه طعم تلخی است زندگی کردن و گاه مرگ چقدر دست نیافتنی است . کاش می توانستم سربه شانه های باد گریه کنم حتی من نیز یخ زده ام . فسرده ام . تاب ماندنم در این دنیای خفقان آور نیست .
همیشه چیزی در قلب من وجود دارد . چیزی که ثانیه های گذرای زندگیم را سرشار از غبار خاطره های دور می سازد . اینجا من همیشه غریب هستم و هر لحظه زمانی است که به وعده بطلان هستی ام نزدیک می شوم . اینجا تمام چیزها هراس آور است و من با سرانگشتان شکننده مرگ تنهایی هایم را ترسیم می کنم . می دانم که زندگیم بدون نگاه تو از حیطه مفاهیم و دایره لغات عالم خارج است . می دانم که چیزی مثل سکوت به ریشه های قلبم نزدیک می شود و چیزی نمانده است که در مرداب نگاهت به سکون ابدی دست یابم . خسته ام . خسته تر از خونی که سالهاست تنها به اراده سرنوشت و خارج از قدرت اختیار در رگهای من می دود . خسته تر از آه سردی که سالهاست با خود به دوش می کشم . آری من گرفتار حجم گشترده تنهایی و بی کسی خویش هستم که در لحظات نفرت آور گریه های شبانه ام خسته از تکرار بیهوده نام تو به همبستری ستاره ای دور مانده از نوازش مهتاب قانع می شوم . من با زایش اولین طلوع دوباره در سکوت تکرار می شوم و تمام بی تو بودن هایم تکثیر می شود . من هر شب در آغوش آن ستاره دور در هاله ابهام نگاه مهتاب که غرروش را براندام لخت اندیشه های من می اندازد گرمی تنفس یاد تو را می بلعم . هیچ وقت همراه من نبوده ای اما همیشه تو را با خود به پنهانی ترین زاویه های تنهایی خویش برده ام . این من هستم بازمانده از خاطره چشمهای تو !
شب را دوست دارم ! چون ديگر رهگذري از کوچه پس کو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند .چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتيا قي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشک هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا که اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم ، چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟

چند روزی است که تنها به تو می اندیشم
از خودم غافلم اما به تو می اندیشم
شب که مهتاب در آیینه من می رقصد
می نشینم به تماشا به تو می اندیشم
همه ی روز به تصویر تو می پردازم
همه ی گریه شب را به تو می اندیشم
کیستی؟ خواب و خیالی؟ سفری؟ چیستی؟
که در خلوت این شبها به تو می اندیشم
لحظه ای یاد تو از یاد من خارج نیست
یا در آغوش منی یا به تو می اندیشم
I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard.
مرا برمیگرداند
به دوران پيش از خودم
پيش از آن که باشم.
مگر پيش از تو
چيزی وجود داشت؟
![]()
باید بگذرم از آنها، هرچند سخت...
می دانم که همه ی انسانها برای بازی های کوچک آفریده نشده اند
اما تو ، مرا به این قمار سخت مکشان...
لحظه ای که ناتوانی ام را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنم، لحظه ی پایان من است...
لحظات، همانگاه که غرقم می سازند، سرشار از ابدیت و مرگ و زندگی اند
ساعتهای ذهن من، سرشار از سخنی ست که با تو می گویم ...
آکنده از نجواهای پنهانی پرتعداد، رو به تو...
در تمامی لحظاتی که تو از فراز قله رهایی پا در راهی می گذاشتی که آن سویش خاتمه ی
همه ی رویاهای رنگین من بود،من الواح شکسته ی ذهنم را می کاویدم به دنبال سرنخی برای رهایی از خود...
باید بروم...
چشمانم بی اختیار می گرید به حال اندیشه ی کوتاهی که به بلندی تو می اندیشد!
من در ناخودآگاه خویش، روزها وشبها، از خود بیخود تو هستم و در اندیشه ی تو.
همه ی روزها و همه ی شبها...
تویی که در من جریان داری و امشب جز تو دیگر، دیدگانم هیچ نمی بینند
هر چند می دانم که گریختن تنها، از احساسات کودکانه خبر می دهد
اما امشب می گریزم...
