نه صبر بود مرا در دل و نه طاقت بود
کدام پنجره ؟
می دیدم و نمیدیدم
چرا که وحشتم از دیدن صداقت بود
سکوت . سرب گدازنده بود
و جان فرسوده
میان وحشت من یک پرنده پر نگشود
اگر نه بال کبوتر
فغان جغد ای کاش !
سراسر شب من قصه مصیبت بود
صدای سرزنش ذهن در سکوت گذشت
سکوت .......سکوت .........سکوت
مگر صدای من از قعر چاه می آمد ؟
مگر صدای من از ذهن من عبور نکرد ؟
شب ای شب !
ای شب ظلمت گرفته در آغوش
دلم گرفته از این غارهای بی منفذ
به آفتاب بگو ینزه های نورش کو ؟
به آفتاب بگو لاله بی تو پرپر شد
چراغ باغ فرومرد
پس غرورش کو ؟
حصار خاطره ام را جرقه روشن کرد
صدای پایی از آن دورهای دور آمد
سکوت شب شکست
دل گرفته من از جرقه روشن شد
درون سینه دلم در میان شعله نشست
مرا به وسوسه آفتاب دعوت کرد
ز روی دیده من پلک غرق خواب گشود
کسی که پنجره را
رو به آفتاب گشود
.gif)
تقدیم به تمامی عزیزانی که در این مدت همراه من بودند . نظراتشان روشنی بخش راهم و بودنشان دلگرمی لحظه هایم بوده است . فرارسیدن بهار ۱۳۸۵ را به همه شما عزیزان . غریبه و آشنا تبریک گفته و در سال جدید روزهایی سرشار از خوشبختی برای همه شما آرزومندم . امیدوارم خداوند همه آرزوهای خوبتون رو دراین سال برآروده کنه . ما رو هم موقع تحویل سال فراموش نکنید .
گویند که لحظه ای است روئیدن عشق ان لحظه هزار بار تقدیم تو باد
خداوندا ! ای بهترین که در تمام لحظات سخت زندگی ام برخلاف دیگران تنهایم نذاشتی . و مرا در گرمی نگاه خود از تمامی مصیبت ها و آوارگی ها حفظ کردی . دوستت دارم چرا که دوست داشتن و عشق را به من آموختی و از تمامی محبتت سیراب ساختی .
خدایا در این لحظات آخر سال مانند همیشه و هرصبح که با ذکر نام تو روز را آغاز می کنم شکرگزار نعمت های بیکران تو هستم . تمامی آن چیزهایی که دادی و تمام آرزوهایی که هنوز برایم گوشه ای نگاه داشته ای تا روزی غافلگیرم کنی . به خاطرتمام ثانیه های خوبی که در کنار بهترین دوستانم عطا کردی و به خاطر لحظه هایی که دیگران دلم را شکستند تا تو دلم را به دست آوری .
خدایا ! به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است.
خدايا يا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارم دوست داشته باشم.
خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.
خدايا به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم.
خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال . يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن.
خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن.
بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم.
خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن.
خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست.
خدايا شکم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما.
خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم.
خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردي مي خوانمت پس دعايم را اجابت فرما.
![]()


امشب به تمام فاصله ها پل زده ام تا تو..وتو.........دور من خط كشيده اي.
نميدانم؟؟؟ چندمين بهار است كه بدون تو پاييز ميشود.
نامهربانم.....من تمام اين سالهاي دوري را هر شب به يادت شمعي روشن
كرده ام. كاااااااااش دست از سرت، نه!!!!!!!!!! دست بر سرم ميكشيدي.
اه......... سالهاست تو را به بستري سرد دعوت كرده اند و من هنوز دوراز
تو نفس ميكشم.هر شب به يادت قلم بي اختيار مرا به سوي خود مي خواند
نمي دانم چرا؟؟؟؟؟؟هميشه دوست دارم از تو بگويم ،از تو بنويسم،وبه تو
فكر كنم. نمي دانم تو در كدام دوره پر رنج زندگي ام متولد شده اي ،كه
اينگونه با من اميخته اي.
چه شبها كه خدا خدا ميكردم به خواب نروم.ميداني....تمام ترسم از اين
بود كه بيدار شوم از رويائي شيرين و تو ديگر كنارم نباشي. اماااااا
غافل بودم از اينكه...تو را خوابي عميق و دردناك براي هميشه از من ميربايد.
