به چشم های مسافرم لبخندی بزن
تحفه سیاهی های بلند و سیاه
شبی است به وسعت فراموشی
آری دست تکان بده
سکوت را بدرقه کن
شاید خاکستر خاطره ام
بر بالهای زمان پرواز کند
شعر از : آقایاری
در سکوت پریشان نیمه شب در زیر نگاههای کنجکاو مهتاب به حریم عشق تو در وهم سبز اساطیرم فکر میکنم و شب جاده ها را با ته مانده های دلتنگی و غربتنم در سکوت پریشان نیمه شب پشت پنجره های باد برده به تماشا می نشینم . تجلی بیهودگی حرفهایم را در خلوت و سکوت در نگاه تب آلوده جیرجیرک ها روی برگهای باران خورده شهر جا می گذارم . من از گریز و درد بانگ قدمهایم را به گوش شپ پره های دیوانه می سپارم و از شیشه های مه گرفته تنهایی خاموشی خانه ام را فریاد می زنم . در سکوت پریشان نیمه شب میان آتش و بغض و خونه به شکوه های تلخ چشمانت و به احساس در گورخفته زبانم فکر می کنم
چگونه می توانم در این قفس تنگ به عشق بازی شاپرکها و به آب شدن شرمگین شمع ها و به فریب جاده ها فکر می کنم . دیگر از دلتنگی هم دلم می گیرد میان شهوت سیال نگاهت خود را جاودان می کنم و درچشم هایت تعبیر می شوم . خسته و خاموش به تماشای تجلی شکوه دستهایت زمانی که از هیچ لبریز می شوم و آتش تمنا و التماس خاکسترم می کند فکر میکنم . به آخرین نگاهی که پر از باران در آسمان سینه ام دوید به حرفهای غم گرفته ات به آشوب ناگهانی چشمهایت به تو فکر می کنم .
در سکوت سینه ام در این قفس تنگ تنهایی به تو و به چشم هایت فکر میکنم . تنها به تو فکر می کنم !
تقدیم به همسرم مهربانم که در تمامی ایام محکم ترین تکیه گاه زندگی ام بوده است . به او که بهانه تمام خوشبختی های من است .
وقتی رودهای سکوت جاری اند ، خاموش می شوم . با کلمه ها نمی توانم تو را بیافرینم و بی کلمه ها لحظه ای آرام و قرارندارم . ابری از شکوفه ها آسمان را پوشانده است . شکوفه ها را می شکافم تا تو را ببینم . زیر سقفهای حصیری نمی توان بوی گیلاسها را شنید .
باران می اید باران می اید چشم پنجره ها خیس است . آیا حرفهایم تازه می شوند ؟ آن گنجشک تنها چه زود مرد ! آن تمشک وحشی چه زود از شاخه جدا شد !
در بامدادهای برفی به یاد تو می افتم که با سپیده ها آمیختی و آنقدر در نی لبک غریب خود دمیدی که صبح از راه رسید و برگهای فروریخته به شاخه ها برگشتند .
وقتی زیر نگاه ماه می خوانم دلم می گیرد و صدایم باز می شود . باغبانها بیدار می شوند و عطر گلها روی دستمال مسافران می نشیند .
چه ساده تو را دوست دارم . این را همه کاکلی ها که از سفر آمده اند می دانند . کاش همه چیز شبیه تو بود . کاش گلهای رنگارنگی که نامشان را نمی دانم عطر تو را داشتند .
چه ساده تو را صدا می کنم . همه مردم صدایم را می شنوند و با حیرت تو را نگاه می کنند . حتی مترسکها جان می گیرند و خون تازه ای در رگهای سیب قرمز می دود .
باد هرچند که تند باشد نمی تواند ستاره ها را با خود ببرد . به ابرها اجازه نمی دهم که بین من و تو فاصله بیندازند . نور تو بالا و بالاتر می رود و من دستهایم را باز می کنم . دنیا چقدر کوچک است و کاش جز صدای تو هیچ صدایی را نمی شنیدم و جز نام تو هیچ نام دیگری را نمی دانستم . ![]()
هرکه ما را این نصیحت کند بی حاصل است
گربصدمنزل فراق افتاد میان ما و دوست
همچنانش در میان جان شیرین منزل است
یه خورده طولانیه ولی به خوندنش می ارزه.
