تبليغاتX
کاش در دهکده عشق فراوانی بود !

کاش در دهکده عشق فراوانی بود !

زندگی رسم خوشایندی است که یک مرغ مهاجر دارد . زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد ....

خیلی وقته که نوشتنم نمی آد ! آخه از چی بگم ؟ از اینهمه فکر و خیال که توی مغز سرم دیگه جا نمی شن یا از اینهمه دلخوشی که یکی یکی نازل میشه !

به خودم می گم زنده باد گریه کردن که فقط اونه که می تونه آدم رو سبک کنه حتی موقعی هم که با صدای بلند می خندی آخرش یه جورائی اشکت در میاد !

خوب زندگی اینه ! حالا دوباره میرم نمی دونم کی به سرم بزنه که بیام دوباره بنویسم این مدت خیلی چیزها می تونستم براتون بگم اما شدم مثل یه آدم یخزده که داره زیر اینهمه تنهایی آب میشه !

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط مریم - خ   | 

 خیلی حرفها برای گفتن دارم اما زمانی که انگشتانم حروف را لمس می کنند واژه ها از ذهنم پرواز می کند . به تمام روزهای گذشته ام فکر می کنم به اتفاقات خوب و بدی که در زندگی ام روی داد . به امیدها و انتظارها .... می خواهم دوباره آغاز کنم .... دوست داشتن ... عشق .... امید و هرچیز دیگری را . می توانم با تمام لحظه ها کنار بیایم . می توانم دوباره بایستم و آرزو های نو داشته باشم فقط کافی است به یاد بیاورم خداوند در نزدیکی من است آنچنان که از خود به من نزدیک تر !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط مریم - خ   | 

تو بايد فرمانرواي دنياي درونت شوي. درون همه ما قلمرو پادشاهي است، پادشاهي راستين. همه ما مي خواهيم پادشاه شويم اما همچنان در مسيري نادرست و در بيرون از وجودمان بدنبال پادشاهي مي گرديم. انسان ممكن است در دنيا يك پادشاه شود اما همچنان در اعماق وجودش احساس كمبود مي كند. با وجود پادشاه بودن هنوز فقير است. هنوز تهي است و خرسند نشده. در حاليكه مشغول جمع آوري آت و آشغال بوده زندگي را از كف داده است.

انسان برده اي است كه به ارباب بودن وانمود مي كند. و تا زمانيكه انسان بر ناخودآگاهي اش غلبه نكند همچنان متظاهر و برده خواهد ماند و انواع نقشهاي رياكارانه را بازي خواهد كرد. ادعا خواهد كرد « من آن نيستم كه فكر مي كنيد »‌ و او خود مي داند كه چيست. همه مي دانند، زيرا ديگران نيز خود نقش مشابهي را بازي مي كنند. پادشاه راستين باش. زيبايي پادشاه درون بودن اين است كه پاي هيچ رقابتي در ميان نيست. تو پادشاهي خودت را داري و من پادشاهي خودم را و آنها هرگز در برابر هم قرار نمي گيرند. هرگز ميانشان برخوردي پيش نمي آيد. هركس در درون خود قلمرويي چنان پهناور دارد كه در آن هيچ رقابتي نيست. هيچ جنگ و دعوايي با كسي نيست.

 

پيش از آنكه مرگ از راه برسد خانه حقيقي را بايد يافت. و آنجا را مي توان يافت، زيرا دور نيست. دقيقا در درون وجود خود توست. حتي مجبور نيستي يك گام كوچك برداري. برعكس بايد در سكوت بنشيني و از تمام سفرهاي ذهني دست برداري.

در آن لحظه كه ذهن در گذشته و آينده سير نمي كند و از سفر بازايستاده، بذر به گل تبديل مي شود. سپس احتمالهاي بيشماري رقم مي خورد: ميوه، گل، آفتاب، باد، باران. آنگاه مي تواني لذت ببري. مي تواني با باد به رقص در آيي. مي تواني در شادي ابرها شريك شوي و با ستارگان نجوا كني.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط مریم - خ   | 

امروز به قول برخی داشتم وبگردی می کردم . نوشته های زیادی رو خوندم اما از همه قشنگ تر مطلبی بود که راجع به زن در یکی از وبلاگ ها خوندم . با اجازه نویسنده وبلاگ و با ذکر منبع میخوام از این مطلب استفاده کنم چون خیلی به دلم نشست نه به این خاطر که من یک زن هستم بلکه به این خاطر که یادم باشه من هم یک زن هستم !