باور نمي كنم...... چگونه صبر را از رو برده ام. اين روزها ........ خدا خدا ميكنم
به خواب بروم. شايد تو باز هم به ديدارم بيايي مرا كه اينگونه بي قرارت گشته ام
نوازشم كني.
نازنينم....... سالهاست انتظار اين وصال ناممكن ازارم ميدهد. ميدانم كه ديگر باز نميگردي از ان سفر دور ودرازي كه رفته اي. ميدانم... كه چشمانم براي هميشه
از ديدارت محروم گشته اند.
بگو من چه كنم؟؟؟؟؟؟ بگو چگونه فراموش كنم؟؟؟؟؟؟
كه ديگر خسته ام. خسته ام از بودن در كناركساني كه هيچ خاطره اي مرا به انها متصل نميكند.كساني كه مرا به ياد تو نمي اندازند..........
اه............. نقل ديروز و امروز نيست. حديث يك عمراست و سوختن.
نديدنت فاجعه ايست غير قابل جبران و رفتنت قصه ايست بي پايان.
بيااااااااااااااااا....... بيا كه ديگر خسته ام از اين
انتظار بي پايان........
کردی آهنگ سفر اما پشیمان میشوی
چون به یاد آری پریشانم پریشان می شوی
گربه خاطر آوری این اشک جانسور مرا
آنچه من هستم کنون در عاشقی آن می شوی
سربزانو گریه هایم را اگر بینی به خواب
چون سپند از بهر دیدارم شتابان می شوی
عزم هجران کردی شاید فراموشم کنی
منکه می دانم تو هم چون شمع گریان می شوی
گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت
همچو ابر نو بهاران اشک ریزان می شوی
بشکند پیمانه صبرم ولی در چشم خلق
چون دگر خوبان تو هم بشکسته پیمان می شوی
بینم آن روزی که چون پروانه بهر سوختن
پای تا سر آتش و سرتا به پا جان می شوی
مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد
آنزمان بی همزبان در این گلستان می شوی
معینی کرمانشاهی
![]()
دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.
داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد...
خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم.
آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.
او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود!
![]()

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را
در ظلماتمان ببیند
گوش
که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی
که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که درصداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون کشد
و بگذارد
از آن چیز که در بندمان کشیده است
سخن بگوئیم

من و تو شکل همیم و همیشه تنهائیم
دو دلشکسته چرا پیش هم نمی آئیم ؟
کدام حادثه ما را از یادهامان برد
که غریب ترین مردمان دنیائیم
همیشه صحبت پائیز می شود با ما
همیشه دست به دامان فصل سرمائیم
چقدر آئینه در چشم هایمان تنگ است
و قطب بسته لاینحل معمائیم
کجاست ناجی این چشم های سردرگم
کجاست آیینه . آلوده تماشائیم
چقدر خاک گرفته صدایمان در باد
ببین چگونه گرفتار سوز و سرمائیم !
گفتی از بهار بگو . اما دل من دیر وقتی است طعم بهار را از یاد برده است و واژه آن از ذهنم پریده است . خواستی برایت از شکوفه ها و عطر نارنج بنویسم . همان که دامان کودکی هایمان را پر می کرد . نمی دانم چرا خواستی برایت از بهار بنویسم ؟ حال آنکه هر دو در پائیزی ترین فصل سرنوشت گرفتار مانده ایم . تمام عمر به آئینه ای خیره شدیم که مترسک وار همچون عروسکهای خیمه شب بازی ، تقدیر را بازی می کردیم . و گاه به یاد تمام خاطرات بر باد رفته مان می گریستیم . اما دیگر حتی توان گریه کردن نیز نداریم . گفتی از بهار بگو ! دل من دیر وقتی است زیر انبوه خاکهای سرد غربت مدفون گشته است و هیچ جوانه ای از حوالی درخت خشکیده زندگیمان عبور نکرده است .
هــــوا آفتـــــابي سـت
مرا زير چتــر خود ببر
فقط زير چتـــر تـو
باران مي بارد !