گاهی وقتها آنقدر گم می شوم که حتی سایه ام نیز در حیرانی های من محو می شود . گاهی وقتها آنقدر دلم برای تو تنگ می شود که نمی دانم بهانه گریستن را چگونه آغاز کنم ؟ گاهی وقتها آنقدر از آه سرشار می شوم که فراموش می کنم باید تنفس کنم و ناخودآگاه تمام حجم خاطرات تو را می بلعم . گاهی وقتها آنقدر دلم می گیرد که هزار غروب برای گریه کردن کم میاورم . گاهی وقتها آنقدر از نبودنت خسته می شوم که ویرانی های ذهن من تکه تکه آغاز می شود و بعضی وقتها آنقدر برای آمدنت نذر می کنم که پرواز را به تجربه های محال می سپارم . نمی دانم هنوز هم نمی دانم ! آنقدر می نویسم تا به یاد بیاورم در کدامین فصل رفتنت مرا با خود برده ای !!!!!!!!!!!
![]()
اي سهراب
اي تنها لايق گل سرخ
اي فروغ
اي تنها لايق كوچه ي خوشبخت
و تو اي فريدون
اي تنها لايق مهتاب
مرا خرده نگيريد كه من ديگر دچار نخواهم شد،
كه من ديگر عشق در سينه ام تا ابد بيدار نخواهد شدو
من ،من خواهم ماند،
و ديگر آب سرزمين دلم آينه چيزي نخواهد بود.
مرا خرده نگيريد كه من زين پس آواز عشق سر نخواهم داد
چرا كه من عشق را در باورم پيامبري مي ديدم
پيام آور علاقه و شور و قداست
پيام آوري به زيبايي يوسف
پيام آوري كه دست، بي اختيار از زيباييش غرق خون مي شد
ولي صد افسوس كه بسيارند
اكنون
نابرادران گرگ صفت
كه بي پروا مي درند و غرق خون مي كنند پيرهن علاقه و شورو قداست را
و صد افسوس كه بسيارند
اكنون
قافله سالاراني
كه عشق را به بهاي بردگي ياري مي دهند
و صد افسوس كه بسيارند
اكنون
زليخا ها كه به سادگي عشق را زنداني شهوت و اسير قدرت مي كنند
و بسيارند
اكنون
مردماني كه غنوده در خواب غفلت خواب قحطي مهر مي بينند و
نيست آنكه ديگر تدبير دهد ايشان را.
ولي هزار افسوس كه چه اندك اند
يعقوب ها كه قدرش بدانند و
ازخشك سالي سرزمين نگاهش،سرزمين گونه ها سيراب كنند
و حيف كه در زمانه ي من
ديگر برادران، شرمگين نمي شوندو
يعقوب دل ها، تا ابد ديده ور نمي شود
و جز بوي تعفن لاشه عشق
ديگر چيزي نيست....
بوي پيراهن يوسف
و من چه بسيار ديوانه بودم كه عشق را پيامبري مي ديدم،
به زيبايي يوسف !!
سنگینی بار نگاهش را
بر صورتم حس می کنم
قطرات عشق روی گونه ام می ریزد
رد پای باران بر چهره ام نشسته
خیسی نرمی بر کف دستانم
که دعا گونه برایش درازگشته لمس می کنم
چشمانم را می بندم
تا شویندگی بار سنگین غمم را حس کنم
باران عشق روی قلبم
زمهریر مهر
را آب می کند
کاش به تو می پیوستم
کاش تا آخر عمر از میان صدها و صدها به تو می پیوستم دیگر از اسارت هرچه سکوت ، خسته ام . یارای بلندشدنم نیست تمام امیدم پناه سرد و خاموش وجود توست . چقدر چشمانم هوای باریدن کرده است اما در تمام دنیا فقط شانه های تو را برای باریدن کم دارم . می گریم آنقدر که اشکهایم مزه دوست داشتن دهند و طعم تخل اعتراض ! زهر این فکر که تو بازنمی گردی تمام اندیشه هایم را مسموم کرده است رفته ای و هرگز به این فکر نکرده ای که بدون تو بر اعتماد کدام شانه تکیه کنم و پناهنده حریم امن کدام آغوش مهربان شوم ؟
وقتی تو نیستی چقدر جالی خالی برای دلتنگی هست .