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از
جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته
باشند.
-اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها.

خداوند سري تکان داد و فرمود:بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود:نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،
تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با
يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني
که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي
زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،
تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها
واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.

همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.

در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.

وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر
برايشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و
بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان
مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند

خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند

منبع

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط مریم - خ   | 

اینطور که نگاهم می کنی، دیوانه می شوم.باورت می شد بعد این همه سال؟ یک کتاب ناشناس و این همه اتفاق؟دوستت دارم . همانطور که زیر غروب های تلخ ایوان، صدای خنده هایت تا چند خانه آن ورتر سرک می کشید و هوا از حضورت پر می شد. یادت هست می گفتی دوست ندارم صورتم راببوسی؟ و من کیف می کردم و دستانت را آرام می بوسیدم.
 طعم دستهایت هنوز گوشه ی ذهنم تازه است. من دفن ات نکردم . تو اما .... دلواپسی هایت و چشمهای گیج و بی تکیه گاهت که همیشه نگران و سردرگم، دنبال اتفاق شومی میگشت. چشمهایت همیشه گریه دار بود . اتفاق را شب به شب زیر رختخوابت و توی رویاهای سردت استقبال می کردی.  با منی؟ باور کن این همه سال همانطور نگاهت داشتم. درددل های شبانه ات، یادت هست؟ من با تو نفس میکشیدم و نفسهایت کار خودش را کرد. یک کلام بگو تا این بغض لعنتی شانه هایم را بلرزاند. بگو ، بگو که گفتم حتی اگر یک روز از عمرم بماند، این شعر را روی کاغذ کتابی خواهم آورد که تورا به یادم بیاندازد. وحالا ....
باشد شاید سکوت بهتر کمک کند تا رنج این سالیان را فراموش کنیم. بیا این تکه ی آخر را با سکوت تمام کنیم. من و تو،  و به یادِ تقدس نامت، که شانزده بار تکرار کردم و تو هیچ نگفتی.... م م م ... آ آ آ

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط مریم - خ   | 

چه آسان، معاني كلمات پيش چشمم رنگ مي بازند. خاطره ها افسانه مي شوند و افسانه ها حقيقت. گم ميشوم ميان مفاهيم خوب و بد. انگار مردم جادو شده اند. يا كه گويي من جادو شده ام! نميدانم كجاي قصه ام اشتباه بود كه ديگر لالايي هاي هر شب، طفل بي پناه وجود مرا حتي به خواب، اميدوار هم نميكند! هر ساختمان كه بناي ساخته شدن داشته باشد بايد از ابتدا بر پي و شالوده اي استوار باشد كه توان استقامت آن را داشته باشد. سخت است تماشاي درهم شكستن بلور خيال كه انتظار داري به سختي سنگ خاراي حقيقت باشد. سخت است حكم دادن به اسارت ذهن فقط به گناه آنكه جسم را تاب تحمل پرواز نيست. شايد آن زمان كه مدينه فاضله ام را بر زمين خاكي ميساختم بايد فكر اينجايش را هم ميكردم.
نوشته هايم سپيدند، دنيايم سپيد، فردا سپيد، آدمها سپيد، قصه ها سپيد، دلها سپيد.... و ناگهان تابش نور سياهي، برف سپيد افكارم را آب ميكند. نوري كه از جنس نور نيست. از جنس شب است. نوري كه ميسوزاند عمق وجودم را! و بي شرمانه برفي كه نه سرد است، بلكه گرمي شعله های نوشته هايم از آن جان ميگيرد را تهديد به مرگ ميكند. آب در هاون ميكويم كه با مداد سپيد، قصد پاك كردن لكه هاي سياه زندگي را دارم! در تقابل سياهي هاي اطرافم با سپيدي افكارم حق را به كدام بدهم؟ در كدام دنيا زندگي كنم؟! مگر مي توان در دنياي سياهي ها با عينك سپيدي قدم برداشت؟ خسته و افسرده ميشوم وقتي كه نقاشيها ارزش مداد سپيد جعبه مداد رنگي را درك نميكنند. وقتي كه آدمها خاكستري شدن و خاكستري ماندن را به هر چيز ديگر ترجيح ميدهند.وقتي كه ابرهاي خاكستري بر خورشيد دلشان نقاشي ميكنند. ولی آيا مي توان بي تفاوت بود؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 7:14 قبل از ظهر  توسط مریم - خ   | 