خدا فرمورد : خودت باید آنها را رها کتی
از او درخواست کردم فرزند معلوم را شفا دهد
فرمود لازم نیست روحش سالم است
جسم هم که موقت است
از او خواستم به من صبر عطا کند
فرمود : صبر حاصل سختی و رنج است
عطا کردنی نیست آموختنی است
گفتم : مرا خوشبخت کن
فرمود : نعمت از من خوشبخت شدن از تو
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند
فرمود : رنج از دلبستگی های دنیایی جدا
و به من نزدیکترت می کند
از او خواستم روحم را رشد دهد
فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی
من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم
تا بارور شوی
از او خواستم کاری کند تا از زندگی لذت کامل ببرم
فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام
از او خواستم کمکم کند همانقدر که او مرا دوست دارد
من هم دیگران را دوست بدارم
خدا فرمود :آها ! بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد !!!!!!!!!!
![]()
مست گفت : ای دوست ! این پیرهن است افسار نیست
گفت : مستی ! زان سبب افتان و خیزان می روی
گفت : جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست
گفت : می باید تو را تا خانه قاضی برم
گفت : رو صبح آی . قاضی نیمه شب بیدار نیست
گفت : نزدیک است والی را سرای آنجا شویم
گفت : والی از کجا در خانه خمار نیست
گفت : تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب
گفت : مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست
گفت : دیناری بده پنهان و خود را وا رهان
گفت : کار شرع کار درهم و دینار نیست
گفت : از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت : پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست
گفت : آگه نیستی کز سر درافتادت کلاه
گفت : در سر عقل باید ! بی کلاهی عار نیست
گفت : می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی
گفت : ای بیهوده گو ! حرف کم و بسیار نیست
گفت : باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت : هشیاری بیار . اینجا کسی هشیار نیست !
شاید مرا به دست یک تقدیر بسپری
وقتی که ناگهان زمن اینگونه می بری
تصویر کردن تو برایم چه سخت بود
تو کیستی که اینهمه فوق تصوری !
![]()
من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
وقتی سکوت را در نگاهت معصومانه پیوند می زنم
وقتی صدایم از بغض می لرزد دیگر تابی برای ماندن ندارم
وشقایقهای دلتنگی ام را پر پر می کنم
اشکهایشان را با تمام وجود حس می کنم
ای کاش پر پر شان نمی کردم دلم برایشان میسوزد
من دلتنگم آنها چه گناهی دارند که باید برای من فدا شوند....
می خواهم مشتی ماسه ساحل را به باد بسپارم
به تعداد دانه ها ی ماسه
دانه به دانه دلم برای حضور عاشقانه ات تنگ شده
ای بهترین من....
ماشاعران حق داریم همیشه شاد باشیم، به شرط آن که در کنار مردم کشورمان برای خوشبختی شان تلاش کنیم.
کم کمک وقت خداحافطی ما از راه رسيده
هواي تازه ی تنها يی ها از راه رسيده
بغلم کن آخرين بار
وقت رفتن رسيده
يک کمی خنده واسه روزای بارونی دارم
که می خوام توی جيبم نزديک قلبم بذارم
يه بغل خاطره از تو توی کوله بارمه
يک کمی اشک و گلايه لای دستمال پيچيدم
وقتی دلم تنگ تو شد
غم تو توشه ی راهمه

خدا قول نداده آسمون همیشه آبی باشه و باغ ها پوشیده از گل . قول نداده زندگی همیشه به کامت باشه . خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد را هم قول نداده . خدا ساحل بی طوفان آفتاب بی بارون و خنده های همیشگی رو قول نداده . خدا قول نداده که تو رنج و سوسه و اندوه رو تجربه نکنی .
خدا جاده های آسون و هموار و سفرهای بی معطلی رو قول نداده . قول نداده که کوهها بدون صخره باشن و شیب نداشته باشن . رودخونه ها گل آلود و عمیق نباشن .
قول داده ؟
ولی خدا رسیدن به یه روز خوب رو قول داده پس ناملایمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگیر که اوجادوانه است و بس . ناامیدی مثل جاده ای است پر از دست انداز که از سرعت کم می کنه اما همین دست انداز نوید یه جاده صاف و وسیع رو بهت می ده وقتی حس کردی به اون چیزی که می خواستی نرسیدی خدا رو شکر کن چون تون می خواد تو یه زمان مناسب غافلگیرت کنه و یه چیزی فراتر از خواسته الانت بهت بده یادت باشه تو نمی تونی کسی رو به زور عاشق خودت کنی . پس تنها کاری که می تونی بکنی اینه که شخصی دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شریف جلوه کنی . بهتر اینه که غرورت رو به خاطر عشقت فراموش کنی نه عشقت رو به خاطر غرورت .
