بازی و نمایشی نیست ک بخواهیم نقش آن دو را بازی کنیم . هیچ کدام از مانه خسرو و فرهاد را دیده ایم نه رومئو و ژولیت را و نه لیلی و مجنون را . اما احتمالا افسانه لیلی و مجنون نظامی گنجوی را خوانده ایم .... هدف از این مطلب بیان داستان نامکرر عشق است و در این داستان باید قاعده آن را رعایت کرد . حتی در آن افسانه گنجوی هم لیلی و مجنون نتوانستند به وصال هم برسند چه برسد به لیلی و مجنون ها عالم واقع !
می گویند در قدیم و در بعضی از اقوام هر پسری از دختری خوشش می آمده برای نشان دادن لیاقت خود دختر را می دزدیده و سوار براسب می گریخته در واقع پسر به این ترتیب لیاقت خود را به نمایش گذاشته و نظام ارزشگذاری جامعه نیز چنین کاری را نوعی جسارت و شجاعت می پنداشته است ( برداشت سطحی : اگر دختری را می خواهید باید پاشنه در خانه اش را در بیارید !!!!!!!!!!! )
این موضوع شاید برای دو دهه قبل رفتار عادی بوده اما اینک بنا به دلایلی هرگز قابل دفاع نیست . نباید دگرگون شدن اجتماعی و رسم و رسومات آن به ناهنجاری و رفتارهای ضداجتماعی تبدیل شود .
درباب عشق و مفاهیم آن بسیار گفته اند . عشق در لغت نامه ها به دوست داشتن بی حد و حصر معشوق از سوی عاشق گفته می شود برای این مقوله افسانه ها ساخته اند که قدیم ترین آن مربوط به مردمان یونان است . براساس افسانه های یونانی آفرودیت خدای عشق و زیبایی است که همه مردمان و خدایان افسانه های دیگر در عشقش می سوزند . اما با وجود اینگونه اسطوره ها و افسانه ها داشنمندان نظری متفاوت دارند . روانشناسان معتقدند آن عشق های اساطیری میان دو فرد در عالم واقع نمی تواند ظهور یابد ( باتوجه به ویژگی و روحیات افراد بشر )
براساس تحقیق داشنمندان ایتالیایی میزان احساسات قوی که زندگی تمام عشاق را در برمی گیرد همگی بستگی به مولکولی به نام « فاکتور عصبی ان جی اف » دارد که در خون افرادی که دیوانه وار عاشق می شوند بسیار بیشتر از افراد مجرد و یا افرادی است که زندگی مشترک طولانی تری دارند .
به عبارت دیگر این مولکول افزایش می یابد تا رابطه عاشقانه شکل بگیرد ولی پس از شکل گرفتن کاهش می یابد و زندگی روال عادی خود را پی می گیرد . بدین ترتیب می توان چنین نتیجه گرفت که جوانان برای همان احساسات کوتاه مدت خود تن به رفتارهای ضداجتماعی و ناهنجاری هایی چون ارتکاب به جرم ( به دلیل نرسیدن به معشوق خود ) می دهند که برای یکسال ماندگار است . !
زندگی یک واقعیت است از دنیای روزمره که با عشق سروکار چندانی نداشته و برای خود مولفه هایی دارد . در مقابل عشق موهبتی الهی است که ماهیتی ماورایی دارد . حضور این موهبت الهی در دنیای محصور در مختصات زمان و مکان ما نمی گنجد .
بله ! این یک واقعیت است که عشق از جنس ما نیست که بخواهیم آن را محاسبه کنیم و بسنجیم . پس بدانیم که ما در دنیایی زندگی می کنیم که به شدت براساس چارچوبهای خود جریان دارد
من می شناختم او را
نام تو را همیشه به لب داشت
حتی
درحال احتضار
آن دلشکسته عاشق بی نام و نشان
آن بی قرار
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
و گفتگو نمی کرد
جز با درخت سرو
در باغ کوچک همسایه
شبها به کارگاه خیال خویش
تصویری از بلندی ایام می کشید
و در تصوریش
تصویر تو بلندترین سرو باغ را
تحقیر کرده بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او پاک زیست
پاک تر از چشمه های نور
همچون زلال اشک
یا چون زلال قطره باران به نوبهار
آن کوه استقامت
آن کوه استوار
وقتی به یاد روی تو بود
می گریست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی دیدن رویت را
حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
اما برای دیدن تو چشم خویش را
آن در سرشگ غوطه ور
آن دو چشم پاک را
پنداشت
آلودست و لایق دیدار نیست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شاید
روزی اگر چه....
او.... ؟
نه.....
آه .......
نمی آید .... !!!!
