هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو،تاما،سخن عشق همان است که رفت
که در این وصف زبان دگری،گویا نیست
بعد تو قول و غزلهاست جهان را اما
غزل توست که در قولی از آن،اما نیست
تو چه رازی که به هر شیوه تورامیجویم
تازه می یابم و،بازت اثری پیدا نیست
شب که آرام تر از پلک ،تورا میبندم
در دلم طاقت دیدار تو، تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
از تو گر موج نگیرد،به خدا دریا نیست
من نه آنم که بتوصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست
یک لحظه در میان خودم
یک لحظه در میان نگاه
تمامی نگاه های دور و برم
زمان از حرکت مأیوس می شود
و من امیدوار.
گویی که در میان مرگ لحظه ای ثانیه ها
جانی برای زندگی پیدا کرده ام
بی آنکه بدانم چرا؟
با اشک های سرازیر از گونه های ترک خورده ام
در میان تمام نگاه های دور و برم می دوم
صدای جیغ آفتاب
همهمه ی تمام نگاه ها را خاموش کرد
من،در مرکز خیره گی ها،ایستاده و مبهوت
باد،غمگین و بی حوصله از من می گذرد
موهایم مثل همیشه بهانه ی باد را می گیرند
نفس می کشم ،گیج می زنم
علامت سؤال بزرگی در جا پای کفشهایم مانده است
آرام و یواشکی،
طوری که عقربه های خواب رفته ی ساعت را بیدار نکنم
از خودم می پرسم:
کجا؟
چی؟
نمی دانم،
کسی با صدای شبیه به خودم ، در گوشم نجوا کرد:
به دنبال هر چه بگردی نیست
تمام نگاه ها خالیست
تو به هیچ خیره مانده ای
اشکهایم ناگهان برای آمدن مأیوس شدند
گونه هایم خون افتاد
صدای جیغ آفتاب
در میان خنده ی من خشکید
و عقربه ها بیدار شدن
و من دوباره در میان همهمه ی نگاه ها
و رفت و آمد های مسخ شده
آرام و بی صدا محو گشتم
و صدای زجه ی خورشید را
در لابه لای بوق چراغ های قرمز
هیچ کس نشنید
منبع : شاه نویس های یک گدا
![]()
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم. تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي. پرنده گفت : من فرق درخت ها و آد م ها را خوب مي دانم. اما گاهي پرند ه ها و انسا نها را اشتباه مي گيرم. انسان خنديد و به نظرش اين بزر گترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت: راستي، چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد. پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور، يك اوج دوست داشتني. پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود. پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد . آنگاه خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم، بال هايت را كجا گذاشتي؟ انسان دست بر شانه هايش گذا شت و جاي خالي چيزي را احساس كرد آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست!!!!!
حدیث پریشانی خود را چون گوشواره ای بر غزلهایم می آویزم و شبانگاه که تو در آغوش غرور ماه به همبستری ستاره ها نشسته ای برایت تکه تکه می فرستم . رمق پروازی برای ذهنم نمانده است . نمی خواهم پربگیرم مبادا بار دیگر در آسمان شب تو را در پرچین انبوه مهتاب گم کنم می خواهم روی زمین بمانم ریشه بگیرم و آنقدر دل به آقتاب بسپارم که خورشید با همه عظمت سوزانش شب های تردید و وحشت را از دلم بزداید . آنگاه هر روز برایت شعر می خوانم و از سهره های آواره برایت آواز می خواهم . چه می گویم ؟ نمی دانم ! تمام پیکرم پر از زخمهای توست که با هر بار رفتنت چون تازیانه ای بر من فرود آمد . از من چه مانده است جز خاکستری که ذره ای باد می تواند آن را از جای بردارد .
دعا میکنم که هیچ گاه چشمهای کهربائی تو را
در انحصار قطره های اشک نبینم و
تو برایم دعا کن که ابر چشمهایم همیشه برای تو ببارد
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم
و تو برایم دعا کن که هرگز بی تو نخندم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد
همیشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن
دستهایم را هیچ گاه در دستی به جز دست تو گره ندهم
من برایت دعا می کنم که گلهای وجود نازنینت هیچ گاه
پژمرده نشوند
برای شاپرکهای باغچه خانه ات دعا می کنم
که بالهایشان هرگز محتاج مرهم نباشد
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچ گاه
غروب نکند و بدان در آسمان زندگی ام تو تنها
خورشیدی
پس برایم دعا کن دعا کن که
خورشید آسمان زندگی ام هیچ گاه غروب نکند ...