مقایسه نکن خودت باش !!
حسادت چیست و چرا اینقدر دردناک است؟؟
اوشو:
حسادت سنجیدن است مقایسه است. و ما به سنجیدن فکر کرده ایم ما نسبت به مقایسه شرطی شده ایم همیشه در حال مقایسه هستیم. دیگری خانه بهتری دارد دیگری بدن زیباتری دارد دیگری پول بیشتری دارد دیگری شخصیت پر جذبه تری دارد.تداوم مقایسه ی خویش با هر آنکس که از کنارتان میگذرد و پیامدش حسادتی عظیم خواهد بود.محصول جانبی شرطی شدن نسبت به مقایسه.
والا اگر شما مقایسه کردن را رها کنید حسادت ناپدید میشود. انگاه براحتی میفهمید که خودتان هستید و هیچ کس دیگری نیستید و نیازی هم نیست کس دیگری باشید. این خوب است که شما خودتان را با درختان مقایسه نمیکنید والا شروع به احساس حسادت عظیمی میکردید:چرا سبز نیستید؟ و چرا خداوند اینقدر نسبت به شما سختگیر بوده است…. و گل هم نمیدهید. این بهتر است که شما خودتان را با پرنده ها نمیسنجید با رودخانه ها با کوه ها.. والا رنج بسیاری می بردید. شما فقط خود را با بنی نوع انسان مقایسه می کنید
چون شرطی شده اید که خود را فقط با انسان ها مقایسه کنید.
مقایسه نگرشی بسیار احمقانه است چون هر فردی یگانه و یکتاست و غیر قابل مقایسه. یکبار که فهم این نکته در شما جا بیافتد حسادت ناپدید می شود. شما فقط خودتان هستید:
هیچ کس هرگز شبیه شما نبوده و هیچ کس هرگز شبیه شما نخواهد بود.
خداوند فقط نسخی اصیل می افریند و به کپی های کاربن معتقد نیست.
یک دسته جوجه داخل حیاط بودند که یک توپ فوتبال پروازکنان از فراز پرچین گذشت و وسط انها فرود آمد. خروس تاتی تاتی کرد و به طرف توپ رفت آن را بررسی کرد و سپس گفت:من گله نمیکنم دختر ها اما این تخم ها از در بغلی بیرون می آیند.
در بغلی چیزهای بزرگی اتفاق می افتد:علف سبزتر است گل سرخ سرخ تر است. به نظر می رسدکه همه بسیار خوشحالند—جز خود شما. شما دایمادر حال مقایسه هستید. و درمورد دیگران نیز قضیه یکسان است انها نیز در حال مقایسه هستند. شاید آنها فکر میکنند علفهای زمین شما سبزتر است—چمن شما همیشه از دور سبزتر بنظر می رسد- شما همسر زیباتری دارید… شما خسته اید نمی توانید باور کنیدکه چطور به خودتان اجازه داده اید به دام این زن بیافتید نمیدانید چطور از شر او خلاص شوید- و همسایه ممکن است به شما حسادت کند که چنین همسر زیبایی دارید! و شما نیز ممکن است به او حسادت کنید…
هر کس نسبت به دیگری حسادت می کند. و ما به سبب حسادت چنین جهنمی خلق میکنیم و به سبب حسادت چنین شرور و بد جنس میشویم.
کشاورز سالخورده ای داشت با بدخلقی به ویرانه های سیل می نگریست. همسایه اش فریاد زد:هی!اب تمام خوک هایت را به پایین خلیج برده است.
کشاورز پرسید:خوک های تامپسن چه شده اند؟
- آنها را هم آب برده.
- و خوک های لارسن؟
- بله.
کشاورز با خوشحالی فریاد زد: به آن بدی هم که من فکر میکردم نیست.
اگر همه در بدبختی باشند این احساس خوبی است اگر همه متضرر باشند این احساس خوبی است. اگر همه شادمان و کامیاب باشند این به مذاق آدمی بس تلخ تر میآید.