برق نگاهت ازخاطرم گذشته بود
صدایی پر شوق دردلم نشسته بود
از دردامدی و درگذشت دردهای من
انروز که قلبم بی کس و رشته رشته بود
حالا منم و یک سبد پر از دلواپسی
غم روزهای بی تو و غم بی کسی
از در که رفتی درگذشت شوق من
اسوده گشت خیال تو و رفت ذوق من

عشق ، یک عکس یادگاری نیست ، یک مزاح شش ماهه یا یک ساله نیست. واقعیت عشق در بقای آن است حقیقت عشق در عمق آن ، و این هر دو در اراده ی انسانی ست که می خواهد رفعت زندگی را به زندگی باز می گرداند. خیلی ها هستند که تمام هدفشان از طرح مساله ی عشق ، رسیدن است. عجب جنجالی به پا می کنند !! عجب درگیر می شوند !!
اعتصاب غذا ، تهدید ، گریه ، سکوت ، فریاد و..... و سرانجام رسیدن. اما از همین لحظه مشکل آغاز می شود . وقتی هدف اینقدر نزدیک باشد (گرچه کمی هم دور به نظر می رسد) بعد از زمانی که برق آسا می گذرد دیگر نمی دانند چه باید بکنند با اولین شست و شوی پرده ها لب پر شدن بشقاب ها بوی کهنگی گرفتن جهیزیه ، می مانند معطل . قصد بی حرمتی به هم را ندارند ، بی حرمتی فرزند کهنگی ست ، فرزند تکرار . این را باید می دانستند که رسیدن پله ی اول مناره یی ست که بر اوج آن از آن عاشقانه می گویند
آیا در میان شما کسی هست که بتواند قلب مرا به قلبم تبیین کند وروحم را به روحم نشان هد؟مرا آگاه کنید!این چه آتشی است که درسینه ام می سوزد واین چه دستان پنهانی است که روح مرا در تنهایی می گیرد و شرابی آمیخته از تلخی لذت و شیرینی درد ها در دهانم می ریزد؟بالهایی که در آرامش شب در اطراف من پرواز در می آیند، چیستند؟من شب رازنده داری می کنم و به چیزهاییکه نمی شنوم گوش فرا می دهم و به چیز هایی رااحساس می کنم که درکش نمی توانم کرد واندوهگین می شوم زیرااندوه برای من از شادی وسرور با ارزش تراست من خود را تسلیم قدرتی کردم که تا هنگام طلوع خورشید مرا می میراندو زنده می کند و میراند وزنده می کند وزمانی که پرتو نور در گوشه و کنار اتاقم پر می وند ،به خواب می روم درحالی که سایه های بیداری درمیان پلکهای پژمرد ه ام به حر کت در نمی آیند.مرا از عشق آگاه کنید!ازاین راز پنهان و مخفی در پشتر زمانهای بسیار دور.ازاندیشه ی مطلق که علت همه ئ راه حلهاست! هوشیاری وبیداری که از مرگ و زندگی رویا می بافند تا از زندگی شگفت انگیز تر واز مرگژرفترباشد!
مردم ! مرا از اینها آگاه کنید !آیا در میان شما کسی هست که انگشتان عشق روح او را لمس کرده باشند؟آیا در میان شما کسی هست که چون دلداده اش او را بخواند ،پدر و مادر خود را ترک کند؟آیا در میان شما کسی هست که ازدریاها وبیابانها و کوهها ودرهها نگذرد و دنبال معشوق جانش نرود؟کدامین جوان می تواند تا دور دست ترین مکانها به دنبال قلبش نرود در حالی که معشوقه ای درآن دور دستها داشته باشد؟
کدامین انسانی است که خود را در برابر اله اش همچون عود نسوزاند؟دیروز در آستانه معبد ایستادم تا در باره ئ اسرار و مزایای عشق از رهگذران بپرسم.پیر مرد خمیده از کنار م گذشت وگفت:عشق یک غریزی ست که انسان از نخستین به ارث برده ایم .جوانی تنومند از کنارم گذشت و با شادی گفت:عشق اراده هایی است که در نهاد ما قرار دارد و آینده ی ما را با گذشته ی نسلها پیوند می دهدنی اندوهگین از کنارم گذشت وگفت:عشق زهر کشنده ایی است،مارهای سیاهی که در غارها ی دوزخ بسر می برند و زهر خود رادر فضا منتشر می کنند تا به صورت قطره های شبنم فرود آیند وجان های تشنه را اندکی مست آنگاه یک سال ، هوشیار و سپس تا ابد بکشند !