اى معبود من ترا مىستايم و تو شايان ستايشى، در برابر احسان كاملت نسبت بمن، و فراوانى نعمتهايت بر من، و بسيارى عطايت در باره من، و بر رحمتى كه مرا به آن برترى دادهاى، و نعمتى كه بر من سرشار ساختهاى. زيرا چندان در بارهام احسان كردهاى كه شكر من از آن قاصر است.
پرواز بی تو تجربه تلخی است که به سراشیبی سقوط منتهی خواهد شد . آواز بی تو صدای دلخراشی است که از تاری شکسته بر می خیزد . من بی تو زنی تنها در آستانه فصل سرد فروغ . به راستی تو کیستی ؟
روزها می گذرند و من در تمام پیچ و تاب های آن تکه ای از جوانی ام را جا می گذارم .
کجاست آن لحظه های ناب آن لحظه های رویش عشق !
آنقدر در روزمرگی های خودم غرق شده ام که فراموش کرده ام هزار قدم از تو فاصله گرفته ام . هزار بار ندیدمت وبارها برایت گریسته ام . آنقدر درگیر و دار زندگی اسیر مانده ام که چشمهایت را پشت غباری از لحظه ها جا گذاشته ام . مگر جز نام قشنگت چه چیزی برای زندگی داشتم و من چقدر ساده دلم که تو را در میان لحظه های مادی سال و در بزرگ شدن تدریجی اندوه هایم جستجو می کرده ام . گم کردن تو سرآغازی بود برای آنکه بدانم هیچ کس جز تو نتوانست خطوط درهم و مبهم قلبم را بازخوانی کند . هیچ کس نتوانست آنطور که باید غربت خاکستری این لحظه های دلگیر را تقسیم کند . گناه من است که تأثیر حضورت را در زندگی ام دست کم گرفته ام و هرگز باور نکرده ام که تنها و فقط تنها سکوت مهربان توست که یارای زندگی ام می دهد .
تو همیشه در کنار من خواهی ماند و فاصله ها همچنان ما را از هم دور خواهد داشت . دور .... دور .... دور .... اما نزدیک تراز تمام عناصر به من تنها تویی .
من هر روز پای دفتر خاطراتم چشمهایت را ترسیم می کنم . و بارها به جای چشمهایت می گریم . خسته ام . نو عروسی را می مانم که با آغوش سرد خاک پیوند خورده ام و برای حجله ام تنها گرد و غبار یاد تو را پاشیده اند . چقدر اینجا بدون تو سرد است . دیگر نمی خواهم فراموشت کنم چرا که تو همان زندگی و نیمه گمشده تمام آرزوهای من هستی ....
نام داستان:طناب
داستان درباره ي يك كوهنورد است كه مي خواست از بلند ترين كوهها بالا برود.
او پس از سالها اماده سازي ما جرا جويي خود را اغاز كرد ولي از انجا كه افتخار كار را فقط براي خودش مي خواست تصميم گرفت از كوه تنها بالا برود.
شب بلندي ها ي كوه رو تماما فرا گرفت و مرد هيچ چيز را نمي ديد.
همه چيز سياه بود.اصلا ديد نداشت وابر روي ماه و ستاره ها رو پوشانده بود.
همانطور كه از كوه بالا ميرفت چند قدم مانده به قله كوه پايش ليز خورد.
و در حالي كه سقو ط مي كرد از كوه پرت شد ودر حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد و احساس وحشتناك مكيده شدن را بوسيله قوه ي جاذبه اورا در خود گرفته بود.
همچنان سقوط مي كرد ودر ان لحظات ترس عظيمي اورا فرا گرفته بود.
همه رويدادهاي خو ب و بد زندگي به يادش امد.
اكنون فكر مي كرد مرگ چه قدر به او نزديك است.ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد.