اما در درجه اول چرا ایده ی غیر به سر شما خطور می کند؟ مجددا بگذارید شما را یادآور شوم: چون شما اجازه نداده اید جوهر خودتان جاری شود اجازه نداده اید که سعادت و خوشبختی خودتان رشد کند. از این رو از درون احساس تهی بودن میکنید و به بیرون دیگران نگاه می کنید چون فقط بیرون می تواند دیده شود.
شما درون خود و بیرون دیگران را می شناسید: همین حسادت می آفریند.
آنان نیز بیرون شما و درون خود را می شناسند:همین حسادت می آفریند.
هیچ کس دیگری درون شما را نمی شناسد. اینجاست که خود را هیچ و بی ارزش میدانید. ودیگران از بیرون شاد و خندان به نظر می رسند. لبخند انان می تواند ساختگی باشد اما شما چگونه بدانید ساختگی است؟ممکناست قلوب ایشان نیز خندان باشد. شما میدانید که لبخند خودتان ساختگی است چون قلب شما اصلا خندان نیست شاید که زار و گریان باشد.
شما مرکزیت درون خود را می شناسید و فقط شما آن را می شناسید نه هیچکس دیگر وشما ظاهر همه را می شناسید وظاهر مردم زیباست.ظواهر هنرنما و فریبنده اند.
حکایتی کهن از اهل تصوف وجود دارد:
مردی از تحمل بار سنگین رنج و مرارت خود سرگردان بود. وی عادت داشت هر روز به درگاه پروردگار دعا کند:((چرا من؟ همه شادمان بنظر می رسند چرا فقط من در چنین عذاب الیمی هستم؟)) یکروز به سبب درماندگی بسیار وی به درگاه خداوند دعا کرد:پروردگارا میتوانید رنج های هر کس دیگری را به من بدهید من برای پذیرش آن آماده ام. اما رنج مرا بردارید بیش از این دیگر تاب و تحملش را ندارم.
آنشب او خواب زیبایی دید-زیبا و افشاکننده. او آن شب در خواب دیدکه پروردگار در آسمان ظاهر شد و به وی و دیگران فرمود:همگی رنجهای خود را به معبد بیاورید.
همه از رنج های خود خسته بودند. در واقع جملگی در یکزمان دعا کرده بودند:من برای پذیرفتن رنج های هر کس دیگری آماده ام. اما رنج مرا از من دور کنید...
بنابر این هر **** رنج هایش را در یک کیف جمع کرد و همه به معبد رسیدندو آنگاه خداوند فرمود:کیفهایتان را کنار دیوار بگذارید. وهمه اینکار را کردند و بعد خداوند فرمود: حالا می توانید انتخاب کنیدهر کس می تواند هر کیفی را که می خواهد بردارد.
و شگفت انگیزترین چیز این بود:آن مردی که همیشه در حال دعا کردن بود بسوی کیف خود شتافتو پیش از آنکه هر کس دیگری بتواند آن را برگزیند آنرا برداشت!اما او نیز شگفت زده بود چون دیگران نیز بسوی کیفهای خود شتافتند و همگی از انتخاب مجدد رنج خویش شادمان بودند. موضوع از چه قرار بود؟ برای نخستین بار هر **** بدبختیهای دیگران را دیده بود- کیفهای آنها نیز به همان بزرگی و یا حتی بزرگ تربود!
و مساله دوم این بود که هر **** به رنجهای خود خو گرفته بود.حال انتخاب رنجهای دیگری—**** چه می داند چگونه رنجی در داخل کیف خواهد بود؟دردسر چرا؟
حداقل رنج خودتان با شما اشناست و سالیان دراز انها را تاب آورده اید- چرا چیزی نا شناخته را برگزینید؟
پس همه کیف خود را برداشتند و خوشحال به خانه هایشان برگشتند.
به سبب حسادت شما بطور مداوم رنج می برید . شما نسبت به دیگران بد جنس و شرور میشوید. و به سبب حسادت شروع می کنید به دروغین شدن به ساختگی شدن چون شروع به تظاهر کردن میکنید. شما شروع به تظاهر چیزهایی میکنید که ندارید و نمیتوانید داشته باشید چیزهایی که برای شما طبیعی نیستند. شما بیشتر وبیشتر غیر طبیعی و تصنعی می شوید.