اين روزها
گاهي براي فرار از اين همه دغدغه
پناه مي برم به كنج روزهاي شاد كودكيم
روزهايي كه سرشار از عطر خوش بيخيالي بودند
روزهايي كه لبالب از شادي؛ پاكي و بي آلايشي سپري شدند
همان روزهاي خواندن اولين نماز
روزهاي استجابت دعا به واسطه قلبي پاك!
و چقدر دلم ميخواهد دوباره دوباره دوباره
برگردم به همان روزها و
خدايم!
قول ميدهم اين بار قدرشان را بيشتر بدانم
و ديگر هرگز عجله اي براي زودتر بزرگ شدن نداشته باشم...
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط مریم - خ   | 

نمي دانم از تو


من اما


 كلافه از تهي

 
 از تنهايي


 تصميم هاي عاقلانه در آيينه سنگ مي شوند

 
 و من هزار تكه


تا بتابانند خورشيدهاي علاقه را


 در زواياي بسته ي شب هاي بي چراغ


 در شب هاي سرگرداني

 
 شب هاي رهگذراني با پاي تاول آجين شان

 
 به دنبال كفش هايي كرخت مانده بر دست هاشان

 
نمي دانم از تو

 
 من اما

 
 كلافه در تهي

 
 در تنهايي

 

منبع ( حتما سربزنید )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط مریم - خ   | 

ایستاده ام با قامتی غروبین

                در انتظار رسیدن رفتن تو

                مانده ام حیران در چگونه گذراندن فصل غربت تو

                می روی و من به ظاهر مانده ام

                اما ،اما دلم با تو راهی شد

                شاید که کمی از احساس غربتم بکاهد

                و یا کمی از غربت لحظه هایم کم کند

                می آیی ،می دانم در چشمانت در نگاهت

                می خوانم با آهنگی پر امید

                کاش می شد دستهایم را پر از معنای نگاهت می کردم

                بر گردنت می آویختم

                تا این احساس شاید برای همیشه در تو بماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 7:11 قبل از ظهر  توسط مریم - خ   | 