بدنش ميان اسمان و زمين معلق بودو فقط طناب او را نگه داشته بود.ودر اين لحظه
برايش چاره نماند جز اينكه فرياد بكشد(خدايا كمكم كن)
ناگهان صداي پر طنيني كه از اسمان شنيده مي شد جواب داد:
(از من چه مي خواهي)
اي خدا نجاتم بده
_ واقعا باور داري كه من مي توانم تو را نجات دهم؟
البته كه باور دارم
ـاگر باور داري طنابي را كه به كمرت بسته است پاره كن .
يك لحظه سكوت و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد.
گروه نجات مي گويند كه روز بعد يك كوهنورديخ زده را مرده پيدا كردند.
بدنش از يك طناب اويزان بود وبا دستهايش محكم طناب را گرفته بود.و او فقط يك متر از زمين فاصله داشت.
وشما چقدر به طنابتان وابسته ايد؟
ايا حاضريد انرا رها كنيد؟
در مورد خداوند هرگز يك چيز را نبايد فراموش كنيم وان اينست كه هرگز نبايد بگوئيد او شما را فراموش كرده يا تنها گذاشته است .هرگز فكر نكنيد كه او مراقب شما نيست .به ياد داشته باشيد كه او همواره شما را با دستان خويش نگه داشته است.
اميدوارم از اين داستان خوشتون اومده باشه و البته درس هم گرفته باشيد.
سبز باشيدو دريايي.
منبع :

کیست که قدرت مهار اسب سرکش زندگی را دارد او که هرگاه خواست به هرکجا و به هرمسیر می دود . گاه آرزوهایمان را به دست باد می سپارد و گاه بر تمامی رویاهایمان می تازد . کدام فلسفه می تواند زندگی را تشریح کند ؟ و با کدام منطق می توان می فهمید که چقدر برای زنده ماندن باید به فرمولهای پیچیده چنگ زد !
چرا انسان خلق شد که در حسرت رویاهای گذشته اش و طعم سیب باقی بماند . چرا می گویند سیب بوی بهشت می دهد ؟ جسممان و روحمان همانند دو خط موازی هستند که هیچ گاه به هم نمی رسند چقدر درخت ممنوعه در این حوالی زیاد است ؟ و چقدر گندم ها به حراج رفته اند ! نمی دانم . هنوز برای درک هستی و فهمیدن فلسفه درختهای تقدیر و سرنوشت که هرشاخه آن آرزویی را به بند کشیده است ناتوانم . هزاران بار پشت هیچستانهای سهراب تمام احساس بودنم را به دار کشیده ام . اب ها را گل آلود کرده ام . پرنده ای از حوالی نگاهم پرواز نکرد . من ماندم و مرداب سکوتی که هیچ وقت نفهمیدم انتهای آن به چشم های مضطرب کودک گریان خاطراتم برمی گردد . چقدر برای آه کشیدن هوا تنگ است . و من چقدر در حسرت بودنت خود را از یاد برده ام. آه ای زندگی ! مرا چه زمان به مهمانی شانه های استوارت خواهی خواند که بغض چند ساله وحشت سخت در گلویم مانده است . کاش می فهمیدی هیچ وقت هیچ کس آفتاب را به من هدیه نکرد . آه ای زندگی ! با همه دلتنگی هایم هنوز از تو سرشارم !!!
برای رسیدن به برخی از واقعیت ها باید روزهای متمادی منتظر بود وقایع و اتفاقات مختلف رو باید سپری کنی تا بفهمی تجربه کردن یعنی چی ؟
نمی دونم چقدر توی زندگیتون به خودتون ایمان داشتید ؟ خودباوری و اینکه به تنهایی و یک تنه به نبرد با تمام مشکلات زندگی بری . شعار سرندی . با واقعیت های ملموس زندگی کنار بیای و بفهمی که چاره ای نداری جز اینکه سرپا بایستی تا غبار زندگی محوت نکنه . امروز در آغاز سال و برگ جدید از زندگی ام شبی رو برای فکر کردن به این موضوع اختصاص دادم که واقعا چه چیز خوبی برای سال 85 با خودم آوردم ؟ به تمام وقایع زندگی ام از گذشته تا به امروز فکر کردم . برای سرزنش کردن خودم دیر بود و افسوس خوردن اینکه ای کاش این کار و نمی کردم و ای کاش اون کار رو انجام می دادم . به دوستی هایی فکر کردم که به وجود اومد و گاهی وقتها اشتباهی بود که نباید پیش می اومد . به اینکه چقدر ما آدمها با همدیگه بیگانه بودیم . چقدر دوستی ها رو دست کم گرفتیم و تا چه اندازه از خودمون دور شدیم .