شعر از منوچهر اتشی
امروز دلم گرفته بود . آسمون هم ابری اما بدون بارون دلتنگ کننده تر از همیشه نگاهم می کرد . دم غروب از خونه زدم بیرون . خنکای نیسم رو روی صورتم احساس می کردم دوست داشتم خودم رو به دستش بسپارم تا منو با خودش ببره . دیگه خسته شده بودم از این روزهای تکراری . از ادمها و خیابان ها و ثانیه های تکراری .... توی کوچه هایی قدم می زدم که هنوز بعد از گذشت چند سال برام غریبه بودن . هوایی رو تنفس می کردم که بوی سردی و غربت می داد . دلم برای بارون تنگ شده بود . دوست داشتم اونقدر بباره تا منو با خودش اب کنه ........ حسرت چیزی رو داشتم که می دونستم نمیاد .. بارون ... بارون .... دلم برای مردم شهرمون تنگ شده بود . دلم برای خیابون هاش برای جاده های سرسبزش برای هرچیزی که داشت و نداشت تنگ شده بود .
قدم می زدم . بغض سنگینم کرده بود . می دونستم که هوای گریه به سرم زده بود . شاید منتظر بهانه ای برای خالی کردن بغضم بودم . چقدر دلم هوای دریا رو داشت .... ساحلش باهام حرف میزد و به تنهایی من خیره می شد . چه روزهایی که کنارش نشستم و با تک تک امواجش در نهایت سکوت حرف زدم ..... هیمشه مهربون بود .... چقدر دوست داشتم برم توی آغوشش و دیگه هیچ وقت برنگردم .... هوا سرد نیست اما سردمه ... گونه هام سرخ شدن ... انگار تب دارم .... نمی دونم دارم کجا میرم ... بی هدف.... باز هم همون مردم ... باز هم همون خیابون و همون کوچه .... به پشت سرم نگاه می کنم احساس می کنم چیزی رو جا گذاشتم .... قلبم می زنه ... صدای نفسهای خودم رو می تونم بشنوم ... خودم رو ... خودم رو بین خاطراتی که با تو داشتم جا گذاشتم .... بر می گردم . تو رفتی اما من چقدر بدون تو شکسته شدم .... ارزو می کردم کاش یه ذره از نگاهت رو برام به یادگار می ذاشتی اما افسوس .... رفتی و من بدون تو خرد شدم ..........
عشق تنها نور و روشنی راه است در میان ابرهای تیره زندگی . عشق ستاره شبانگاهی است . عشق مادر هنرها ، الهام بخش شاعران ، هنرمندان و فلاسفه است . عشق نور امید هر قلب ، معمار هر خانه ، گرمابخش هر شعله و آغازین رویای جاودانگی است . عشق در جهان نوای موسیقی در می دهد . عشق جادوگر است . جادوگری که چیزهای عادی و معمولی را به لذت خوشی و شادمانی بدل می کند و از مشتی گل و خاک اعجاز هنری می آفریند .![]()
![]()
روبرت . جی . اینگرسول
![]()
![]()
![]()
![]()
اینجا گورستان سرد و خاموش شما عزیزان از دست رفته است . اینجا مرغان نغمه پردازی است که عمرشان کوتاه بود و ناکام در سینه تاریکی ها خفتند . اینجا سیاه و رنج آور است . از کناره هایش خون روان می گردد و خاک تشنه اش را آبیاری می کند .
ای کبوتران زرین بال امید ! چرا آشیانه قلبم را رها کردید و به کرانه های دور دست پر کشیدید ؟ چرا تمنای اندوه بار دلم را نپذیرفتید و جدائی پیشه ساختید ؟ مگر از چشمه سار دل سیراب نگشتید و در چمن زارش دانه نچیدید ؟ مگر این پرواز گاه دل را توفان زا یافتید و افسرده گردیدید ؟
با خیالم مأنوس بودید و با شادی هایم اوج می گرفتید . پس چرا بیگانگی کردید و فروغ دلی را به یغما بردید ؟ قفس آهنین قلب مرا به خارج راهی نبود . نمی دانم چگونه دریچه ناامیدی را از هم گشودید و شتابان گریختید ؟ اکنون لاله های نشاط قلبم خشکیدند . چمن هایشان پژمردند . آبهایش آه شدند و افروزنده به آسمان شعله کشیدند و من در فراقتان می نالم و به انتظارتان می سوزم تا شاید بازگردید و دردهایم را پایان دهید .
کاش بربام این ویرانه دل منزل نمی ساختید و افسانه نمی آفریدید . کاش در این آسمان ابرآلود هویدا نمی گشتید و مشتاقانه نمی پریدید . کاش رهسپار این کوی خاموش نبودید و دلی را هرگز نمی سوختید .