خنده دار است نه؟ من و ديوانگي؟ من و عشق؟!اولين برگ پاييز كه به زمين افتاد من ديوانه شدم.مي داني من به پاييز حساسيت دارم و ضد حساسيتم تو هستي.
وقتي بودي سكوتت مرا رنج مي داد اما حالا نبودنت
حالا مي فهمم كه فقط حضورت برايم مهم بود .حضوري با تمام وسعت سكوتت.
به من چه که امروز هوا ابريست يا آفتابي؟خورشيد از شرق طلوع مي كند يا غرب؟استخوانهاي مچ دست چند تايندبه من چه ربطي دارد دل شاپرك گرفته پروانه ها بي قرار بهارند… دلها تشنه يك نگاه خيسند...اصلا به من چه كه من كيم؟چيم؟چه مي كنم
من فقط به دنيا آمده ام كه تو را ببينم حسرتت را بخورم نداشتنت را گريه كنم بعدهم آرام بميرم.آرام آرام طوري كه صورت هيچ برگ گلي خراشيده نشود
هر وقت خودم را در آيينه نگاه مي كنم تو را مي بينم. اين كه چيزي نيست هر شب خوابت را مي بينم كه تو من شده اي من تو ميشوم بعد يكي ميشويم آخر گيج ميشوم نمي دانم تو مني يا من توام؟!
ديشب دوباره خوابت را ديدم همان نگاه ،همان بوي ياس ،همان دودوي ستاره مانندت را
كبوتر شدي آمدم بگيرمت پريدي و رفتي روي ماه نشستي.آنقدر گريه كردم كه همه شقايقها از غصه من پر پر شدند
باور كن اگر ميدانستي چقدر دوستت دارم از گرماي عشقم آب مي شدي و من اين را نمي خواستم.گذاشتم تو بروي و من بسوزم.چون شعله منم نه تو،عشق تويي و من عاشق. پس گذاشتم تا بروي .
خيلي بي انصافي خيلي. وقتي خواستي بروي حتي يك برگ گل ياس يا يك قطره باران يا حتي صداي سنجاقك برايم نگذاشتي
بدون هيچ رفتي .
بدون هيچ صدا مثل هميشه سربزير و آرام رفتي براي هميشه.
اگر همه پروانه ها تو را ببخشند من نمي بخشمت مي داني چرا؟
چون آنوقت تو بر مي گردي و طلب بخشش مي كني
و من صميمانه ترين لبخندها را نثارت مي كنم با شكوه ترين محبتها را به پايت مي ريزم
مي دانم همه اينها خيال است خيالي كال كه وقت رسيدنش زماني مي خواهد به قطره قطره چكيدن من.
وقتي كه اولين قطره باران بر قلبم باريد و زيباترين گل سرخ در ديدگانم روييد: قسم خوردم كه هر فصل پاييز رو به قبله چشمانت نماز بخوانم و با ياد تو پر بگيرم تا اوج
قسم خوردم با ياد تو بميرم
با صداي باران دوباره چشمهايم باراني مي شود چه كنم كه تو بوي باران مي دهي

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 6:49 قبل از ظهر  توسط مریم - خ   | 

  بعد از رفتن تو فقط من مانده ام و روزهايي كه بي تو تكرار مي شوند

     و من در خلوت شبهاي بي ستاره ام از به تو انديشيدن عادتي ساخته ام

     دراز به درازاي آرزوهايي كه برايت داشتم

     و هنوز نمي دانم برق نگاه كدامين ليلي ني ني چشمان تو را خيره كرد

     و تيشه ي عشق كدامين فرهاد ريشه ي عشقمان را خشكاند !

     اما ميدانم كه چون مجنون تا ابد

     در بيابان چشمانت به انتظار تو خواهم ماند....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 6:44 قبل از ظهر  توسط مریم - خ   | 

تنها
اگر دمی
کوتاه آيم از تکرار اين پيش پا افتاده ترين سخن که "دوست ات می دارم"
چون تن ديسی بی ثبات بر پايه های ماسه
به خاک در می غلتی
پيش از آن که لطمه ی درد درهم ات شکند
به سکوت
می پيوندی.

پس، از تو چه خواهد ماند
چون من بگذرم؟
تعويذ ناگزير تداوم تو
تنها
تکرار "دوست ات می دارم" است؟

با اين همه
بغضم اگر بترکد...-
نه
پر کاهی حتا بر آب بنخواهد رفت
می دانم!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 1:7 بعد از ظهر  توسط مریم - خ   | 

کجا می روی ؟
با تو هستم
ای رانده حتی از اینه
ای خسته حتی از خودت
کجای این همه رفتن
راهی به آرزوهای آدمی یافتی ؟
کجای این همه نشستن
جایی برای ماندن دیدی ؟
سر به راه
رو به نمی دانی تا کجا
چرا اتاقت را با خود می بری ؟
چرا عکس های چند سالگی را به ماه نشان می دهی ؟
خلوت کوچه ها را چرا به باد می دهی ؟
یک لحظه در این تا کجای رفتن بمان
شاید آن کاغذ مچاله که در باد می دود
حرفی برای تو دارد
سطری نشانی راهی
خیالت من از این همه فریب
که در کتابخانه های دنیا به حرف می ایند
و در روزنامه های تا غروب می میرند
چیزی نفهمیده ام ؟
خیالات من از پنجره های باز خانه ی سالمندان
که رو به از صبح توپ بازی
تا بای بای تیله ها و گلسر های رنگی حسرت می کشند
چیزی نفهمیده ام ؟
هنوز راهی از چشم های خیسم
 رو به خاک بازی در باغ و
پله های شکسته ی روز دبستان
می رود
هنوز بغضی ساده
رو به دفتری از امضای بزرگ و یک بیست
که جهان را به دل خالی ام می بخشید
می شکند
حالا در این بی کجایی پرشتاب
با که اینقدر بلند حرف می زنی ؟
تمام چشم های شهری شده نگاهت می کنند
کسی نیست ، با خودم حرف می زنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط مریم - خ   | 