دوشیزه ای با گونهایی سرخ از کنارم گذشت و لبخند زنان گفت:عشق چشمه ی جوشانی است عروسان فجر آن را بر جانها ی تنومند جاری می کنند تا در برابرستارگان شب ساکن شوند ودر برابر خورشید شناور باشند.مردی سیاه پوش با ریشی بلند از کنارم گذشت و با اندوه گفت :عشق یک جهل کور است که با آغاز جوانی آغاز می شود و با پایان آن پایان می یابدمردی با چهره گشاده از کنارم گذشت و با خوشحالی گفت:عشق حکمت آسمانی است .دیدگانمان را روشن می کند تا مانند خدایان بنگریم.پیرمرد ی سالخورده وکمر خمیده از کنارم گذشت ودر حالیکه می لرزید و پای خود را با زور می کشید گفت:عشق،راحتی جسم درآرامش گور وسلامتی نفس در درون ابدیت است.کودکی پنج ساله از کنارم گذشت و خندهکنان فریاد زد وگفت :عشق پدر ومادر من هستند .هیچ کسی به اندازه ی آن عشق را نمی شناسد
و چون شب فرا رسید و عبور رهگذران متوقف شد ، صداییی از درون معبد شنیدم که می گفت :زندگی دو قسم است :نیمی از آن جامد ونیم دیگر شعله ور وعشق آن نیمه ئ شعله ور است.به درون معبد رفتم وبه سجده افتادم ودر راز ونیاز خود چنین گفتم:
پروردگارا !مرا طعمه مقدس عشق قرار ده !
آمین
تو از من دور می شوی و من همچنان غرق در تماشای تو می مانم تماشایت را حتی برای لحظه ای از دست نخواهم داد تا تجسم تصویر تو تا ابد در ذهنم باقی بماند مثل همان لبخندهای مهربانت که بعد از سالها بی تابم کرده است آنچنان که دیگر حتی به دیدن سیاهه ای از تو در خوابهای پریشانم قانعم . نمی دانم تا کی باید در انتهای این تباهی محض باقی بمانم و هفت سین نیامدن بهار را به نشانه بازنگشتن پرستوی مهاجر چشمهایت به عزا بنشینم . زیر پاهایم را آسمان تهی می کند و سایه ها دستاویزی می شوند برای غرق شدن در توهمات بی تو بودنم . انگار در مسلخ مرگ به مرز جنون رسیده ام و حوصله هرچه پرواز را از دست داده ام . نمی دانم تا کدامین لحظه تو خالی این زمان شعر نبودنت را باید زمزمه کنم . و برای آمدنت نذر ....
اما هرچه هست می دانم حتی اگر بازنگردی تا ابد در انتظارت خواهم ماند . چرا که تو تنها واژه تکراری زیبای زندگی من هستی .
این صدای زخمی ام باز هم غزل سرود
باز تازه می کنم دردهای کهنه را
پیش چشمهای تو باز هم ولی چه سود
تو همیشه غایبی من همیشه عاشقم
باز بیت آخرم جای خالی تو بود
یک ستاره می کشم روی جای خالیت
اه این ستاره هم مثل ماه من نبود
جای خالیت ولی مثل جدولی شده
چند خانه در افق چند خانه در عمود
جدولی که حل نشد در تمام عمر من
خانه هایی از سپید خانه هایی از کبود...
نزدیک می شوم..........
اورا احساس می کنم ................
دست تکان می دهم,مرا می برد به نا کجا آباد ,من می روم به دنیای کودکی ,می روم به دنیای کودکی .
می روم به آینده ,می روم به گذشته تا ببینم انچه را که سهم من است. چه میشود؟
او مرا ترک می کند.کرا به خود وا می گذارد .حال من باید اورا بجویم .اما نمی دانم کجا ,شاید همین نزدیکی ها
شاید در خانه ی یک دوست .شاید در خلوت ترین جای ممکن ,ندانم کجاست فقط می احساس می کنم روزی
دوباره او را می بینم .در گذر زمان پیر میشوم ولی در نیمه راهم که چیزی به من می گوید دیدار محبوب نزدیک است.