ای غرور غارتگر ! تو هستی هایم را به یغما بردی و آشیانه دلم را ویران کردی . تو روئیده خاک سینه ام بودی و در وجودم پرورش یافتی اما ناسپاسی کردی و مرغان امیدم را بی رحمانه کشتی .
اینجا گورستان سرد و خاموش شما عزیزان از دست رفته است . اینجا تنها چشم حسرت بار من بر گور عزیزان از دست رفته می گرید و بیگانه را در آن راهی نیست اینجا دیار خاموشان و سرزمین ماتم هاست و غنچه های ناشکفته ای در آغوشش رمیده اند .
اینجا ای کبوتران قشنگم قلب پر سوز من است که آرامگاه جاوید شماست . آن شب های امید های بی فرجام چه شادی ها در قلبم افریدید و چه شورها برانگیختید ! پیمانه ها از شراب شیرینی در کامم ریختید و آهنگ مستی بخش سعادت نواختید .
چه شبها که مستانه سر به بالین هم نهادیم و دربوستانها سیر کردیم . از رایحه دل انگیر سوری ها مست شدیم و کاکل عطر آلود شقایق را نوازش دادیم .
پس کجا رفتید و چرا نوای پر شورتان از دل پردردم برنمی خیزد ؟ چرا از من رمیدید و رنجیده خاطر لب از شیرین زبانی فرو بستید ؟ چرا سودای بی وفائی ها در سینه پروردید و نگون سار دریای خاموشی ها گردیدید ؟ چرا چشمان اشک آلودم را به خاطر نیاوردید و سوز پنهانم را فراموش نمودید ؟
ای امیدهای پایان یافته ام ! شما با کاروان غم ها به سوی چاهسار نیستی شتافتید و ما هم در شبانگاه زندگی بسویتان می تازیم و از یاد می رویم . شما آهنگ بی وفائی نواختید و ما هم مینای دیده را از باده اشکها لبریز می کنیم و ساقی وار بدست خاک می دهیم .
پرستوهای امیدم ! چه سوزنده بر بام هجران پریدید و در تاریکی ها فرورفتید و آیا دیگر حلقه های سیاه و سنگین قلبم را نمی کوبید و با پیام شادی بارتان تارهای خونین رنگش را نمی لرزانید ؟ ایا هرگز باز نخواهید گشت و مرا در سوز هجرانتان خواهید سوخت ؟
نه بازگردید ! و به ناله شبگیرم رحمت آورید . نه ! برخیزید و پرده های سیاه نیستی را پاره کنید و در دلم آشیان سازید . آخر این خانه بی فروغ است و بنیادش را ظلمت های اندوه در هم می ریزد ................
خط مرزی کشیدند
وقتی غرور شاخه ها ترک خورد تو نبودی و من
در گمنام ترین قسمت سرنوشت
نم نم فراموش شدم
اینها رو می خوام برای تو بنویسم . تویی که شایدیه روز از این حوالی رد بشی ...
بدون تو دنیا با همه عظمتش برایم تنگ است . بدون تو می دانم هیچ خاطره ای از صفحه زندگیم عبور نمی کند و من در سکوت دلگیر ثانیه های ممتد زندگی ام تبخیر می شوم .... چقدر بدون تو ماندن برای من سخت است ....
کاش می دانستی برای آمدنت تمام خودم را نذر کرده ام .. نمی دانم از کدامین جاده انتظار خواهی آمد ؟ نمی دانم بر کدامین راه فانوس آرزوهایم را بیاویزم و رد گام های تو را بجویم ....
نمی دانم چرا رفتی ؟ نمی دانم چرا هرگز به غربت چشمهای من فکر نکردی .... اما معصومانه منتظر آمدنت خواهم ماند ....
بدون تو هزار بار مرده ام و نعش من را باد بر دوش گرفته و در دیار نفرت آور لحظه های تردیدم به بیکران فراموشی ها برده است ...
کاش برمی گشتی ... کاش می آمدی و می دیدی جز تک شاخه ای خشک و بی روح هیچ چیز از من برجای نمانده است .... کاش می آمدی
اعتراف می کنم
همه این شبها ، چراغ را
به خاطر تو روشن گذاشته ام
و گرنه می دانم من
هیچ کس تا به حال نشنیده است
دریا
رد گام های خودش را گم کند
زندگی حس غربیه ! یه جورائی هر لحظه اش داستانی از بودن و نبودن هاست . گاهی وقتها سخته و گاهی وقتها هم آسون . گاهی وقتها در حسرت اینیم که یکی از سمت ما عبور کنه و گاهی وقتها باورهای ترک خورده ما طعم باران رو از یاد می بره ! نمی دونم چقدر غربت رو تجربه کردید ؟! نمی دونم اصلاً همچین واژه ای توی زندگیتون هست یا نه ؟ اما من سالهاست لحظهام رو دارم با اون قسمت می کنم . سالهاست همآغوش تنهایی و بی کسی ام . خیلی سخته وقتی ببینی کسی نیست تا سرشو روی شونهاش بذاری و هق هق تنهایی ات رو سربدی .... خیلی سخته وقتی ببینی جز تو و سکوت که انگار توی همه رگهات جریان داره هیچ سایه ای روی زمین نیست .