تقلید کردن از دیگران رقابت کردن با دیگران چه کار دیکری میتوانید بکنید؟
اگر **** چیزی دارد وشما ندارید وامکان طبیعی داشتن آن را نیز ندارید تنها راه داشتن جایگزینی بنجل و سطحی برای آن چیز است.
من شنیده ام که جیم و نانسی اسمیت در این تابستان اوقات بسیارخوشی دراروپا داشته اند.
این بسیار عالی است که سرانجام یک زوج این فرصت را داشته باشند که واقعا خوش بگذرانند و داد خود را از زندگی بگیرند آنها همه جا رفتند و همه کار کردند...
اما این بسیار عذاب آور بود که دوباره به خانه بازگردند و به میان عادات قدیم فرو روند.
شما آشنایید که چگونه مامورین عالی رتبه رسوم و سنن درون متعلقات شخصی شما فضولی و کنجکاوی می کنند.آنها یک کیف را باز میکنند و کلاه گیس زیرپوش ابریشمی عطر رنگ مو .... را بیرون میآورند واقعا عذاب آور است. و این فقط کیف جیم بود!
فقط به درون کیف خود نگاه کنید چیزهای تصنعی ساختگی ظاهری و دروغین بسیاری خواهید یافت—برای چه؟ چرا نمی توانید طبیعی و خود جوش باشید؟- به سبب حسادت.
انسان حسود در جهنم زندگی میکند. مقایسه کردن را رها کنید حساد ناپدید می شود شرارت ناپدید میشود کذب ناپدید می شود. اما شما تنها در صورتی می توانید آن را رها کنید که به رشد و نمو خزاین و نعمات درونی خود بیاغازید.هیچ راه دیگری وجود ندارد.
رشد کنید ببالید فردیتی اصیلتر و اصیل تر شوید. خود را دوست داشته باشید و به خودتان بدان گونه که خداوند شما را ساخته احترام بگذارید و آنگاه درهای بهشت به روی شما گشوده میشوند. آنها همیشه باز بوده اند فقط شما به آنها نگاه
نکرده اید.
عزیزم ! گفته بودی اون عکسی رو که تو می خوای توی وبلاگ من نیست . پیدا کردنش کار سختی نبود . هرچند دیگه اونقدر بزرگ شدی که دنبال عکسهای فانتزی نباشی ولی خوب ! می دونم که بعضی از آدمها هیچ وقت دوست ندارن بزرگ بشن مثل تو عزیزدلم که هنوز به همین دلخوشی ها دل بستی . خوش به حالت ! قدر لحظه های زندگیت رو بدون . چون اگه فردا بزرگ بشی ( هرچند خودت خبر نداری که خیلی وقته بزرگ شدی ) آرزو می کنی توی همون لحظه های بچگی ات باقی می موندی . باور نمی کنم اون آبجی کوچیکه ای که وقتی توی گهوارش می خوابید اونقدر ناز بود که مثل عروسک هام دوستش داشتم حالا انقدر بزرگ شده . باور نمی کنم اون دختر بچه ای که عاشق توت فرنگی بود و هربار لپ هاش رو قرمز می کرد حالا داره میره خونه بخت ..... ولی هنوز هم کودکی هات رو از یاد نبردی .... برات آرزوی خوشبختی می کنم

وقتی روزهای محرم میاد دلم بیشتر از همیشه می گیره . شاید هیچ وقت توانائی درک این حادثه بزرگ رو نداشتم . نمی دونم .... اما صدای زنجیرها و سینه زدن ها همیشه برام سمفونی غمگین ترین و تلخ ترین حادثه زمان بوده . همیشه به این فکر می کنم که چطور یک نفر می تونه واقعه ای رو در زندگیش داشته باشه که هیچ حماسه و هیچ افسانه ای ماندگار تر از اون نبوده . کاری که امام حسین کرد معجزه بشریت بود . در اون حدی نیستم که بخوام در این مورد صحبت کنم اما می خوام حداقل در آغازین روزهای محرم نام کسی رو بیارم که همیشه باتکیه به نامش تونستم سختی ها رو پشت سر بذارم .