هیچ وقت یه دوست قدیمی رو ترک نکن چرا که عمراْ بتونی کسی رو پیدا کنی که بتونه جای اونو بگیره !
لبخند زن در دو موقع آسمانی و فرشته مانند است یکی هنگامیکه برای اولین بار با لبخند به معشوق می گوید دوستت دارم و دیگر هنگامیکه برای اولین بار به روی نوزادش لبخند می زند . ( ویکتورهوگو )
قلب زن پرتگاه عمیقی است هولناک که عمق آن را نمی توان حدس زد . ( لامارتین )
زن ها جنگ را شروع می کنند و مردها آن را ادامه می دهند . ( ارنست همینگوی )

گفتگوی شب و دیوانه :
من هم مانند توأم ای شب تریک و برهنه بر جاده فروزانی که بر فراز رویاهای من است راه می روم و هرگاه پایم به زمین بخورد یک درخت بلوط تناور پدید می آید .
نه تو مانند من نیستی ای دیوانه ، زیاد تو هنوز به پشت سر نگاه می کنی تا ببینی که جای پایت برروی ریگ به چه بزرگی است ؟ من مانند توأم ای شب ! خاموش و عمیق و در دل تنهایی من الهه است در بستر زایمان و در جود آن که زائیده می شود آسمان به زمین می رسد .
نه تو مانند من نیستی ای دیوانه ! زیرا که تو هنوز در برابر درد می لرزی و از صدای سرود مغاک به وحشت می افتی من مانند توام ای شب وحشی و وحشتناک ، زیرا گوشهای من پر است از فریاد ملت های مسخره و آه زمین های فراموش شده .
نه تو مانند من نیستی ای دیوانه زیرا که تو هنوز آن خویشتن حقیرت را به رفاقت می گیری و با آن خویشتن غول آسایت رفیق نمی شوی .
من مانند توأم ای شب ! بی رحم و هولناک زیرا که آغوشم از سوختن کشتی ها در دریاها روشن می شود و از لب هایم خون جنگیان به خون غلتیده می چکد .
نه تو مانند من نیستی ای دیوانه زیرا که تو هنوز آرزوی یک روح سرگردان دیگر در دل داری و به قانونی از برای خود مبدل نشده ای . من مانند توام ای شب ! شاد و سرخوش زیرا آن مردی که در سایه من آرمیده اکنون از باده ناب سرمست است و آن زنی که در پی من افتاده سرگرم گناه لذت ناک است .
نه تو مانند من نیستی ای دیوانه ! زیرا که روح تو در هفت لفاف پیچیده است و دلت را در کف دست نگرفته ای . من مانند توام ای شب ای شب شکیبا و پرشور زیرا که در سینه من هزار عاشق در کفن بوسه های پژمرده مدفون اند .
آری دیوانه . آیا تو مانند منی ؟ آیا تو می توانی برطوفان سوار شوی چنان که براسبی و آذرخش را به دست بگیری به سان شمشیری ؟
مانند تو ای شب مانند تو بزرگ و بلند و تخت مرا بر توده خدایان فروافتاده ساخته اند و روزها نیز از برابر من می گذرند تا دامن پیراهنم را ببوسند ولی هرگز به رویم نگاهی نیندازند .

یعنی به یمن چشم تو آباد می شوم
شب گریه ام بهانه حرفی دوباره شد
شیرین شو و بخند که فرهاد می شوم
پرواز حرف آخر من بود پر زده ام
از قید و بند یاد خود آزاد می شوم
از لحظه تولدم آنقدر می دوم
دنبال او و همسفر باد می شوم
با یاد او به حنجره سرخ آرزو
گل می کنم دوباره و فریاد می شوم
خوشحالم اینکه بعد خودم در خیال تو
در کوچه باغ خاطره ات یاد می شوم
هرگز نرو بدون من از شهر سوت و کور
دارم کم کمک به تو معتاد می شوم
همه چیز در آن لحظه به پایان می رسد که قدم های تو از حرکت باز می ایستد.
در آنچه همیشه توسط همگان در همه جا باور شده بیش از هر چیز احتمال خطا وجود دارد
( پل والری )
هیچ چیز خطرناک تر از یک عقیده نیست، وقتی شما فقط همان یک عقیده را داشته باشید.
برای پیروزی در زندگی، زندگی کن.
اگر می خواهی نگهم داری دوست من ... از دستم میدهی !