عشق چيست ؟
عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي :
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادريست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است

عشق فروتن است عشق فروتني است از ياد نبريم كه درسرتاسر زندگي خود هرگاه به انسان والايي شايسته ي عشق برخورده ايم نخستين خصلت برجسته اي كه در او يافته ايم فروتني او بوده است و هر قدر درجه ي دانش و فرهنگ وي بالاتر به همان نسبت فروتني او نيز افزونتر است
پس عشق را با اين نخستين خصلت بزرگ و خجسته مي توان بازشناخت عشق نيكي است عشق همه ي نيكي هاي جهان را در خود جمع دارد و به همين سبب نيرومند است به سبب همين نيرومندي است كه مهربان و ايثارگر است و به عكس دمي به اين سنگين دلان و ستمكارگان افسار گسيخته ي سرتا سر جهان بنگريد كه سنگين دلي و ستمكارگي آنان به رغم نيرومندي ظاهريشان حاصل ضعف و پلشتي آنهاست

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 8:9 قبل از ظهر  توسط مریم - خ   | 

شور زندگی

هر روز که می گذرد بی تاب تر می شوم  گوئی هیچ معنایی در عالم نمی تواند مرا به تصویر بکشد . امید یا ناامید ؟ نمی دانم کدام واژه برای تجسم لحظه های من مناسب تراست لحظه هایی که بی تو گذشت لحظه هایی که دلم برایت تنگ شده بود . تمام ثانیه هایی که در حسرت پر عطش آغوشت گریستم . کاش فرصتی پیدا می شد و تو دوباره مرا عاشق می کردی آنقدر  که هیچ چیز جز تو برایم وجود نداشت ببین دوباره مثل همان روزها قلبم به تپش و نفسم به شماره افتاده است . کودکی را می مانم که به یک تکه نگاه ، به ناچیزی عشق دل بسته است . همان چیزی که همیشه دستهایت برای من به فراوانی داشته است . همان چیزی که طعم آن هنوز شور زندگی به من می دهد . هنوز زنده ام می دارد .

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط مریم - خ   | 

باور نمی کنم

از این سوی بسته

تو آن چنان دوری

چون وهم بی کرانه دشت

که در ذهن باغ نمی گنجی

و آن چنان غریب

چون خواب خاموش درخت

که در شعور باد نیز نمی پایی

خاک با شوق از شانه های تو برمی خیزد

و از هر رگ او نام تو می روید

نگاهت چه سنگین است

که هرگز براین افق نتابیده است

ندانستن ، دردی است

و دانستن گناهی جانسوز

عمر چه غریبانه می گذرد

بی آن که مجال دمی باشد

یا همدمی که تو را بسراید

و سرور سور و شیدایی بر لبان تو باشد

چه روزها که نیامده اند

چه شب ها که نزاده اند

و طعم سبز فرصت ها

که در سنگینی سایه نبالیده اند

کسانی نرسته اند

که می توانستند در فراسوی احتمال

نطفه ببندند

هر کسی می توانست سرودی باشد

اگر حنجره ی ترانه ای بود

و هر کس می تواند معنا شود

وقتی مجال خیال تنگ نباشد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 10:11 قبل از ظهر  توسط مریم - خ   | 

تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دل هایی که آنها را راندند ، تقدیم به اشک هایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست .

زندگی شیبی ست ؛ عشق سیبی ست و وای بر حال آن که در عشق پای بند نظم و ترتیبی ست ، و اما تو، قرار نبود آن وقت های تو جایشان را با این وقت های من عوض کنند .

قرار نبود عشق هم مثل گیلاس ؛ بوسه ، عیدی و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد . قرار نبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم . قرار نبود کسی به هوای نشکستن دل دیگری بماند  . قرار بود هرکس به هوای نشکستن دل خودش بماند .