یادمون باشه هیچ چیزی رو با عشق حسین عوض نکنیم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول که
اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
به روی یکدگر ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صدجامه رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحه صد دانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کوبه کو
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
بعرش کبریایی با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجائی نازبریک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی ز برق فتنه این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری
در این دنیای پرافسانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم ؟!
همان بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من بجای او بودم
یکنفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد .....................
شعر از : معینی کرمانشاهی

دیشب پیش خدا بودم
خدا دلش درد می کرد
هی صدایش از آسمان می آمد
حالش آنقدر بد بود
که همه خیال می کردند می خواهد بمیرد
و عکاس ها ، هی از او عکس می گرفتند
برقش از آسمان می آمد
نگاه کن
یکی از آن عکس ها را من با خود آورده ام
چرا نمی بینی ؟
چرا تو همه واژه می بینی ؟
ببین چه صبورانه دستش را زیر چانه اش گذاشته
و چه لبخندی پر دردی دارد !
آن پشت زنش را ببین
چه چشم ها نگرانی دارد
نگران این است
که خرج کفن و دفن خدا را
از کجای خرج خانه بزند
که نه به مدرسه رفتن اصرافیل بر بخورد
نه به دانشگاه رفتن میکائیل
راستی اگر خدا بمیرد
او را در کدام قبرستان دفن می کنند ؟!
قبرستان ها چقدر کوچکند !!!!!!!!
بودنتان را بپذیرید و از آنچه هستید شادمان باشید
اعتماد به نفس بالا به سلامت جسم و روح شما بستگی دارد
با جسم خود خوب رفتار کنید
بیماریها نشانه نیاز به محبت و جلب توجه دیگران است
ا زخودتان به خوبی یاد کنید
جنبه های مثبت و منفی خود را توأماً مدنظر بگیرید
اما به جنبه های مثبت بیشتر فکر کنید
اگر نقاط ضعفی دارید مطمناً درقبال آن نقاط قوتی نیز دارید
لیستی از نقاط قوت خود حتی کوچکترین آنها تهیه کنید
اگر کار اشتباهی انجام دادید
به جای سرزنش خود عمل خود را سرزنش کنید
به طور کلی اعمالتان را ارزیابی کنید کل وجودتان را
اشتباه لازمه انسانیت است اگر چه ناخوشایند است .
به یاد شاعران باصفای انجمن شعر و ادب بابلسرِ

دوباره قسمت من کوچه های بی برگشت
گریز نیست از این انتهای بی برگشت
و سطلهای زباله پر از دقایق شد
پر از بطالت این سالهای بی برگشت
عبور می کنم از روی نعش عقربه ها
و چند سال دگر یک عصای بی برگشت
مرا مخوان به خودت آی چشم دریایی
پراست عمق تو از ناخدای بی برگشت
از او که رفت به سمت چراغ قرمزها
نمانده هیچ بجز ردپای بی برگشت
رفیق ! بس کن از عشق من بهانه مگیر
که سخت خسته ام از این صدای بی برگشت
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام در آن دم که برجا دره ها چون مرده ماران خستگان اند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم ......
شاعر : نیما یوشیج
جمله ای که قبلا فکر می کردیم خیلی معنا داره ولی حالا ........................ نمی دونم چرا ؟ اما چند روزیه که خیلی دلم گرفته . باز هم تحمل ! باز هم وعدهایی برای فریب دادن خودمون . دیگه تحمل این غربت رو ندارم .... گاهی وقتها با خودم می گم مگه چقدر می خوام عمر کنم که اینجور دارم توی قفس پرپر می زنم ... دلم برای بچگی هام تنگ شده برای لحظاتی که واقعا زندگی می کردیم ......... حالا تمام هم و غممون شده اینکه چطور خودمون رو به فردا برسونیم . و از ترس فردا هیچ وقت لذت لحظه ای رو که در اون هستیم را نچشیم . اما قبلا اینطوری نبود . توی لحظه زندگی می کردیم . از فردا فقط رویایی در سرداشتیم که فکر می کردیم خیلی راحت می تونیم به اون برسیم مثل ستاره هایی که توی آسمونن و کافیه یه کم قد ما بلندتر بشه تا دستمون بهشون برسه . غافل از اینکه ستاره ها هرروز از ما دورتر و دورتر می شن ...... وقتی بچه بودیم همه آدمها برامون یه جور و یه رنگ بودن اما حالا اگه چشمات رو ببندی و سرتو برگردونی ادمها هزار رنگ میشن ....... وقتی بچه بودیم بزرگترین دروغمون موقعی بود که وقت بازی گلدونی رو می شکستیم یا لباسمون رو خاکی می کردیم اما حالا داریم با دروغ زندگی می کنیم .... دروغ نه به معنی اینکه چیزی رو به دیگران خلاف واقع جلوه بدیم بلکه به خودمون داریم دروغ می گیم . اینکه زندگی زیباست .... اینکه آدمها خوبن ..... اینکه هرجا بری آسمون این رنگه .... راستش بعضی جاها آسمون خدا قشنگ تره ! برای من که اینطور بوده برای شما رو نمی دونم !!!!!!!!!