اگر می خواهی همراهیم کنی تا انسان آزادی باشم میان ما همبستگی
از آن گونه می روید که زندگی ما هر دو تن را غرق شکوفه می کند.
( مارگوت بیگل )
ای کاش اهمیت در نگاه تو باشد ، نه در آن چیزی که به آن می نگری.
( آندره ژید )
انسان مجموعه ی آنچه دارد نیست ، بلکه مجموعه ای است از آنچه که ندارد ولی می تواند داشته باشد.
سرنوشت را نمی توان از سر نوشت.
چگونه باور کنم که تو را مانند تمام لحظه های کودکی ام گم کرده ام . می ترسم از آن روز که بیایی و دوباره ترکم کنی و مرا در برهوت بغض و تنهایی رها کنی . ببین دیگر هیچ چیز از من برجای نمانده است . به کدامین گناه باید در آتش این عشق بسوزم ! به کدامین گناه !!!!!!!!!
who can say where the road goes where the day flowers only time and who can say if you love grow az your heart chose only time
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست
و عشق صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که
غرق ابهامند
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست .
اونقدر در روزمرگی های خودمون غرق شدیم که گاهی وقتها یادمون میره خودمون هم وجود داریم . درست مثل خود من . بارها شده که فراموش کردم آرزوهای مریم چیه ؟ و چطور می تونم دلتنگ ترین لحظه هام رو با تبسم یاد کسی که همیشه منتظرش بودم رفع کنم . روز و شب های تکراری . ثانیه های بی روح . اینجا هیچ چیز نیست که دلخوشی های بچه گانه مون رو به یادمون بیاره . گاهی وقتها با خودم می گم خدایا من کجا دارم زندگی می کنم ؟ اصلا برای چی و به امید چی ؟ اصلا چرا باید به امید چیزی زندگی کنم ؟ مگه همین خود من برای من کافی نیست ؟ چرا همیشه باید امیدهای ما رو چیز دیگه ای بسازه ... همسر ... فرزند ... آینده خوب ..... نمی دونم ولی حداقل به این اطمینان دارم اگه خودم رو دارم . خودی که برای هر کس منحصر به فرده . همیشه با نوشتن خودم رو سبک می کردم با نوشته هام گریه می کردم با نوشته هام شاد می شدم ولی امروز می خوام برای خودم بنویسم . برای دلی که خیلی درد کشیده برای روحی که ..... بگذریم
آره با خودم هستم ! یادته اولین بار که طعم غربت رو چشیدی چه حالی بهت دست داد ؟ خونه سوت و کور بود و تو چقدر غریبانه گریه کردی . فقط صدای نفس های سکوت بود که توی خونه می پیچید .
فقط صدای نفس های سکوت بود که توی خونه می پیچید . به امید این بودی که شاید یه صدای آشنا تو رو با خودش همراه کنه . به ساعتهایی دل می بستی که همسرت خونه بود مردمای شهر با تمام آدمهای روی زمین فرق می کردن میون اونها راه می رفتی و غریبگی خودت رو بیشتر احساس می کردی . شرجی کشنده شهر و ساحلی که بوی وحشت می داد . خوب اینطور هم نبود اما تو همه چیز رو برای خودت سخت گرفته بودی شاید اگه یه کم به درو برت نگاه می کردی می فهمیدی هرجائی می تونه نقطه شروع باشه . نقطه ای برای زندگی کردن . اون روزها می شد خستگی رو توی چشمهات دید . یه حس غربیی بهت می گفت زندگی رو باید به اجبار قبول کنی . نمی تونستی مادر بشی یا شاید هیچ وقت نخواستی . مقصر تو نبودی اما هر وقت به چشمهای همسرت خیره می شدی احساس می کردی با سکوت و بی حرفی داره سرزنشت می کنه . شاید هم اینطور نبود شاید اون هم مثل تو خسته بود و به تنهایی عادت کرده بود و از آرزو کردن ناامید شده بود . شش سال گذشت ..... شش سال گذشت تا فهمیدی دیگه نمی تونی به خواسته دیگران باشی . دیگه نمی تونی تحمل کنی .... باید خودت باشی با هر آرزویی که دوست داری نه چیزی که دیگران می خوان . چه مادر بشی چه نشی تو یک انسانی . انسانی که می تونه بچه نداشته باشه اما خیلی چیزهای دیگه داشته باشی . انسانی که آزاد باشه و به جرم عقاید منحط جامعه هر روز خودش رو از بین نبره ... زندگی ... زندگی ... باید زندگی کنی . باید دوست داشته باشی . عاشق بشی ...... دوباره شروع کنی ... می دونی چقدر زیباست که انسان دوباره متولد شدن رو تجربه کنه ؟ چه اشکال داره برای یک بار هم که شده باور کنی مریم زنده است و نفس می کشه ! و حق حیات داره .