قرار نبود هر چه قرار نیست باشد . قرار تنها بر بی قراری بود و بس گمان نمی کنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد ، اما یقین دارم که کودک دلت کمتر از پیش بهانه ی لالایی های شعر گونه ام را می گیرد ، مهم نیست فقط یک چیز یاد همه بماند .

زیر سایه ی امن ترین سایه بان هستی دلواپس دلواپسی های یکدیگر باشیم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 11:55 قبل از ظهر  توسط مریم - خ   | 

۱- ارزشت را با مقايسه کردن خود با ديگران پايين نياور، زيرا همه ما با یکديگر متفاوتيم.
۲- اهداف و آرزوهايت رابا توجه به آنچه که ديگران، با اهميت تصور می کنند؛ تعيين نکن، زيرا فقط تو ميدانی که چه چيزی برايت بهترين است.
۳- با زندگی کردن در گذشته يا آينده، زيستن در زمان حال را از دست نده. حتی اگر يک روز در زمان حال زندگی کنی، همه روزهای عمرت را زيسته ای.
۴- هنگامی که هنوز چيزی برای بخشيدن داری، هرگز نا اميد نشو.
۵- هيچ چيز واقعا به پايان نمی رسد تا لحظه ای که خودت دست از تلاش برداری.
۶- از مواجه شدن با خطرات نترس؛ زيرا بدين ترتيب فرصت می يابی که بياموزی چقدر بايد شجاع باشی.
۷- با گفتن اينکه؛ يافتن عشق غير ممکن است مانع ورود عشق به زندگی خود نشو.
۸- سريع ترين راه دريافت عشق، بخشيدن آن به ديگران است.
۹- سريع ترين راه از دست دادن آن، محکم نگاه داشتن آن است.
۱۰- روياهای خود را رها نکن. بدون رويا بودن يعنی بدون اميد بودن و نااميدی يعنی اينکه هيچ هدفی نداری.
۱۱- زندگی يک مسابقه نيست،بلکه سفری است که هر قدم از مسير آن را بايد لمس کرد وچشيد
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط مریم - خ   | 

به خاموشي رسيدم

 و كلمات شبيه دندان هاي شيري

 يكي ، يكي ، از دهانم ريختند

 سرنهاده بر بالش فراموشي

 قطره ، قطره ، شب تلخ را مكيدم

و پروانه هاي رنگي از خاكستري هايم گريختند

 عقربه هاي كبود و ماه كه در گودال تنهايي اش خزه بسته بود

 و زني كه ديگر زيبايي دست هايش را به ياد نمي آورد...


ممنوع نيستي كه بچينمت
اين ‎جا هم كه بهشت نيست
تا گناه مادر را
تكرار كنم
… رنگ صلح چشم‎هايت
دهان تنهايي‎ام را
آب مي‎اندازد
به شاخه‎ات نرسيده ، مي‎لغزم
هميشه لغزيدن
بهانه‎ي خوبي است
براي فشردن دستي كه دوستش داري !
وسوسه‎ي چيدن
                    رها نكرد ؛
رهايت نمي‎كند …
بچين !
                    ممنوع منم كه بچيني‎ام !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط مریم - خ   | 

 

تو مرا می فهمی

من تو را می خواهم

و همین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

و من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط مریم - خ   | 

نه زندگی آنقدر زیباست و نه مرگ آنقدر وحشتناک که به خاطر آن شرف را زیر پا بگذاریم . به همه عشق بورزیم به تعداد کمی اعتماد کن و به هیچ کس بدی نکن .

منبع : عشقی برای تمام عمرم ( ح )

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط مریم - خ   | 

 

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ، ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 7:35 بعد از ظهر  توسط مریم - خ   | 

"و نوشتن پايان هميشه ي من بوده است

هميشه اي كه هيچگاه نزديك نمي گردد

نوشتن براي من فرار از هميشه هاست

و نبودن در همه جا."