سکوت .... سکوت ..... و بازهم سکوت .... توی کوچه های ذهنت می گردی تا شاید خاطره ای دور تو رو سرگرم کنه ... اما حتی خاطراتمون هم با گرد و غبار تنهایی و حسرت محو شده ان .
سرم به سنگ خورد و تو می روی انگار برو که عمر من و تو نمی شود تکرار
پس از تو ای غم فرار آسمانی من نگاه می کند آیا کسی به من سرشار
پس از عبور تو لبخند محو ما خشکید و روبروی غریبی جوانه زد دیوار
تمام ثانیه ها همیشه می گریند به یاد حنجره ات با ترنم گیتار
همیشه صاف و صمیمی چه می کنی با ما زعشق خسته شدم دست از سرم بردار
تمام سقف غریبی و داغ چلچه ها شبانه بر سر این مرد می شود آوار
و امشب از طرف زخم و داغ آمده ام نگاه سرخ و سپس بوسه می زنم بردار
شاعر : رمضانی
دنياي بدي شده ! نميشه فهميد توي دل آدمها چي مي گذره . انگار همه چيز رو گذاشتن پشت يه نقاب و تو رو دارن با خودش مي برن .گاهي وقتها حتي دوست داشتن جرمه و عاشق شدن يك گناه . هيچ كس رو نمي توني پيدا کني که همدردت باشه يا حداقل بخواد باري از غم و غصه هات برداره همه آدمها تنهان خيلي تنها
خدايا ! کاش صداي پاي تو رو همه آدمهاي روي زمين مي شنيدن !!!!!!!!!!!!
غروبي غم افزا چون دامان خونين رنگ افق ، در كرانه هاي دور دست محو مي شوم و همگام با كاروان خاموش نيستي در آغوش تيره خاكهاي سنگين جا گرفتم . من بي نشان بي نشاني ها و آواره صحراي بيكران مرگم . گلويم را بغض جدائي مي فشرد ، جدائي از آمال و ارزوها و روياهاي جواني . جدائي از آرزوهاي فرحناك و شوق انگيز .
من در بهار طراوات وزيبايي بودم و در انتظار آينده اي شيرين مي سوختم . ديرگاهي فراموش شده مرا با داماد خاموش خاك عقد مي بستند و حجله گاهي تاريك را بهرم آراستند . دختري بي پناه و مهجور از آرزوهاي ناسرانجام در حيات .
آه كه غريب و برباد رفته ام . آه كه دور افتاده و بي مونسم . آه كه بي خانمان و حسرت آورم . دوستم بدار كه از بي وفائي ها مرا يادي نيست . دوستم بدار كه فاصله بي رحمانه از تو جدايم كرد . دوستم بدار كه تو را دوست خواه داشت .
من ره آورد اميدهاي برباد رفته و ناسرانجامم . من بال زنان در نهانگاه فراموشي ها فرود آمدم . من عزيزي سفر كرده از وادي محبتم كه دلارام خاكم و همنيشن نيستي ..........
من به هیچ عنصری از این زمین دل نبسته ام . من حتی با خودم نیز بیگانه ام . کودکی هایم را در میان بهت و حیرت بزرگسالی ام گم کرده ام . اندوه بودنم را باور کرده و با مرگ همیشه وعده دیدار دارم . از زندگی کردن بیزارم . از خودم دلتنگم . از اینکه چرا این دنیای تیره منفور را برای زیستن برگزیده ام . اینجا تمام چیزها وحشت آور و هراسناک است . کاش همیشه در سیلان آن روح منزه باقی می ماندم . من اینجا در کوچه های سیاه بی کسی و غربت ردی از گام های خاطرات غمبار کودکی هایم را می جویم . چقدر دلم برای رسیدن مهربانی تنگ است . چقدر از خودم فاصله دارم . چقدر دلم برای خودم تنگ شده است ......
یک روز چشم های تو مرا باخود خواهد برد . نمی دانم به کجا ؟ شاید به تاریک ترین زاویه های تنهایی عالم . شاید به جائی که سکوت در فریاد خود می شکند . و آوارهای مصیبت و دلتنگی اندام عشق را می خراشد . اینجا چقدر سرد است . چقدر بدون تو سردم شده است . چقدر با خودم فاصله دارم .
اینجا از همه چیز می ترسم . از اینکه دستهایی نامرئی مرا در خود فرو برند . دستهایم را بگیر .....