صدایت را می شنوم تو همین جائی در رگهای من در وجود من !
دیرزمانی است که می دانم هیچ وقت دیگر باز نمی گردی اما با وعده های کودکانه ام خودم را به آمدنت امیدوار می سازم .... انگار پنجره ها نیز می دانند که تو دیگر باز نخواهی گشت چرا که هیچ چلچه ای را به مهمانی ایوان کوچکشان نمی خوانند و از هیچ رهگذری سراغ باران را نمی گیرند .... تو رفته ای اما نقش کبود خاطراتت در نگاه من مانده است . آنها را چگونه از من خواهی گرفت .... حرفهای قشنگت را و عشقی که در غبار فراموشی پنهان کرده ای اما من هر روز صبح زنگار آن را با اشکهای چشمانم می شویم تا برایم همیشه تازه بماند ....
آری صدایت را به وضوح نجوای یک ابر و به روشنی پرواز یک شاپرک می شنوم .... گوش کن ..... این صدای توست که مرا زنده می کند .......... راستی ! هنوز هم مانند بچگی هایمان دنبال قاصدکهایی هستم که می گفتی خبر آمدن مسافری را می دهند اما با رفتن تو دیگر هیچ قاصدکی به این حوالی نیامد ..... یادت است چقدر با گلبرگ ها فال می گرفتیم و همیشه آخرین گبرگ من می گفت که دوستم نداری و تو لبخند می زدی و می گفتی محال است !
چقدر کودکی هایمان ساده و یکرنگ بود ... مثل ماهی های کوچک خوض خانه مان ! مثل نان و پنیر سرصبح مثل بوی کال سیب ..... و باز هم راستی ! نقاشی هایمان را هنوز برای آمدنت کنار گذاشته ام همانهایی که می گفتی در آن جاده ای کشیده ای که فقط برای رفتن است نه بازگشتن و من هیچ وقت معنی این جمله ات را ندانستم ....
و حالا تو مسافر همان جاده ای . بی بازگشت اما همیشه پر حضور !

گاه رنگ غزلی می زنم ابهامت را
مثل یک خاطره دور مروری کردم
فصلی از گردش بارانی ایامت را
شهر در کوچه دستش به تو فرصت می داد
جاده با خویش اگر نمی برد گامت را
کاش می شد که در این آیینه های ممنوع
لحظه ای نقض کنی حرمت اندامت را
کاش در حادثه ظهر نگاهت روزی
می کشیدیم به سرسایه آرامت را
من مگر کفتر خورشید تو بودم که هنوز
می برم با جگر سوخته پیغامت را
باتو آغاز نکردم که به پایان نرسم
بازکن پنجره رو به سرانجامت را 

این خیلی ارزشمنده که همیشه در کنارم هستی

آواز تایتانیک :
هر شب در رویاهایم تو را می بینم
احساست می کنم . اینگونه است که تو را می شناسم . اینگونه باش
با وجود هزار چشم ها و فاصله ها
و کهکشان ها که بین ماست . بیا و خودت را بنما
اینگونه باش ، دور ، نزدیک ، هر کجا که هستی
ایمان دارم و ایمان دارم که قلبم ادامه خواهد داد
گرچه شبها بسیار سختند ادامه خواهم داد
تا یک بار دیگر تو در را بگشایی
و اینجا هستی اینجا در قلب من و قلبم ادامه خواهد داد
و ادامه خواهد داد
عشق فقط یکبار به سرغ هرکس می آید
و برای یک عمر می آید
و نخواهد رفت تا ما برویم و عشق همان بود که با تو ورزیدم
یکبار و یک عمر
و از آن پس بدان آویختم
و تا همیشه همه زندگی ام با آن پیش خواهد رفت
اینجایی تو اینجایی و من از هیچ چیز باکی ندارم
و می دانم که قلبم همچنان ادامه خواهد داد
و ما همیشه عاشق می مانیم عاشق ، جوان ، ساده دل
و قلب من همچنان خواهد تپید
و من این را در قلبم جاودانه خواهم ساخت
و قلبم همچنان ادامه خواهد داد ..............ادامه خواهد داد و ادامه خواهد داد ........