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط مریم - خ   | 

صدای پای امید می آید و من برگشتنت را پس از هزاره دردهایم به تماشا می نشینم . با تمام کلمات عالم غزل آمدنت را می سرایم و به پاسخ تمام لحظه های انتظار ، خودم را به گرمی دستهایت بسپارم . بی گمان در تمام روزهای نبودنت با آنچه را که تنها  به یاد تو نوشته بودم زندگی کرده ام . من خودم را در غربت واژه هایم و در سیاهی نبودنت تنها به کورسوی امیدی معنا کرده ام . امروز بازگشته ای و من تمام حرفهایم را که برای دیدنت کنار گذاشته بودم از یاد برده ام . نمی دانم شاید دوباره تنهایم بگذاری شاید دوباره طعم تلخ نبودنت مرا در برگیرد اما باز هم به تنها ثانیه ای که در آغوش تو باشم دلخوشم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 7:0 بعد از ظهر  توسط مریم - خ   | 

تقدیم به نانازم

ای آرام دل بی قرار

در هجرانت چشم هايم باران عشق می بارند

می بارند و می بارند

تا اين سوی ناچيزی هم که مانده است را هم از دست بدهند

و در سياهی دنيای خود جز نقش روی ماه تو در عالم خيال تصور نکنند

تو کجايی که دور از تو دل شکسته ام حتی طاقت آهی را ندارد و من که در

غم عشقت می سوزم از حريم حرم پاک اين دل که آشيانه عشق توست

پاسبانی ميکنم تا در آن جز انديشه عشق پاکت هيچ جای نگيرد

سينه تنگم مالا مال اندوهی تلخ است

در ميان سينه ام سوزشی احساس ميکنم

گويی اين دل است که از سوختنش عطر عشق به مشامم می رسد

وتنم را از عشق می سوزاند

سراپا همچون ديوانه ای گم کرده ره به دنبال درهای عشق می گردم

تو می دانی اين درهای فنا شدن کجاست؟

می خواهم در راه عشقت فنا شوم و نابود گردم...

دل من خدای مهربانی های توست

کاش باز هم بتوانم تو را ببینم...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط مریم - خ   | 

چقدر خسته ام . انگار هزار سال راه را پیاده آمده ام . انگار در انتهای ناکامی ها جا مانده ام . دیروزهایم چقدر پر از حسرت تو بود و امروزهایم در حسرت لحظه هایی که رفت . مانده ام که چگونه می توانم خودم را تفسیر کنم با همه آنچیزهایی که نداشته ام با همه ابعاد چشمهایت که همیشه در زندگی ام کم آورده ام . خودم را می شمارم .  تکثیر می شوم در تمام تنفس هایت در تمام لحظه هایی که هرگز به یاد من نبوده ای . و من هنوز می شمارم که چقدر دوستم داری و برای شمردن عددها را گم می کنم .

طلوعی را به مسلخ مرگ فرا خواند

بعد از این غروب آتشزا

آتشکده جانم قسمتی از خویشتنم نیست

مرا به مسلخ نگاهی دیگر مکشان                                                                                              

مرا ناآزموده مپندار

که زین پس مرا

اندیشه عاشق شدنم نیست

و من دگر

حوصله پر زدنم نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط مریم - خ   | 

دنيا را بد ساخته اند

 كسي را كه دوست داري ، تورادوست نمي دارد.

كسي كه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري

 اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند

و اين رنج است .

زندگي يعني اين....

                                                                                                     "دکتر  شریعتی"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط مریم - خ   | 

مي روم تا در آغازي دوباره غرق در احساس رفتن در  دوردستي روشن  به پاياني همراه با دوباره برخاستن بپيوندم .

قبل از رفتن ، اما بايد چندي كنارم بنشيني تا گوشه اي از آن چه، نمي توان گفت را بازگو كنم .

مي خواهم بداني رفتن تو و ماندن من همچون بودن من و نديدن توست . به آن معنا كه تو مرا نمي بيني .

می خواهم بدانی نرسیدن ما و نبودن تو همچون بودن تو و ندیدن من است .

می خواهم بدانی در این چند روزها که گذشت ، از همان روز که تو بودی و من هم ، در تمام این انتظارها می دانم که تو و من و آنان که ما را دوست می دارند اشک ها همه  بدرقه راهمان بوده ، راهی که باهم و نه درکنار هم پیمودیم . و می خواهم بدانی که از این پس ، در باقی راه که نه با هم و نه درکنار هم ، که امیدوارم در یاد هم و با نام او ، خدای ، می پیماییم باز هم همان اشک ها .