خودمون رو توی واژه ها گم کردیم . اما با همه اینها و با همه اشتباهاتی که بهشون اعتراف می کنم بازهم خوشبخت بودم .
خوشبخت از داشتن همسری به مهربانی آفتاب و به لطافت باران . خوشبخت از داشتن دوستانی که همیشه همراهم بودن . و بالاتر از همه خوشبخت از داشتن خدائی که هیچ وقت تنهام نذاشت و این فرصت رو بهم داد تا یه شروع دوباره داشته باشم .
برای درک خوشبختی هامون کافیه فقط یک کم منصفانه قضاوت کنیم . همه ما ثروتی شگرف و فوق العاده داریم که در هرکسی منحصر بفرده و اون استعداد و توانایی های ماست . خانواده ماست که می تونه کانون تمام خوشبختی ها بشه . باور کنید زیباترین چیز در دنیا همین خانواده است . من و همسرم از زمان زندگی در چابهار سختی های زیادی متحمل شدیم اما همدیگرو داشتیم و هرکدوممون برای خوشبختی اون یکی دیگه تلاش کرد تا به اینجا رسیدیم . بعد از گذشت چند سال هنوز نسبت به هم بزرگترین موهبت یعنی عشق رو داریم . کافیه فقط با چشمان باز به زندگی نگاه کنید اونوقت می فهمید چه چیزهای خوبی توی زندگی دارید که دیگران حسرت داشتنش رو دارن !
و این رو هم یادتون باشه که لحظات خوبتون رو همیشه با دیگران قسمت کنید و مطمئن باشید که خدا همیشه با شماست و هیچ وقت تنهاتون نمی ذاره . اگه آرزوتون رو تا الان برآورده نکرده اینو بدونید که گذاشته برای وقتی که واقعا داشتن اون آرزو بدردتون بخوره و غافلگیرتون کنه .
حرفهای من رو به پای نصحیت نذارید . چند کلمه درددل با شما عزیزان بود که همیشه همراهم بودید .
از دوستی که به نام هیچکس نظر می ده و می دونم کیه خواهش می کنم این جمله رو بخونه :
چشمها رو باید شست
جور دیگر باید دید .............
وقتی تو هستی از هیچ یک از عناصر عالم ترسی ندارم . آنقدر جرأت و جسارت پیدا می کنم که می توانم به تنهایی تا اعماق دلهره آورترین رویاها پرواز کنم . وقتی هستی هیچ کس نمی تواند خراشی از نامهربانی بر قلبم فرود آورد . من تو را دارم و به همین خاطر خوشبخت ترین موجود روی زمین هستم . وقتی چشمهایم را می بندم هرم گرم نفسهایت را در ذهنم احساس می کنم . همیشه به من از خودم نزدیک تر بوده ای . ببین ! دوباره مانند تمام سالهای قبل فصلی از عشق را هدیه کردی . فصلی برای آغاز شدن . وقتی با تو حرف می زنم واژه های خوشبختی در کنارم راه می روند . مهربانی ها دستم را می گیرند و خوشبختی ها نوازشم می کنند . می خواهم اول تو را داشته باشم بعد شادی هایم را مانند تمام روزهای زندگی ام .