خوب ! حالا که حرف از تایتانیک شد دیدن عکسش هم بد نیست ....
دیوار سرد فاصله ها را خراب من . نکرد و رفت
گیرم تمام عالم و آدم اسیر چشم های تو
با عشق خود زمین و زمان را جواب کن نکرد و رفت
گفتم مگر قشنگی چشمت فقط برای من نبود ؟
خاتون فقط به خاطر من آفتاب کن . نکرد و رفت
آزار عشق ! معصیت از این بزرگتر نمی شود
ای سنگدل ! بیا و کمی هم ثواب کن نکرد و رفت
گفتم به حرفهای دلت اکتفا نکن سیاه چشم
یکبار هم تو روی دل ما حساب کن . نکرد و رفت
آن شب که زخم کاری عشقش مرا به خون نشانده بود
گفتم بیا دعای مرا مستجاب کن . نکرد و رفت ![]()
.gif)
.gif)
دوستت دارم .... دوستت دارم ...........بارها این جمله را در ذهن تکرار می کنم ... جمله ای که همیشه شنیده ام اما هیچ وقت برایم قابل لمس نبوده . چقدر مردم واژه ها را خوب تکرار می کنند .......
در این تنهایی ها تو هم رفتی منو تنها گذاشتی تو آشنا ترین برای من بودی و تنها باده عشقم که از جام نگاهت سیراب می شدم. دریغ که در یک غروب بی انتها بار سفر بستی و رفتی. خاطراتمان را در کوله بارت گذاشتی و عزم سفر کردی. هر چه نگاهت کردم٬ هر چه صدایت کردم٬ هر چه فریاد کشیدم٬ هر چه بر سر و سینه کوفتم و نامت را با هزار آرزو بر زبان آوردم٬ خاموش نگاهم کردی و رفتی. آن روز غنچه های بغض در گلویم شکفت و آسمان ابری چشمانم بارانی شد. آنروز پر زدی و رفتی و پیش از آنکه تو را ببویم و من هنوز در حسرت چشم های تو می سوزم . چقدر دلم برای دیدنت تنگ شده است !!!!!!!!!!!
|
|
|
|
|
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
1- رابطه ای که در آن بیش از آنچه به شما عشق می ورزند , عشق می ورزید.
در این رابطه هنگامی که فقط یکی از طرفین در اکثر اوقات از لحاظ روحی تعقیب کننده و دیگری تعقیب شونده می
باشد. سالم نبودن و از تعادل خارج شده و محکوم به شکست خواهد شد.
2- رابطه که در آن بیش از آنچه که شما عشق می ورزید, به شما عشق بورزند.
در چنین رابطه ای که قلبتان را به طور کامل در طبق اخلاص نگذاشته اید, هیچ گاه احساس رضایت نخواهید
داشت.
3- رابظه ای که در آن شیفته توانایی های بالقوه نامزد.همسر خود می باشید.
داشتن یک رابطه سالم با همسرتان به معنی عشق ورزیدن به او به خاطر کسی که هست , می باشد. نه
عشق ورزیدن به او علی رغم کسی که هست و یا به امید کسی خواهد بود.
4- رابطه ای که در آن ماموریت نجات همسرتان را به عهده دارید.