شش سال گذشت تا فهمیدی می تونی اونی باشی که خودت می خوای . تجربه سختی بود اما به این لحظات می ارزید که بفهمی آزاد بودن یعنی چی ؟ دوست داشتن رو یک بار دیگه تجربه کن . مطمئن باش می تونی خیلی چیزها رو داشته باشی . خیلی چیزهایی که هیچ کس نداره ... دیگه فراموش کن روزهایی رو که فکر می کردی مردم با نگاهشون دارن محاکمه ات می کنن ... برای خودت زندگی کن نه برای لحظه ای که خبر تشکیل یک موجود دیگه رو در تو بدن . زندگی فقط برای اون لحظه نیست یا فقط برای این نیست که شب و روز به این فکر کنی که چطور می تونی یک همسر خوب و ایده آل باشی ؟ تا حالا به این فکر کردی که چند بار در این شش سال همسرت به ایده آل بودن برای تو فکر کرده ؟ چند بار بهت گفته دوستت داره ؟ پس چرا ما زنها باید قربانی این جمله قدیمی باشیم .
تو زنده ای ! کافیه اراده زندگی کردن رو داشته باشی . ببین باز هم یه بهاز دیگه داره از راه می رسه بهاری که یک سال شور و طراوت تو رو کم می کنه بهاری که یک سال پیرترت می کنه . اما نه ! از این به بعد دنیا با همه عظمتش فقط به تو تعلق داره تا برای همیشه عاشق بمونی دوست داشته باشی و زندگی کنی ........ خودت رو باور کن .... زندگی کن.......... دوست داشته باش ............... دوست داشته باش .............. عشق همه خوشبختی ها رو با خودش میاره کافیه فقط آغوش باز کنی .......... عشق همین جاست !
نمی دونم چه جوری احساس درونی ام رو بیان کنم . شاید با چند قطره اشک . اما امروز شیرین ترین لحظه روزگار رو تجربه کردم . لحظه ای که هزاران بار براش نذر کرده بودم . خدایا ! امید زیباترین چیزیه که یک انسان می تونه داشته باشه . امید چیزیه که منو در طی این مدت زنده نگه داشته بود هنوز هم نمی دونم چی بگم . چه طوری شکرگزارت باشم اما خدایا به خاطر این لحظه که خیلی برام ارزشمنده ازت ممنونم . به خاطر اینهمه انتظار که امروز ثمر داد و به خاطر اینکه فهمیدم هنوز منو فراموش نکردی . می تونم اعتراف کنم عشق زیباتربن آفریده توست .
خداوندا ! تمام آدمهای روی زمین به زبان خود با تو سخن می گویند . خیلی ها چشم هایشان را می بندند و گرمی دستهای تو را در آغوش می گیرند . مانند من که همیشه و هر شب صدای نفسهایت را شنیده ام . خیلی ها تو را به هر نامی که خود می خواهند صدا می زنند و آنطور که دلشان می خواهد دوستت دارند .... همیشه هر وقت دلم می گیرد تنها با نام توست که غربت لحظه هایم را فراموش می کنم . خیلی وقتها در آغوشم گرفته ای و من در آن لحظات گرم ترین لحظه ها را در سرمای بی مهری های روزگار تجربه کرده ام . کاش تمام آدمها می دانستند که با تو بودن سراغاز تمام خوشبختی هاست .
خدایا ! تا خدائی همانند تو دارم هیچ غربت و هیچ غمی نمی تواند خوشبختی هایم را بگیرد . چرا که بزرگ ترین خوشبختی من تویی !
می تواند زخم عریان تو را
پنهان کند
وقتی که آواز آوازی غریبی است
دست کدام شعله
می تواند سکوت خفته باغ را بشکند
وقتی که دشت
انتظار باد است
آیا آسمان حقیر نیست
وقتی که بر جامه های خونین
برنگاههای بی بال
خاک تشنه می وزد
فصل فصل لحظه های تو
عبور سرد خزان می شود
با تو هستم
ای ناله گمشده
در یک قرن سکوت !
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()