ميدانستيد آنهايی که از نظر احساسی بسيار قوی به نظر ميرسند در واقع بسيار ضعيف و شکننده هستند
آيا ميدانستيد که آنهايی که زندگيشان را وقف مراقبت از ديگران ميکنند خود به کسی برای مراقبت نياز دارند
آيا ميدانستيد که سه جمله ای که بيان آنها از همه جملات سخت تر است
دوستت دارم متاسفم و به من کمک کن
ميباشد
آيا ميدانستيد که کسانی که قرمز ميپوشند از اعتماد بيشتری نسبت به خود بر خوردارند
آيا ميدانستيدکه کسانی که زرد ميپوشند از زيبايی خود لذت ميبرند
و آیا ميدانستيد که کسانی که لباس مشکی به تن ميکنند نمیخواهند مورد توجه قرار گيرند ولی به کمک و درک شما نياز دارند
آيا ميدانستيد که زمانی که به کسی کمک ميکنيد اثر آن دوبار به سوی شما بر ميگردد
و آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بيشتر است
آيا ميدانستيد که اگر چيزی رابا ايمان از خداوند بخواهيد به شما عطا خواهد شد
آيا ميدانستيد که شما ميتوانيد به روياهايتان جامه عمل بپوشانيد روياهايی مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهيد و اگر واقعا اين موضوع را ميدانستيد از آنچه قادر به انجامش بوديد متعجب ميشديد
اما به آنچه من به شما ميگويم ايمان نياوريد تا زمانيکه خودتان آنها را امتحان کنيد اگر شما بدانيد که کسی نياز به چيزی دارد که من گفتم و بدانيد که ميتوانيد به او کمک کنيد متوجه خواهيد شد که آن چيز دوبار به سوی شما باز خواهد گشت
امروز توپ دوستی درزمين شماست آن را برای کسانی که به واقع دوستان شما هستند بفرستيد (مانند من اگر يکی از آنها ميباشم) همچنين ناراحت نشويد اگر کسی آن رابرای شما بازپس نفرستاد شما خواهيد فهميد که بايد اين توپ را برای کسانی که به آن نياز بيشتری دارند نگهداری کنيد
یه شروع دوباره برای زندگی کردن ! جبران تمام اشتباهاتی که سال قبل مرتکب شدی و بهتر کردن روزهایی که در پیش داری .... یه برنامه ریزی عالی و دقیق می تونه همه ما رو به موفقیت برسونه . هیچ وقت منتظر دستهای معجزه گر و یا غول چراغ جادو نباشید . همه چیز در وجود خود شماست . دیروز عزیزی نظر داده بود و گفته بود به نظر میاد من به خاطر نوشته هام کم سن و سالم . نمی دونم چرا این فکر رو کرده ؟ چه اشکالی داره ما رویاگونه به زندگی نگاه کنیم واقعیت ها جای خود اما این آرزو و رویاست که عامل اصلی پیشرفت آدمهاست چون برای رسیدن به همون آرزو و رویاهاست که حوادث شکل می گیره . به هر حال حرف قشنگی زده بود و من وقعا ازش ممنونم . به هرحال بیشتر قصدم این بود که به تمام شما عزیزان سال نو رو تبریک بگم و آرزوی بهترین روزها و بزرگترین خوشبختی ها رو براتون داشته باشم . یادتون باشه اگه قدر خودتون و توانایی هاتون رو بدونید به همه چیز می رسید . زندگی رو لمس کنید با واقعیت ها کنار بیایین و هر روز چند دقیقه با خدا درددل کنید . و اخراینکه همیشه به آرزوهای خوب خودتون احترام بگذارید و برای رسیدن به اونها از هیچ تلاشی دریغ نکنید . قدر تک تک لحظه های زندگیتون رو بدونید .
خدايا ! مرا وسيله اي براي صلح و آرامش قرار ده. بگذار هرجا تنفر است ، بذر عشق بكارم. هرجا آزردگي است ، ببخشايم . هرجا شك حاكم است ، ايمان و هرجا يأس است ، اميد . هرجا تاريكي است ، روشنايي و هرجا غم جاري است ، شادي نثاركنم. الهي ! توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي ، همدردي كنم . بيش از آنكه مرا بفهمند ، ديگران را درك كنم . پيش از آنكه مرا دوست بدارند ، دوست بدارم ، زيرا در عطا كردن است كه مي ستانيم و در بخشيدن است كه بخشيده ميشويم و در مردن است كه ، حيات ابدي مي يابيم.
آخرين غمت را به فاصله ها بسپار و فاصله ها را به خدا. مگذار بودنت دلتنگ تنهايي شود
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن عشق است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاری است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکيه کنی و از غم زندگی برايش اشک بريزی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدايی به سرانجام برسانی.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی است.
عميق ترين درد زندگی مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.