معتادین به نجات دریگران نه از آن رو که با همسرشان تفاهم دارند, بلکه به این دلیل که احساس می کنند مجبورند
به او کمک کنند, به روابط وارد می شوند. کسانی که ماموریت نجات دیگران را به عهده دارند, غالبا حس ترحم را با
عشق اشتباه می گیرند.
5- رابطه که در آن به نامزد, همسرتان به عنوان یک الگو و آمموزگار چشم دوخته اید.
وقتی عاشق کسی می شوید که الگوی شما ست, مشکل است رابطه ای طبیعی داشته باشید. ممکن است
رفتار یا گفتارهایتان به گونه ای باشد که گویی برابرید, اما ذهنتان برای او مرتبه و مقام افزوده ای قائل باشید که
این به نوبه خود هر گونه احساس اختیار و قدرت را از شما سلب می کند.
6- رابطه ای که در آن به دلایل بیرونی شیفته نامزد, همسر خود شده اید.
هر گاه شیفته یک ویژگی شخصیتی در ابعاد و صورت های مختلف کسی شدید از خود بپرسید اگر این فرد ویژگی
را نداشت آیا همچنان برایم جذاب بود و می خواستم با او ازدواج کنم؟
7- رابطه می تواند بسیار فریبنده باشد, مخصوصا همگامی که همان یک زمینه ای که در آن تفاهم برخوردار
هستید برای شما اهمیت زیادی داشته باشد و به راحتی آن را با پیوندی عاشقانه و قوی اشتباه بگیرید.
8- رابطه ای که در آن نامزد , همسر را از روی سرکشی و عصیان انتخاب می کنید.
گاهی افراد کسانی را برای ازدواج انتخاب می کنند که خصوصیات شخصیتی آنها متضاد کانل با آنچه که مورد نظر
والدینشان می باشد در این صورت این امکان وجود دارد که از رابطه خود به عنوان روشی به منظور سرپیچی و
عشیان در مقابل والدین خود استفاده می کنید, نه از آن روکه فرد مناسب را یافته اید.....
9- رابطه ای که در آن نامزد, همسر را به عنوان عکس العملی در قبال نامزد. همسر قبلی خود انتخاب کرده اید.
در این رابطه شما فردی را انتخاب می کنید که در او فقط به دنبال آن دسته از ویژگی هایی هستید که رابطه قبلی
تان فاقد آنها بوده است.
10- رابطه ای که در آن نامزد , همسرتان از نظر روحی و عاطفی در دسترس شما نیست.
این نوع رابطه روابطی را در بر می گیرد که نامزد , همسر از نظر عاطفی و روانی با کسی دیگر درگیر است و به
طور کامل نتوانسته است درگیری عاطفی خود را با شخصی سوم حل کند
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ارزشت را با مقایسه کردن خود با دیگران پایین نیاور, زیرا همه ما با یکدیگر متفاوتیم.
اهداف و آرزوهایت را با توجه به آن چه که دیگران با اهمیت تصور می کنند, تعیین نکن, زیرا فقط تو می دانی که
چه چیزی برایت بهترین است.
با زندگی کردن در گذشته یا اینده زیستن در زمان حال را از دست نده. حتی اگر یک روز در زمان حال زندگی کنی,
همه روزهای عمرت را زیسته ای.
هنگامی که هنوز چیزی برای بخشیدن داری , هرگز ناامید نشو.
هیچ چیز واقعا به پایان نمی رسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش برداری از مواجه شدن با خطرات نترس, زیرا
بدین ترتیب فرصت می یابی که بیاموزی چقدر باید شجاع باشی.
با گفتن این که: یافتن عشق غیر ممکن است مانع ورود عشق به زندگی خود نشو.
سریعترین راه دریافت عشق , بخشیدن آن به دیگران است.
سریعترین راه از دست دادن آن محکم نگاه داشتن آن است.
رویا های خود را رها نکن. بدون رویا بودن یعنی بدون امید بودن و ناامیدی یعنی این که هیچ هدفی نداری.
زندگی یک مسابقه نیست , بلکه سفری است که هر قدم از مسیر آن را باید لمس کرد و چشید

