مي روم تا در آغازي دوباره غرق در احساس رفتن در دوردستي روشن به پاياني همراه با دوباره برخاستن بپيوندم .
قبل از رفتن ، اما بايد چندي كنارم بنشيني تا گوشه اي از آن چه، نمي توان گفت را بازگو كنم .
مي خواهم بداني رفتن تو و ماندن من همچون بودن من و نديدن توست . به آن معنا كه تو مرا نمي بيني .
می خواهم بدانی نرسیدن ما و نبودن تو همچون بودن تو و ندیدن من است .
می خواهم بدانی در این چند روزها که گذشت ، از همان روز که تو بودی و من هم ، در تمام این انتظارها می دانم که تو و من و آنان که ما را دوست می دارند اشک ها همه بدرقه راهمان بوده ، راهی که باهم و نه درکنار هم پیمودیم . و می خواهم بدانی که از این پس ، در باقی راه که نه با هم و نه درکنار هم ، که امیدوارم در یاد هم و با نام او ، خدای ، می پیماییم باز هم همان اشک ها .
می خواهم بدانی که بی تو ، نبودن همه چیز برایم اثبات شده و بی تو من هم نسیتم .من هم با تو ام .
می خواهم بدانی که ... بدانی که باز هم نمی توانم آنچه را که هرگز هیچ کس نتوانست بنویسد ، بنویسم .
می خواهم بدانی که اگر تو بدانی من هم خواهم دانست . پس بدان .
باید ماند ، زندگی کرد ، نفس کشید ، باز هم امیدی هست هر چند دور اما او ظهور خواهد کرد .
ما خواهیم رسید ، آنجایی هم هست .و خدای پیش ماست . همین نزدیکی .
سخت است می دانم . اما بدان بودن من و تو، فرای درک دنیاست . در دنیا نمی گنجد .
باید صبر کرد . او خواهد آمد . آنچنان که از ظواهر پیداست ، زودتر .
بدان . بمان . من هم هستم . ما هر دو با هم به ماه می نگریم این گونه هر شب ، همیشه نگاهمان در تلاقی هم است . بی آنکه کسی نفهمد . نفهمد . می دانی که آخر، کسی هم نمی فهمد .
باید بنویسم که ... اما نمیشود . قلمم نمی تواند .
تو را به خدایمان می سپارم . همان که تو، من را به او .
تمام لحظاتی که ... از یاد نخواهم برد .
از یادم نمی رود . نخواهد رفت .
خداحافظی نمی کنم . نه . نباید .
فقط .. ماه یادت نرود . امشب و تا آخر دنیا .
او خواهد آمد .
ما خواهیم رسید .
خدا هست .
با ما . کنار ما . با تو . با من .
خدا