می خواهم بدانی که بی تو ، نبودن همه چیز برایم اثبات شده و بی تو من هم نسیتم .من هم  با تو ام .

می خواهم بدانی که ... بدانی که باز هم نمی توانم آنچه را که هرگز هیچ کس نتوانست بنویسد ، بنویسم .

می خواهم بدانی که اگر تو بدانی من هم خواهم دانست . پس بدان .

باید ماند ، زندگی کرد ، نفس کشید ، باز هم امیدی هست هر چند دور اما او ظهور خواهد کرد .

ما خواهیم رسید ، آنجایی هم هست .و  خدای پیش ماست . همین نزدیکی .

سخت است می دانم . اما بدان بودن من و تو، فرای درک دنیاست . در دنیا نمی گنجد .

باید صبر کرد . او خواهد آمد . آنچنان که از ظواهر پیداست ، زودتر .

بدان . بمان . من هم هستم . ما هر دو با هم به ماه می نگریم این گونه هر شب ، همیشه نگاهمان در تلاقی هم است . بی آنکه کسی نفهمد . نفهمد . می دانی که آخر، کسی هم نمی فهمد .

باید بنویسم که ... اما نمیشود . قلمم نمی تواند .

تو را به خدایمان می سپارم . همان که تو، من را به او .

تمام لحظاتی که ... از یاد نخواهم برد .

از یادم نمی رود . نخواهد رفت .

خداحافظی نمی کنم . نه . نباید .

فقط .. ماه یادت نرود . امشب و تا آخر دنیا .

او خواهد آمد .

ما خواهیم رسید .

خدا هست .

با ما . کنار ما . با تو . با من .

خدا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط مریم - خ   | 

تو را مزه مزه می کنم . بوی باران می دهی بوی کال سیب بوی هرانچه که زیباست . تو را با تمام کودکی هایم خط خطی می کنم . قشنگ تر می شوی حتی با این خطوط درهم که لبخندت را می پوشاند . تو را با تمام آرزوهایم از خدا می خواهم و خدا تو را نقاشی میکند با چشمهای آبی با همان نگاه مهربانت با هر مقیاسی از زیبایی با هر اندازه ای از خوشبختی .

تو با باران پیوند خورده ای تو با تمام چیزهایی که معنی عشق میدهد پیمان بسته ای نمی خواهم تو را کلمه کنم نمی خواهم با جملات و با محدودیت های دست و پاگیر لغات اسمت را تکرار کنم . اصلا نمی خواهم کسی را در تو شریک کنم . تو مال منی تنها برای من که همه عمرم برای توست . حتی نگاهت ، آغوشت و همه آن چیزهایی که داری .

تو را مزه مزه می کنم بوی همآغوشی با مهتاب را میدهی بوی تن خورشید بوی خیسی باران .

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط مریم - خ   | 

من با چشمهای بسته هم می توانم تو را ببینم . می توانم آن لبخند مهربانت را که در قاب صورتت می درخشد لمس کنم . می توانم حتی وقتی نیستی نفسهایت را بشمارم می توانم پابه پای تپش های قلبت تو را تکرار کنم . ببین ! هنوز هم وقتی که می خندی در لرزش چشمهایت شب بوی های وحشی می رقصند و من می توانم هنوز هم با وجود فاصله ها گرمی عاطفه ات را حس کنم . نیازی نیست که حتما در حضور جسمانی ات غرق شوم . تو در من آمیخته ای مثل تمام لحظه هایی که نوازشم می کردی مثل تمام روزهایی که مرا سخت به خود می فشردی و من در تک تک اجزا بدنت محو می شدم . شاید دیگر هرگز به من فکر نمی کنی نمی دانم . نمی دانم چرا من هنوز عاشقت مانده ام . چرا باوجود نبودنت هنوز هم جز تو کسی را نمی بینم . هروقت که بغض می کنم حرکت دستهایت را بر گونه هایم احساس می کنم . می دانم که حضور داری هستی و هنوز هم خاطره گل های مریم را فراموش نکرده ای .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط مریم - خ   |